Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
30 الرّوم بیست و یکم 7

p.455

قوله تعالی : « و من آیاته ان خلقکم من تراب » الآیة، ای فرزند آدم اگر میخواهی که آیات و رایات وحدانیت الله بدانی و علامات فردانیت وی بشناسی، چشم عبرت باز کن، دیدهٴ عقل بگشای، در عالم نفس خویش جولانی کن، باصل خلقت خویش نظری کن . مشتی خاك بودی نهادی تاریك در ظلمت نکرت خود بمانده، در تاریکی صفات متحیر شده، همی از آسمان اسرار باران انوار باریدن گرفت که : « ثم رش علیهم من نوره » آن خاك عبهر گشت و آن سنگ گوهر شد، آن نهاد کثیف باین پیوند لطیف عزیز شد، خاك پاك شد، ظلمت نور شد، آری آراینده و نگارنده مائیم آنرا که خواهیم بنور خود بیارائیم، بهشت بدوستان آرائیم و دوستانرا بدل آرائیم و دل را بنور خود آرائیم، این بآن کنیم تا اگر بلاشهٴ ادبار خود بسرادقات عزت ما نرسید بپرتو اقبال نور جلال ما بما رسید.

پیری را پرسیدند که آن نور را چه نشان است؟ گفت نشانش آنست که بنده بآن نور حق را جل جلاله نا دریافته بشناسد، نادیده دوست دارد، از کار و یاد خود با کار و یاد او پردازد، آرام و قرارش در کوی او بود، راز و نازش همه با دوستان او بود، بروز در کار دین. بشب در خمار بشریت یقین بود، بروز با خلق بخلق، بشب با حق بر قدم صدق بود.

« و من آیاته خلق السموات و الارض » دلائل قدرت و شواهد فطرت او جل جلاله یکی آسمانست که در هوا بقدرت معلق بداشت و مر آنرا ببروج و ستارگان بیاراست و بنگاشت، دیگر زمین است که بر سر آب بی حجابی بداشت وز آب نگه


p.456

داشت. آسمان بامر خود گردان کرد زمین بجبر و قهرخود بساط و میدان کرد، گردش اندر آسمان بامر و جبر او، آرام اندر زمین بأسر و قهر او، آسمان محدث اندر وی عرض گردش ؛ زمین محدث، اندر وی صفت آرامش. این جمله بتقدیر خداوند قدیر پاك دانش. روزی بیاید که آسمان در نوردند، بروج فلك فرو گشایند خورشید از مرکز خود درافتد، ماه از جاه خود معزول شود، جرم منور مکور گردد حمل را عمل نماند، ثور را دور نبود، اجزاء جوزا از هم جدا شود، سرطان از اوطان خود جدا گردد، اسد را در روش سد قهر پیدا آید، سنبله از سلسه برون آید، خزان میزان دست از نگه داشت وی بکشند، عقرب از سیرا بعد و اقرب باز رهد، قوس را حرکت و قوس نماند، جدی را جری قاصر شود، دلو از علو بسفل افتد، حوت را قوت بقا نماند. چون این جمله را بعد از نشر آن طی کنند عزت اهل ایمان آشکارا شود، عالم بنور الهی منور گردد، فردوس از نقاب بیرون آید (۱) ، بجای ستارگان رویهای مؤمنان بود، بجای ماه چهرهٴ انبیاء و رسل بود، بجای خورشید جهان افروز جمال و کمال آن مهتر عالم و سید ولد آدم بود، آن روز خبرها عیان گردد، وعدها نقد شود، ابر لطف باران کرم ریزد.

پیر طریقت گفت : بس نماند که آنچه خبرست عیان شود، همه آرزویها نقد شود، و زیادت بی کران شود، خورشید وصال از مشرق یافت تابان شود، آب مشاهدت در جوی ملاطفت روان شود، قصه آب و گل نهان شود، و دوست ازلی عیان شود، کارها همه چنان که دوست خواهد چنان شود، دیده و دل و جان هر سه بدوست نگران شود.

