Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
31 لقمان بیست و یکم 7

p.495

قوله تعالی و تقدس : « بسم الله الرحمن الرحیم » بسم الله نور الاسرار و سرور الابرار، بسم الله قهر الشیطان الغدار، و سبب لمرضاة الملك الجبار. الله است آفریدگار جهان و جهانیان، من قوله : « الله خالق کل شیء ». الله است روزی دهندهٴ آفریدگان، من قوله : « و ما من دابة فی الارض الا علی الله رزقها ». االله است نگه دارندهٴ زمین و آسمان، من قوله : « ان الله یمسك السموات و الارض ». الله است کفایت کنندهٴ شغل بندگان، من قوله : « الیس الله بکاف عبده ». الله است راه نمایندهٴ مؤمنان، من قوله : « و ان الله لهادی الذین آمنوا ». الله است غیب دان و نهان دان، من قوله « یعلم السر واخفی ». الله است آمرزندهٴ گناهان، من قوله : « ان الله یغفر الذنوب جمیعا ». الله است بخشاینده و مهربان بر مؤمنان. من قوله : « و کان بالمؤمنین رحیما ».

بسم الله تحت هر حرفی اشارتی است و در آن اشارت بشارتی، با اشارت است که بصیرم می بینم کردار تو. سین اشارت است که سمیع‌ام می‌شنوم گفتار تو، میم اشارتست


p.496

که مجیبم می نیوشم دعاء تو. با اشارت است ببر او، سین اشارت است بسر او. میم اشارت است بمنت او. گوئی قسم یاد میکند میگوید جل جلاله : ببر من با بندگان من، بسر من با دوستان من، بمنت من بر مشتاقان من که عذاب نکنم بنده‌ای را که باخلاص گوید نام من و در هر کار ابتدا کند بنام من با بقاء او، سین سناء او، میم مجد او، با بقاء بنده، سین سرور بنده، میم مقام بنده. میگوید عز جلاله : عبدی بقاء من بمن، بقاء تو ز من، سناء من صفت من، سرور تو صحبت من، مجد من جلال من، مقام تو بر درگاه من. الله‌ام که کافران را عذاب کنم اظهار حجت را، رحمانم با مؤمنان فضل کنم اظهار منت را. رحیم ام عاصیان را عفو کنم اظهار رحمت را.

« الم » الالف یشیر الی الایة و اللام یشیر الی لطفه و عطائه و المیم یشیر الی مجده و سنائه فبآلائه رفع الجحد عن قلوب اولیائه و بلطف عطائه اثبت المحبة فی اسرار اصفیائه و بمجده و سنائه مستغن عن جمیع خلقه بوصف کبریائه. الف اشارتست بآلاء و نعماء و لام اشارتست بلطف و عطاء او، میم اشارتست بمجد و سناء او. میگوید بآلاء و نعماء من، بلطف و عطاء من، بمجد و سناء من که این حروف قرآن کلام من.

« تلك آیات الکتاب الحکیم » ای ـ هذه آیات الکتاب المحکم المحروس عن التغییر و التبدیل. کتاب ربانی، کلام یزدانی، نامهٴ آسمانی، حبل الله المتین و نور المبین، حجت رسالت و منشور نبوت و معجز دعوت. نامه‌ای که تغییر و تبدیل را درو راهی نه، حکم و امثال او را کوتاهی نه، معانی و احکام او را تناهی نه، رسم و نظم او را تباهی نه، متبع او را گمراهی نه.

