Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
30 الرّوم بیست و یکم 7

p.436

قوله تعالی : « بسم الله الرحمن الرحیم » بنام او که جانرا جان است و دل را عیان است، بنام او که یاد او زینت زبانهاست و مهر او راحت روانست، بنام او که وصال او بدو عالم ارزانست، و هرچه نه اوست همه عین تاوانست، و هر چه نه یاد او تخم غمانست بنام او که وجود او را علت نه، صنع او را حیلت نه، اولیت او را بدایت نه، آخریت او را نهایت نه. در حکم او ریبت نه در امر او شبهت نه. در قدر او ذلت نه در وجود او قلت نه. هر چه کند کس را برو حجت نه، و او را بهیچ چیز و هیچ کس حاجت نه. بنام او که هر چه خواهد تواند و هر چه تواند داند. یکی را بخواند یکی را براند، بهیچ حکم در نماند. نه کس باو ماند. نه او بکس ماند، این معنی یقین داند او که : « لیس کمثله شیء » بر خواند.

پیر طریقت گفت : الهی تو آنی که از احاطت اوهام بیرونی، و از ادراك عقول مصونی. نه محاط ظنونی نه مدرك عیونی. کارساز هر مفتون و فرح رسان هر محزونی. در حکم بی چرا و در ذات بی چند و در صفات بی چونی.

جمالك جل عن درك العیون
و قدرك فات تصویر الظنون
و خامرنی لخمر هواك سكر
فلا اصحو الی یوم المنون
تو لالهٴ سرخ و لؤلؤ مکنونی
من مجنونم تو لیلی مجنونی
تو مشتریان با بضاعت داری
با مشتریان بی بضاعت چونی

« الم » الف بلاءنا من عرف کبریائنا و لزم بابنا، من شهد جمالنا و مکن من قربتنا، من اقام علی خدمتنا، هر که جلال و عظمت ما و کبریاء عزت ما بشناخت او از بلاء ما روی نگرداند، هر که جمال و لطف ما بر نقطهٴ دل او تجلی کرد از درگاه ما روی نتابد و یک لحظه از صحبت ما نشکیبد. هر که امروز در خدمت ما خو کرد فردا او


p.437

را از قربت و وصلت خود بی بهره نگردانیم. ای جوانمرد دل با توحید او سپار و جان با عشق و محبت او پرداز و بغیر او التفات مکن، که هر که بغیر او باز نگرد تیغ غیرت دمار از جان او بر آرد، و هر که از بلاء او بنالد در دعوی دوستی درست نیاید.

مردی بود در عهد پیشین مهتری از سلاطین دین. او را عامر بن عبد القیس میگفتند چنین میآید که در نماز نافله پایهای او خون سیاه بگرفت، گفتند پایها ببر تا این فساد زیادت نشود. گفت پسر عبد القیس که باشد که او را با اختیار حق اختیاری بود. پس چون در فرائض و نوافل وی خلل آمد روی سوی آسمان کرد، گفت : پادشاها گرچه طاقت بلا دارم طاقت باز ماندن از خدمت نمیدارم. پای می ببرم تا از خدمت باز نمانم. آنگه گفت کسی را بخوانید تا آیتی از قرآن بخواند، چون بینید که در وجد و سماع حال بر ما بگردد شما بکار خود مشغول باشید، پایها از وی جدا کردند و داغ نهادند و آن مهتر در وجد و سماع قرآن چنان برفته بود که از آن الم خبر نداشت. پس چون مقری خاموش شد و شیخ بحال خود باز آمد گفت : این پای بریده بگلاب بشوئید و بمشک و کافور معطر کنید که بر درگاه خدمت هرگز بر بیوفائی گامی ننهاده است.

« لله الامر من قبل و من بعد » قبل اینجا ازلست و بعد ابد است، و معنی آنست که الامر الازلی لله و الامر الابدی لله لان الرب الازلی و السید الابدی الله. در ازل و ابد خدا است که یگانه و یکتا است. در امر بی نهایت و در علم بی غایت و در حکم بی چراست، از کی پیش و پیش از جا بجاست. پیش از ما در ازل ما را بود و بی ما در ابد بهرهٴ ماست. این آن رمز است که شب معراج با مهتر عالم (ص) گفت : « یا محمد کن لی کما لم تکن فاکون لك كما لم ازل. »

