p.31
را آرزوی محبت خاست.
آنگه دنیا را بیار است و بریشان عرضه کرد.
ایشان چون زخارف و زهرات دیدند مست و شیفتهٴ دنیا گشتند و با دنیا بماندند، مگر یک طایفه که همچنان بر بساط محبت ایستاده بودند و سر بگریبان دعوی برآورده.
پس این طایفه را هزار قسم گردانید و عقبی برایشان عرضه کرد، ایشان چون آن ناز و نعیم ابدی دیدند ظل ممدود و مآء مسکوب و حور و قصور، شیفتهٴ آن شدند و با وی بماندند مگر یک طایفه که همچنان ایستاده بودند بر بساط محبت، طالب کنوز معرفت.
خطاب آمد از جناب جبروت و در گاه عزت که شما چه میجوئید و در چه ماندهاید؟
ایشان گفتند : «
وانک لتعلم ما نرید
» ـ خداوندا! زبان بی زبانان توئی، عالم الاسرار و الخفیات توئی، خود دانی که مقصود ما چیست.
|
ما را ز جهانیان شماری دگر است
|
|
در سر بجز از باده خماری دگر است
|
رب العالمین ایشانرا بسر کوی بلا آورد و مفاوز و مهالک بلا بایشان نمود، آن یک قسم هزار قسم گشتند، همه روی از قبلهٴ بلا بگردانیدند که این نه کار ما است و ما را طاقت کشیدن این بار بلا نیست، مگر یک طایفه که روی نگر دانیدند و عاشق وار سر بکوی بلا در نهادند، نه از بلا اندیشیدند نه از عنا، کفتند ما را خود آن دولت بس که محمل اندوه تو گشتیم و غم بلای تو خوردیم.
|
من که باشم که بتن رخت وفای تو کشم
|
|
دیده حمال کنم بار جفای تو کشم
|
|
گر تو بر من بتن و جان و دلی حکم کنی
|
|
هرسه را رقص کنان پیش هوای تو کشم
|
قدر درد او کسی داند که او را شناسد، او که ویرا نشناسد، قدر درد او چه داند؟
پیر طریقت
گفت : الهی! نالیدن من در درد از بیم زوال درداست، او که از زخم دوست بنالد، در مهر دوست نامرد است.
ای جوانمرد! اگر طاقت و زهرهٴ این کار داری، قصد راه کن، شربت بلانوش کن و دوست را بران گواه کن، یا نه عافیت بنازدار و سخن کوتاه کن.
هیچکس به بددلی جانبازی نکرد و بپشتی آب و گل سر افرازی نکرد.
با بیم جان غواصی نتوان و بپشتی آب و گل سرافرازی نتوان، یا جان کم گیر یا خویشتن متاوان.