« هدی و رحمة للمحسنین » عابدان راهدی و رحمت است، عارفان را دلیل و حجت است. هر که را قرآن طبیب بود الله او را حبیب بود، هرکرا قرآن انیس بود


p.497

الله او را جلیس بود، هر کرا قرآن رفیق بود قرینش توفیق بود، هر کرا قرآن امام بود مقرش دار السلام بود. آدمیان دو گروه‌اند : آشنایان‌اند و بیگانگان. آشنایان را قرآن سبب هدایت است، بیگانگانرا سبب ضلالت است، کما قال تعالی : « یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا » بیگانگان چو قرآن شنوند پشت بر آن کنند و گردن کشند کافروار چنان که رب العزه گفت : « و اذا تتلی علیه آیاتنا ولی مستکبرا » الآیه. آشنایان چون قرآن شنوند بنده‌وار بسجود در افتند و با دلی تازهٴ زنده در الله زارند چنان که الله گفت : « اذا یتلی علیهم بخرون للاذقان سجدا » آنگه سرانجام هر دو گروه پیدا کرد، دشمن را عقوبت که : « فبشره بعذاب الیم » و دوست را مثوبت که : « لهم جنات النعیم خالدین فیها وعد الله حقا » الایة.

« و لقد آتیتا لقمن الحكمة » بدان كه حكمت فعلی است بر صواب یا نطقی بر صواب : فعل برصواب و زن معاملت نگه داشتن است با خود میان بیم و امید و با خلق میان شفقت و مداهنت و با حق میان هیبت و انس، و نطق بر صواب آنست که هزل در ذکر حق نیامیزی و تعظیم در آن نگه داری و آخر هر سخن باول آن پیوندی. حکیم اوست که هر چیز بر جای خود نهد و هر کار که کند بسزای آن کار کند و هر چیزی در همتای آن چیز بندد. و این حکمت از کسی بیاید که در دنیا زاهد شود و بر عبادت مواظبت نماید. مصطفی (ص) گفت : « من زهد فی الدنیا اسکن الله الحکمة قلبه و انطق بها لسانه » و قال علی بن ابیطالب (ع) : روحوا هذه القلوب و اطلبوا لها ظرایف الحمکة فانها تمل الابدان. و قال الحسین بن منصور : الحکمة سهام و قلوب المؤمنین اهدافها و الرامی الله و الخطاء معدوم. و قیل : الحكمة العلم اللدنی. و قیل هو النور المفرق بین الالهام و الوسواس. و قیل لبعضهم من این یتولد هذا النور فی القلب. فقال : من الفكرة و العبرة و هما من میراث الحزن و الجوع.


p.498

« و اذ قال لابنه و هو یعظه » الایة... لقمان پسر خویش را پند داد وصیت کرد که ای پسر بسورها مرو که ترا رغبت در دنیا پدید آید و آخرت بر دل تو فراموش گردد. ای پسر اگر سعادت آخرت میخواهی و زهد در دنیا بتشییع جنازه‌ها بیرون شو و مرگ پیش چشم خویش دار و در دنیا چنان مباش که عیال و وبال مردم شوی از دنیا قوت ضرورتی بردار و فضول بگذار. ای پسر روزه که داری چنان دار که شهوت ببرد نه قوت ببرد و ضعیف کند تا از نماز باز مانی که بنزدیك الله نماز دوست‌تر از روزه. ای پسر از نیك زنان تا توانی بر حذر باش و از زنان بد فریاد خواه با الله که ایشان دام شیطان‌اند و سبب فتنه. ای پسر چون قدرت یابی بر ظلم بندگان، قدرت خدای بر عقوبت خود یاد کن و از انتقام وی بیندیش که او جل جلاله منتقم است، دادستان از گردن کشان و کین خواه از ستمکاران و بحقیقت دان که ظلم تو از آن مظلوم فرا گذارد و عقوبت الله اندران ظلم بر تو بماند و پاینده بود. ای پسر و مبادا که ترا کاری پیش آید از محبوب و مکروه که نه در ضمیر خود چنان دانی که خیر و صلاح ترو در آنست. پسر گفت : ای پدر من این عهد نتوانم داد تا آنگه که بدانم که آنچه تو گفتی چنانست که تو گفتی. پدر گفت : الله تعالی پیغامبری فرستادست و علم و بیان آنچه من گفتم با وی است تا هر دو بنزدیك وی شویم و از وی پرسیم هر دو بیررون آمدند و بر مرکوب نشستند و آنچه در بایست بود از توشه و زاد سفر برداشتند، بیابانی در پیش بود مرکوب همی راندند تا روز بنماز پیشین رسید و گرما عظیم بود، آب و توشه سپری گشت و هیچ نماند. هر دو از مرکوب فرو آمدند و پیاده بشتاب همی رفتند. ناگاه لقمان در پیش نگرست سیاهی دید و دود، با دل خود گفت آن سیاهی درخت است و آن دود نشان آبادانی و مردمان که آنجا وطن گرفته‌اند ، همچنان همی رفتند بشتاب، ناگاه پسر لقمان پای بر استخوانی نهاد. آن استخوان بزیر قدم وی بر آمد و به پشت پای بیرون آمد، پسر بیهوش گشت و بر