پیر طریقت گفت : بقرب می نگر تا انس زاید. بعظمت می نگر تا حرمت فزاید، میان این و آن منتظر می باش تا سبق عنایت خود چه نماید، « لله الامر من قبل و من بعد »


p.438

جای دیگر گفت : « الاله الخلق و الامر » عالم خلق را نهایت پیداست و عالم امر را نهایت نیست. عالم خلق جائز الزوال آمد و عالم امر واجب الدوام است و تا مرد از عالم خلق در نگذرد روا نبود که بعالم امر رسد از نهاد خود متعری باید شد و نسبت خلقیت از فطرت معرفت باز باید برید. اگر میخواهی که ترا بعالم امر گذری بود و از نهاد کنودی برخاستن و از نسبت ظلومی و جهولی باز بریدن نتوان الا بدرنگی و روزگاری، همچنان که بوقت درآمدن درنگی بکار باید بیرون شدن هم بدرنگ باشد. چنانکه نطفه مدتی بازدارند تا علقه گردد. و آنگه آن علقه روزگاری موقوف گردانند تا مضغه شود، همچنین از مضغه تا بعظام و از عظام تا به لحم، آنگه مدتی دیگرش بدارند تا در روش آید هم چنین مرد بدان قدر که از دست خود برمیخیزد بامر حق آشنا میشود چون از صفات خود بتمامی درگذشت شایسته امر شد و بحد بلوغ رجولیت رسید. آنگه این رقم بروی زنند که : من المؤمنین رجال، « ویومئذ یفرح المؤمنون ، بنصر الله » الیوم ترح و غدا فرح، الیوم عبرة و غدا حیرة، الیوم اسف و غدا لطف، الیوم بکاء و غدا لقاء. هر چند که دوستان را امروز درین سرای بلا و عنا همه درد است و اندوه، همه حسرت و سوز، اما آن اندوه و سوز را بجان و دل خریدارند و هر چه معلوم ایشانست فداء آن درد میکنن. چنانکه آن جوانمرد گفته :

اکنون باری بنقد در دی دارم
کان درد بصد هزار درمان ندهم

داود پیغامبر چون آن زلت صغیره از وی برفت و از حق بدو عتاب آمد تا زنده بود سر بر آسمان نداشت و یک ساعت از تضرع نیاسود، با این همه خوش میگفت الهی خوش معجونی که اینست و خوش دردی که اینست. الهی تخمی از این گریه و اندوه در سینهٴ من بنه تا هرگز ازین درد خالی نباشم.

ای مسکین تو همیشه بی درد بوده‌ای، از سوز دردزدگان خبر نداری، از آن گریه بر شادی و از آن خنده بر اندوه نشان ندیده‌ای .


p.439

من گریه بخنده در همی پیوندم
پنهان گریم بآشکارا خندم
ای دوست گمان مبر که من خرسندم
آگاه نه‌ای که چون نیازومندم

پیر طریقت گفت : الهی نصیب این بیچاره از این کار همه درد است، مبارک باد که مرا این درد سخت در خورد است، بیچاره آنکس که ازین درد فرد است، حقا که هر که بدین درد ننازد ناجوانمرد است.

« یعلمون ظاهرا من الحیوة الدنیا و هم عن الآخرة هم غافلون »، در خبر است كه فردا در انجمن رستاخیز و عرصهٴ عظمی دنیا را بیارند ـ بصورت پیرزنی آراسته ـ گوید : بار خدایا امروز مرا جزای کمتر بنده‌ای کن از بندگان خود. از درگاه عزت و جناب جبروت فرمان آید که ای ناچیز خسیس من راضی نباشم که کمترین بندهٴ خود را چون توئی جزاء وی دهم. آنگه گوید : کونی ترابا ـ خاک گرد و نیست شو. چنان نیست شود که هیچ جای پدید نیاید.

و گفته‌اند طالبان دنیا سه گروه‌اند : گروهی دنیا از وجه حرام جمع کنند هر چون که دست رسد بغصب و قهر بخود میکشند و از سرانجام و عاقبت آن نیندیشند ایشان اهل عقاب‌اند و سزای عذاب. مصطفی (ص) گفت : کسی که دنیای حلال جمع کند از بهر تفاخر و تکاثر تا گردن کشد و بر مردم تطاول جوید رب العزه از وی اعراض کند و در قیامت با وی بخشم بود او که دنیای حلال طلب کرد بر نیت تفاخر، حالش اینست پس او که حرام طلب کند و حرام گیرد و خورد حالش خود چون بود.

