Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
33 احزاب بيست و يکم 8

p.29

قوله تعالی : ـ « یاایها الذین آمنوا اذ کروا نعمة الله علیکم »، میفرماید : ای شما که ایمان آوردید و رسالت پیغامبر قبول کردید و سر بر خط فرمان نهادید و بوفای عهد روز میثاق باز آمدید، نعمتی که بر شما ریختم هم از روی ظاهر و هم از روی باطن حق آن بشناسید و شکر آن بگزارید هم بزبان هم بتن وهم بدل. شکر زبان آنست که پیوسته خدایرا یاد میکند و زبان خود بذکروی تر میدارد و چون نعمتی بر وی تازه میگردد الحمدلله میگوید. رسول (ص) یکی را گفت : چگونه‌ای؟ جواب داد که بخیر. رسول دیگر باره پرسید گفت : چگونه‌ای. گفت بخیر. سوم بار گفت : چگونه‌ای. گفت بخیر و الحمدلله. رسول فرمود که این می‌جستم که بگوئی الحمدلله. بزرگان دین و سلف صالحین یکدیگر را پرسیدندی تا جواب، حمد و شکر باشد و گوینده و پرسنده در ثواب شریک باشند.

شبلی را پرسیدند، شکر چیست؟ گفت : شکر آنست که در نعمت منعم را بینی نه نعمت، و شادی و فرح که نمائی بردیدار منعم نمائی نه بردیدار نعمت، آنگه این بیت بر گفت :

و ما الفقر من ارض العشیرة ساقیا
و لکننا جئنا بلقیاک نسعد

بنده باید که از نعمت دنیا بقدر کفایت قناعت کند و آن قدر سبب فراغت دین داند تا بعبادت و علم پردازد و طلب قرب حضرت الهیت کند، این کمال شکر بود، و نشان درستی این حال آنست که اگر نعمتی بدو رسد که او را از حق مشغول خواهد داشت، بدان اندهگن شود، چنانکه آن درویش صحابه، سعید بن زید . عمر خطاب در روزگار خلافت از مال غنیمت هزار درم بوی فرستاد، سعید چون بدید دلتنگ و اندهگن نشست، عیال ویرا گفت چرا اندهگن نشسته ای؟ گفت از رسول شنیدم که : درویشان بپانصد سال پیش از توانگران ببهشت روند، عمر خطاب مگر میخواهد که مرا


p.30

اززمرهٴ ایشان بیرون کند. کهنه‌ای داشت، آنرا پاره کرد وصرها در بست و بدرویشان داد و شکر دل آنست که همهٴ خلق را خیر خواهد و برهیچکس حسد نبرد. و شکر تن آنست که اعضای خود همه نعمت داند و بکار آخرت مشغول دارد.

درویشی از روزگار نا مساعد پیش پیر طریقت بنالید، پیر گفت : ای ظریف درویش! دوست داری ترا چشم نبودوده هزار درم در دستت بود؟ درویش گفت نه! پیر گفت : خواهی که عقلت نبود و همان ده هزار درم بود؟ گفت نه، پیر گفت : ای مسکین بدو حرف ترا بیست هزار درم حاصلست، ترا چه جای سکایت است؟!

وقتی مصطفی (ص) با یکی از یاران بر در خانهٴ منافقی بگذشت، آواز نشاط و الحان شعر و طرب شنیدند و نیز خوانی دیدند آراسته و از چند گونه طعامهای لذیذ بر آنجا نهاده. این مرد رسول را گوید : ای مهتر عالم حکمت درین چیست که یاران موافق تو و دوستان مخلصان حضرت تو در آتش گرسنگی میسوزند و این منافقان بدین طرب و ناز چنین زندگی میکنند؟! گفت : ای مرد! هنوز این ذوق دنیا در سینهٴ تو قبولی دارد، یا زینت او در دیدهٴ تو غروری می‌نماید. حکمت درین آنست که تا از نعیم بهشت بی نصیب شوند « یرید الله الا یجعل لهم حظا فی الاخرة ».