p.499

جای بیفتاد. لقمان در وی آویخت و آن استخوان بدندان از پای وی بیرون کرد و عمامهٴ وی پاره کرد و بر پای وی بست. لقمان آن ساعت بگریست و یك قطرهٴ آب چشم وی بر روی پسر افتاد، پسر روی فرا پدر کرد گفت : ای بابای من می بگرئی بچیزی که میگوئی بهی من و صلاح من در آنست. ای پدر چه بهتری است ما را اندرین حال، آب و توشه سپری شد و ما هر دو درین بیابان متحیر بماندیم، اگر تو بروی و مرا برین حال بجای مانی با غم و اندیشه روی و اگر با من اینجا مقام کنی برین حال هر دو بمیریم، درین چه بهتری است و چه خیرت. پدر گفت : اما گریستن من از آنست که من دوست داشتمی که بهر حظی که مرا از دنیاست من فدای تو کردمی که من پدرم و مهربانی پدران بر فرزندان معلوم است. و اما آنچه میگوئی که درین چه خیرت است تو چه دانی مگر آن بلا که از تو صرف کرده‌اند خود بزرگتر از این بلاست که بتو رسانیده‌اند، و باشد که این بلا که بتو رسانیده‌اند آسانتر از آنست که از تو صرف کرده‌اند، ایشان درین سخن بودند که لقمان فرا پیش نگرست و هیچ چیز ندید از آن سواد و دخان. با دل خویش گفت من آنجا چیزی میدیدم و اکنون نمی بینم ندانم تا آن چه بود. ناگاه شخصی دید که همی آمد بر اسبی نشسته و جامه‌ای سپید پوشیده، آواز داد که لقمان توئی؟ گفت آری، گفت : حکیم توئی؟ گفت چنین میگویند، گفت : آن پسر بی خرد چه گفت. اگر نه آن بودی که این بلا بوی رسید هر دو را بزمین فرو بردندی چنان که آن دیگران را فرو بردند. لقمان روی وا پسر کرد گفت : دریافتی و بدانستی که هر چه بر بنده رسد از محبوب و مکروه خیرت و صلاح وی در آن است. پس هر دو برخاستند و برفتند. عمر خطاب از اینجا گفت : من باك ندارم که بامداد برخیزم بر هر حال که باشم بر محبوب یا بر مکروه، زیرا که من ندانم که خیرت من اندر چیست. موسی (ع) گفت : بار خدایا از بندگان تو کیست بزرگ گناه‌تر. گفت :


p.500

آنکس که مرا متهم دارد. موسی گفت : بار خدایا آن کیست که ترا متهم دارد. گفت : آنکس که استخارت کند و از من بهتری خویش خواهد، آنگه بحکم من رضا ندهد، آنگه در آخر وصیت گفت :

« و اقصد فی مشیك و اغضض من صوتك » ای ـ کن فانیا عن شواهدك مأخوذا عن حولك قوتك منتسقا بما استولی علیك من کشوفات سرك و انظر من الذی یسمع صوتك حتی تستفیق من خمار غفلتك. « ان انکر الاصوات لصوت الحمیر » فی الاشارة انه الذی یتکلم فی لسان المعرفة بغیر اذن من الحق و قالوا هو الصوفی یتکلم قبل اوانه. و قیل : من تصدر قبل اوانه تصدی لهوانه.


_