گروه دوم دنیا بدست آرند از وجه مباح چون کسب و تجارات و وجوه معاملات ایشان اهل حساب‌اند در مشیت حق، و در خبر است که : « من نوقش فی الحساب عذب ».

گروه سوم از دنیا بسد جوعت و ستر عورت قناعت کنند مصطفی (ص) گفت : « لیس لابن آدم حق فیما سوی هذه الخصال بیت یـکـنـه و ثوب یواری عورته و جرف الخبز و الماء » ـ یعنی کسر الخبز ـ ایشانرا نه حساب است و نه عتاب، اگر عورت


p.440

نپوشند و طعام نخورند از خدمت حق باز مانند پس نه بر نصیب خود میکوشند و نه بر مراد خود میروند که از بهر حق میکوشند و بر مراد حق میروند. مصطفی (ص) گفت : ایشانند که چون سر از خاک بر کنند رویهای ایشان چون ماه شب چهارده بود روز رستاخیز که خلق دو گروه شوند ایشان در گروه اهل وصلت باشند، و ذلك فی قوله تعالی « و یوم تقوم الساعة یومئذ یتفرقون »، فریق منهم اهل الوصلة و فریق منهم اهل الفرقة، فریق للجنة و المنة و فریق للعذاب و المحنة، فریق للفراق و فریق للتلاق.

« فاما الذین آمنوا و عملوا الصالحات فهم فی روضة یحبرون »، میگوید دوستان خدا فردا در روضات بهشت در حظیرهٴ قدس میان ریاحین و یاسمین بشادی و طرب سماع کنند مزامیر انس فی مقاصیر قدس بالحان تحمید فی ریاض تحمید « فی مقعد صدق عند ملیك مقتدر ». فرمان آید ب داود پیغامبر که : یا داود بآن نغمت داودی و صوت شورانگیز و آواز دل ربای که ترا داده‌ام زبور برخوان، یا اسرافیل تو قرآن برخوان یا موسی تو تورات برخوان یا عیسی تو انجیل برخوان، ای درخت طوبی بتسبیح و تقدیس ما آواز خود بگشای، ای ماهرویان فردوس چه نشینید خیزید و دوستانرا استقبال کنید. ای تلهای مشک اذفر و کافور معنبر بر سر مشتاقان ما نثار شوید، ای درویشان که در دنیا غم خوردید و اندوه کشیدید، اندوه بسر آمد و درخت شادی ببر آمد، خیزید و طرب کنید در حظیرهٴ قدس و خلوتگاه انس بنازید و سر ببالین انس باز نهید، ای مستان مجلس مشاهدت، ای مخموران خمر عشق، ای عاشقان سوخته سحرگاهان در رکوع و سجود جوی خون از دیده‌ها روان کرده، و دلها بامید وصال ما تسکین داده، گاه آمد که در مشاهدهٴ ما بیاسائید، بار غم از خود فرو نهید و بشادی دم زنید، ای طالبان بنازید که نقد نزدیك است. ای شب روان آرام گیرید که صبح نزدیك است. ای تشنگان صبر کنید که چشمه نزدیك است. ای غریبان شاد زیید که میزبان نزدیک است. ای دوست جویان خوش باشید


p.441

که اجابت نزدیک است. ای مشتاقان طرب کنید که دیدار نزدیک است. فیکشف الحجاب و یتجلی لهم تبارك و تعالی فی روضة من ریاض الجنة، و یقول : انا الذی صدقتكم و عدی و اتممت علیكم نعمتی، فهذا محل كرامتی فسلونی.

پیر طریقت در مناجات گفت ای خداوندی که در دل دوستانت نور عنایت پیداست، جانها در آرزوی وصالت حیران و شیداست، چون تو مولی کراست. چون تو دوست کجاست. هر چه دادی نشانست و آئین فرداست. آنچه یافتیم پیغامست و خلعت بر جاست. الهی نشانت بیقراری دل و غارت جانست، خلعت وصال در مشاهدهٴ جلال چگویم که چونست .

روزی که سر از پرده برون خواهی کرد

دانم که زمانه را زبون خواهی کرد
گر زیب و جمال ازین فزون خواهی کرد

یا رب چه جگرهاست که خون خواهی کرد


_