« هنالک ابتلی المؤمنون وزلزلوا زلزالا شدیدا »، در خبر مصطفی است صلوات الله علیه که : حق جل جلاله دوستان خود را ببلا تعهد کند، چنانک شما بیمار را بطعام و شراب تعهد کنید، و گفت : درفرادیس اعلی بسی درجات و منازل هست که بنده هر گز بجهد خود بدان نتواند رسید، رب العزة بنده را بآن بلاها که در دنیا بر سروی گمارد بدان رساند. و در خبر است که روزی رسول خدا بآسمان می نگرست و می خندید و گفت عجب میدارم حکم ربانی و قضای الهی در حق بندهٴ مؤمن، که اگر بنعمت حکم کند، رضا دهد و خیرت وی در آن باشد، و اگر ببلا حکم کند، رضا دهد و خیرت وی در آن باشد، یعنی که برین بلا صبر کند و در آن نعمت شکر کند و در هر دو خیرت باشد. و گفته‌اند که حق حل جلاله ذریت آدم را هزار قسم گردانید و ایشانرا بر بساط محبت اشراف داد، همه


p.31

را آرزوی محبت خاست. آنگه دنیا را بیار است و بریشان عرضه کرد. ایشان چون زخارف و زهرات دیدند مست و شیفتهٴ دنیا گشتند و با دنیا بماندند، مگر یک طایفه که همچنان بر بساط محبت ایستاده بودند و سر بگریبان دعوی برآورده. پس این طایفه را هزار قسم گردانید و عقبی برایشان عرضه کرد، ایشان چون آن ناز و نعیم ابدی دیدند ظل ممدود و مآء مسکوب و حور و قصور، شیفتهٴ آن شدند و با وی بماندند مگر یک طایفه که همچنان ایستاده بودند بر بساط محبت، طالب کنوز معرفت. خطاب آمد از جناب جبروت و در گاه عزت که شما چه میجوئید و در چه مانده‌اید؟ ایشان گفتند : « وانک لتعلم ما نرید » ـ خداوندا! زبان بی زبانان توئی، عالم الاسرار و الخفیات توئی، خود دانی که مقصود ما چیست.

ما را ز جهانیان شماری دگر است
در سر بجز از باده خماری دگر است

رب العالمین ایشانرا بسر کوی بلا آورد و مفاوز و مهالک بلا بایشان نمود، آن یک قسم هزار قسم گشتند، همه روی از قبلهٴ بلا بگردانیدند که این نه کار ما است و ما را طاقت کشیدن این بار بلا نیست، مگر یک طایفه که روی نگر دانیدند و عاشق وار سر بکوی بلا در نهادند، نه از بلا اندیشیدند نه از عنا، کفتند ما را خود آن دولت بس که محمل اندوه تو گشتیم و غم بلای تو خوردیم.

من که باشم که بتن رخت وفای تو کشم
دیده حمال کنم بار جفای تو کشم
گر تو بر من بتن و جان و دلی حکم کنی
هرسه را رقص کنان پیش هوای تو کشم

قدر درد او کسی داند که او را شناسد، او که ویرا نشناسد، قدر درد او چه داند؟

پیر طریقت گفت : الهی! نالیدن من در درد از بیم زوال درداست، او که از زخم دوست بنالد، در مهر دوست نامرد است. ای جوانمرد! اگر طاقت و زهرهٴ این کار داری، قصد راه کن، شربت بلانوش کن و دوست را بران گواه کن، یا نه عافیت بنازدار و سخن کوتاه کن. هیچکس به بددلی جانبازی نکرد و بپشتی آب و گل سر افرازی نکرد. با بیم جان غواصی نتوان و بپشتی آب و گل سرافرازی نتوان، یا جان کم گیر یا خویشتن متاوان.


_