« ... و له المثل الاعلی » ای ـ له الصفة العلیا فی الوجود بحق القدم و نعت الكرم و فی الجبروت بنعت العز و الجلال و المجد و الجمال.


p.457

پنچ صفت است که در هفت آسمان و هفت زمین موصوف بآن خداست و در آن صفات یگانه و یکتا و بی‌همتاست : اول وحدانیت که حق و صفت اوست و نعت عزت اوست : « والهکم اله واحد لا اله الا هو » یکی است یگانه و یکتا، یکی در ذات و یگانه در صفات و یکتا در سزا، از همه کس جز (۱) وز همه چیز جدا، در ذات بی‌شبیه، در قدر بی‌نظیر، در صفات بی‌همتا . دیگر پاکی از عیب حق و صفت اوست، پاك از زاده و از زاینده، پاك از انباز و یاری دهنده، پاك از جفت و هم ماننده (۲) پاك از کاستن و افزودن و از حال بگشتن و گردیدن و از کسی بدریافت وی رسیدن. هیچکس را نبینی که نه در وی نقصانی است یا از عیب نشانی، و حق جل جلاله از نقصان مقدس و از عیب منزه و از آفات بری، صفات او از حدوث و تغیر و منقصت متعالی. « فتعالی الله الملك الحق لا اله الا هو رب العرش العظیم ». سه دیگر صفت بقا است که حق و نعت خدا است همه فانی گردند و او ماند . باقی زنده پایندهٴ جاویدی، پیش از همه زندگان زنده، و از پس همه زندگان پاینده، و بر زندگی و زندگان خداوند. « کل من علیها فان و یبقی وجه ربك ذو الجلال و الاکرام ». چهارم علو و برتری صفت و حق خداوند اکبرست که بقدر از همه بر است و بذات و صفات زور است، « و هو القاهر فوق عباده » نه در صفت مشارك، نه در نعت مشابه، نه در ذات بستهٴ آفات، نه در صفات شوب علات، سبوح الذات قدوس الصفات. پنجم قدرت است که در آسمان و زمین الله را صفت است مخلوق بعضی تواند و بعضی نه و خالق بر همه چیز قادر است « و کان الله علی کل شئ مقتدرا » هر چه در عقل محال است الله بر آن قادر بر کمال است و قدرت او بی احتیال است، و در قیمومیت بی گشتن حال است، و در ملك ایمن از زوال است. و در ذات و نعت جاوید متعال است.

« فاقم وجهك للدین حنیفا » ای ـ اخلص قصدك الی الله و احفظ عهدك مع الله


p.458

و افرد عملك فی سکناتك و حرکاتك و جمیع تصرفاتك لله حنیفا مستقیما فی دینه، مائلا الیه، معرضا عن غیره.

ای مهتر عالم ای سید ولد آدم خود را یك سر بما سپار، و قصد و همت سوی ما دار و دل از خلق و اما (۱) پرداز، از تقاضا خاموش و دو گیتی در جنب و ایست ما فراموش. بحکم این خطاب عزت که با آن مهتر عالم رفته بود شب معراج چون از سدرهٴ منتهی قدم در بادیهٴ جبروت نهاد و روی بکعبهٴ خاص خویش آورد و هر چه سرمایهٴ اولین و آخرین بود همه را کسوهٴ جمال پوشیده و بر راه او نهاده. سید (ص) بر گذشت و وا هیچ چیز ملاطفت نکرد تا لاجرم از جناب جبروت ندا آمد که : « ما زاغ البصر » بادب چشم داشت که وا (۲) هیچ چیز که دون حق بود ننگرست « وما طغی » و بهیچ چیز که وراء حد او بود طمع نکرد.

موسی علیه السلام قدم بر طور نهاد از آنچه حد بنی اسرائیل بود بقدمی چند برتر آمد دماغ او در طمع « ارنی انظر الیك » بجوش آمد لاجرم بتازیانهٴ « لن ترانی » او را ادب کردند و مهتر عالم را (ص) بمقامی رسانیدند که گرد قدم او توتیای چشم جبرائیل بود و صفت وی این بود که : « ما زاغ البصر وما طغی » زیرا که موسی می‌رفت ‌و آن مهتر عالم را می بردند. ـ « اسری بعبده » ـ و هرگز آمده چون آورده نبود، طوبی مر کسی را که در هام راهی (۳) حق بود که در یك نفس هزار ساله راه باز برد، شبی کت ما بریم چندان راه ببری که بهزار ماه که خود روی نبری، و الیه الاشارة بقوله : « لیلة القدراخیر من الف شهر » چون خود روی هر قدمی که بر گیری مانده‌تر شوی، چون ما بریم هر قدمی که بر گیری عاشق‌تر شوی، چون خود روی عیاران راهت بزنند، چون ما بریم راه زنان غاشیهٴ تو کشند .


p.459

چه کند عرش که او غاشیهٴ من نکشد

چون بدل غاشیهٴ حکم و رضای تو کشم


p.456
(۱) آرند (ج)
p.457

(۱) جذ (ج) (۲) هام ماننده (الف)
p.458

(۱) فاما (ج) (۲) با (ج) (۳) همراهی (ج)