Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
29 العنكبوت بیستم 7

p.374

قوله تعالی : « بسم الله الرحمن الرحیم » بسم الله الملك المتعالی عن الحدود و الغایات . المقدس عن الدرك و النهایات، المنزه عن تجارف العبارات، الباطن عن حصر الاحاطات، الظاهر فی البینات و الآیات. اول باران از ابر عنایات این نام است اول نفس از صبح کرامت این نامست، اول جوهر از صدف معرفت این نامست، اول نشان از وجود حقیقت این نامست. اول شاهد بر مشاهده روح این نامست، دل را فتح و جانرا فتوح این. نامست معرفت را راه است حقیقت را درگاهست. انبساط


p.375

را در است، صحبت را سر است. فرا وصال اشارتست، از کمال حال عبارتست خائف را امان است، راجی را ضمان است. طالب را شرفست، عارف را صلف است محب را تلف است.

نام تو شنید بنده دل داد بتو
چون دید رخ تو جان فرستاد بتو

« الم » الالف من الله و اللام من جبرئیل (ع) و المیم من محمد (ص) . الف اشارتست فرا الله، لام اشارتست فرا جبرئیل میم اشارتست فرا محمد (ص) . رب العزة سوگند یاد میکند بالهیت خویش و بامانت جبرائیل و بصدق نبوت محمد که وحی کننده منم و آرندهٴ جبرئیل و پذیرنده محمد از حق جل جلاله میل روانه از جبرئیل خیانت روانه از مصطفی محمد تهمت روانه. نا گرویدن از کجا و از پذیرفتن حق روی گردانیدن چرا. و فایده قسم، بعد از آن که مردم دو گروه‌اند : مومنان‌اند که پی قسم استوار دارند، و کانفرانند که با قسم استوار ندارند. آنست که قرآن بر لغت و عادت عرب فرو آمد، و عادت عرب آنست که سوگند یاد کنند و تحقیق راستی آنچه از خود خبر دهند.

« احسب الناس ان یترکوا » بمجرد الدعوی فی الایمان دون المطالبة بالبلوی هذا لایكون، و قیمة کل امرئ ببلواه، فمن زاد قدر معناه زاد قدر بلواه. قال النبی (ص) ، « ان اشد الناس بلاء الانبیاء ثم الامثل. فالا مثل. و قال (ص) : ان « الله عز و جل اذا اراد بقوم خیرا ابتلاهم ». مثال ربانی از حضرت ربوبیت آنست که بلاء از درگه ما خلعت دوستانست، هر که در مقام دوستی بر اغیار مرتبتی جوید در بوستان نزهت دوستان گل بلا بیشتر بوید. خواهی که بدانی در نگر بحال سید ولد آدم ، مقتدای اهل شریعت و مقدم و سالار اهل حقیقت. چون آن مهتر قدم درین کوی نهاد یك ساعت او را بی غم و بی اندوه نداشتند . اگر یکساعت مربع نشست خطاب آمد که بنده‌یی بنده وار نشین . و اگر یك بار انگشتری در انگشت بگردانید


p.376

تازیانه عتاب فرو گذاشت که : افحسبتم انما خلقنا کم عبثا »؟ و اگر یك بار قدم به بستاخی بر زمین نهاد فرمان آمد که : « و لا تمش فی الارض مرحا » و اگر روزی گفت عائشه را دوست دارم دید آنچه دید. از گفت منافقان چون بلاش بکمال رسید بباطن در حق نالید خطاب آمد که یا مهتر کسی که شاهد دل و جان وی ما باشیم از بلا بنالد. هر چه در خزائن غیب زهر بود در یك قدح کردند و بر دست وی نهادند و پرده از سر وی برداشتند. گفتند یا محمد این زهرها بر مشاهدهٴ جمال ما نوش کن : « و اصبر لحکم ربك فانك باعیننا ».

و لو بید الحبیب سقیت سما
لکان السم من یده یطیب
دشنام تو ای دوست مرا مدح و ثناست
جور تو مرا عدل و جفای تو وفاست

« و لقد فتنا الذین من قبلهم » تعزیت و تسلیت صحابه رسول است بآن رنجها و بلیتها که بایشان میرسید، در درویشی و بی‌کامی، و در غزاها و حربها. قومی که ضعیف ایمان بودند از آن بلاها می‌بنالیدند و گاه گاه شکوی نمودند رب العزه گفت : یا محمد ایشانرا خبر ده که پیغامبران گذشته و نیک مردان سلف چه بار بلا کشیدند و چون بر بلاها و محنتها صبر کردند. اندیشه کن در کار آدم صفی که او را از نعیم بهشت چون بیرون آوردند و برهنه در خاك حسرت درین میدان بلیت بنشاندند. صد سال نوحه کرد بزاری و بنالید از خواری تا از آب چشم وی درخت عود و قرنفل از زمین بر آمد. مرغان هوا و وحوش صحرا در زاریدن و گریستن با وی موافقت کردند. از بس که بگریست بجای اشگ از چشم وی خون روان گشت و پوست روی وی بر روی وی خشگ گشت. تا بجائی رسید تضرع و زاری وی که ندآء جباری بدو پیوست (۱) که : یا آدم ما هذه البلیة التی قدا حاطت بك؟ ما هذا الکابة التی بوجهك وجها صنعته بیدی و صورته بنقش احدیتی و جعلته قدا سویا اجریت


p.377

فیه روحا کجری المآء فی العود. الطف و ارق من الهوآء و اندی می الماء اروح من الروح وافیح من العطر. چنان دردی و اندوهی بباید تا چنین نواختی وا کرامی پیش آید. چه باید نالیدن از دردی که درمانش اینست. بجان باید خریدن بلائی که سرانجامش چنین است. فرمان آمد که : یا آدم این همه بار حسرت و تضرع چرا بر خود نهاده‌ای. این چه بلیت است که گرد تو بر آمده و دران بمانده‌ای، این چه آب غم است که بر چهره خویش ریخته‌ای چهره‌ای که من در پردهٴ عصمت « خلق الله آدم علی صورته » کشیده‌ام، شخصی که تاج : « خلقت بیدی » بر سرش نهاده‌ام، طینتی که بتخصیص : « خمر طینة آدم بیده » مشرف گردانیده‌ام، قدی که حله « و نفخت فیه من روحی » در برش پوشانیده‌ام، چه پنداری که آنرا بقهر خود از بر خویش برانم یا بآتش قطیعت بسوزانم. یا آدم! أتتهمنی و لست متهما. یا آدم در مهربانی منت تهمتی بود. یا در دوستی منت شبهتی بود (۱) ؟ می‌ندانی که تو بدیع قدرت منی، صنیع فطرت منی، نسیج ارادت منی، هیکل تدبیر منی، دوست برگزیده و برکشیدهٴ منی. لا تتهمنی یا آدم فو عزتی لا عتذرن الیك و لا جلسنک مجالس الملوک جلوسا لا یزول و لا یحول.

قوله : « من کان یرجوا لقاء الله فأن اجل الله لآت » من رجی العمر فی رجاء لقائنا فسوف نبیح له النظر الینا و سوف یتخلص من الغیبة و الفرقة و هو السمیع لانین المشتاقین العلیم بحنین المحبین الوالهین، دیدهٴ (٢) دوست بهاء جان است، گر بصد هزار جان یابی ارزانست، پیروزتر از آن بنده کیست که دوست او را عیانست، طمع دیدار دوست صفت مردان است.

عظمت همة عین طمعت فی ان تراکا او ما یکفی لعین ان تری من قد رآکا باش تا فردا که بنده بر مائدهٴ خلد بنشیند شراب وصل نوش کند طوبی و زلفی و حسنی


p.378

بیند، بسماع و شراب و دیدار رسد. همانست که رب العزة گفت : « وچوه یومئذ ناضرة الی ربها ناظرة » رویهای مؤمنان و مخلصان رویهای صدیقان و شهیدان چون ماه درفشان، چون آفتاب رخشان، چون بنفشه بوستانی چون یاسمین ریحانی (۱) چون شقایق نعمانی، چون برق لامع، چون خورشید طالع، چون خلد جامع. این رویها بکه نگرند. « الی ربها ناظرة » بخداوندخویش، بآفریدگار خویش ـ بپروردگار خویش. صفت آن روز چیست. ـ روز قرب و وصال، روز بر و افضال، روز عطا و نوال روز نظر ذو الجلال. مشتاقان در آرزوی این مقام تن وقف کردند عاشقان از بهر این منزل حلقه در گوش کردند. عارفان را در دیدار سه دیده است : دیدهٴ سر بیند و آن لذت را است . دیدهٴ دل بیند و آن معرفت را است . دیدهٴ جان بیند و آن مشاهدت را است. دیده سر از نور فضل پر کند، دیدهٴ دل از نور قرب پر کند . دیدهٴ جان از نور وجود پر کند . بنده باین سه دیده در حق مینگرد. اینست که در خبر آید : « تملاء الابصار من النظر فی وجهه و یحدثهم کما یحدث الرجل جلیسه » فردا در دیدار هم چنان تفاوت است که امروز در شناخت. هر کس او را بقدر شناخت خود بیند و بر بهرهٴ خویش دیدار بود ذهول آرد. و بود که شکوه آرد و بود که در دیده ور برسد.

پیر طریقت گفت : الهی توا آنکس بیند که ترا در ازل دید، و وی ترا دید که دو گیتی او را نا بدید، و ترا او دید که نادیده پسندید.

عبد العزیز بن عمیر گفت بما چنان رسید که رب العزه گفت : اقدرتکم علی رؤیتی واسمعتکم کلامی و اشممتکم رائحتی. شما را توانا کردم تا دیدار من بر ناوستید و اشنوا کردم تا سخن من بر تاوستید و بوی خویش بشما دمانیدم تا از من آگاه شدند و با من بماندید.


p.376
(۱) رسید (ج)
p.377

(۱) افتد (ج) (۲) دیدار (ج)
p.378

(۱) روحانی (ج)