Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
34 سبأ بيست و دوم 8

p.132

قوله : و لسلیمان الرّیح غدوّها شهرٌ... » الایة ـ سلیمان (ع) اسبان نیکوی بی عیب داشت مرغان بی پر، چون آن قصّهٴ فوت نماز بیفتاد تیغ بر کشید و گردن اسبان می‌برید، گفتند : اکنون که بترک اسبان بگفتی ؛ ما باد مرکب تو کردیم « من کان لله کان الله له »، هر که بترک نظر خود بگوید ؛ تظر الله بدلش پیوندد، هیچ کس نبود که بترک چیزی بگفت از بهر خدا که نه عوضی به ازانش بدادند. مصطفی (ص) جعفر را بغزو فرستاد و امارت جیش بوی داد ؛ لوای اسلام در دست وی بود ؛ کفار حمله آوردند و یک


p.133

دستش بینداختند، لوا بدیگر دست گرفت، یک زخم دیگر برو آوردند و دیگر دستش بینداخنند و بعد از آن هفتاد و اند زخم داشت ؛ شهید از دنیا بیرون شد، اورا بخواب دیدند که : ما فعل الله بک؟ گفت : عوّضنی الله من الیدین جناحین اطیر بهما فی الجنة حیث اشآء مع جبرئیل و میکائیل .

اسمآء بنت عُمیس گفت : رسول خدا ایستاده بود ؛ ناگاه گفت : و علیکم السلام، گفتم : علی من تردّ السلام یا رسول الله ـ جواب سلام که میدهی؟ و کس را بر تو نمی‌بینم که سلام میکند. گفت : آنک جعفر بن ابیطالب مرّمع جبرائیل و میکائیل .

ای جعفر دست بدادی اینک پر جزای تو، ای سلیمان اسبان بدادی اینک باد در برّ و بحر حمّال تو. ای محبّ صادق اگر بحکم ریاضت دیده فدا کردی و جسم نثار ؛ اینک لطف ما دیدهٴ تو و فضل ما سمع تو و کرم ما چراغ و شمع تو « فاذا احببته کنت له سمعاً یسمع بی و بصراً یبصربی و یداً تبطش بی ». اول مرد گوینده شود پس داننده شود پس رونده شود پس پرنده شود. ای مسکین هر گز ترا آرزوی آن نبود که روزی مرغ دلت از قفس ادبار نفس خلاص یابد و بر هوای رضای حقّ پرواز کند، بجلال قدر بار خدا که جز نواخت « اتیته هرولةً » استقبال تو نکند.

چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی

قفس بشکن چو طاووسان یکی برپر برین بالا

قفس قالب است و امانت جان مرغ ؛ پر او عشق ؛ پرواز او ارادت ؛ افق او غیب ؛ متزل او درد، هر گه که مرغ امانت ازین قفس بشریت برافق غیب پرواز کند ؛ کرّو بیان عالم قدس دستها بدیدهٴ خویش باز نهند تا از برق این جمال دیده‌های ایشان نسوزد.

« فلمّا قضینا علیه الموت » ـ مرگ دو قسم است : مرگ ظاهر و مرگ باطن، مرگ ظاهر هر کسی را معلوم است و دوست و دشمن را راه بدانست و خاص و عام درو یکسانست « و کل نفسٍ ذآئقة الموت » عبارت از انست. امّا مرگ باطن آنست که


p.134

مرد در خود از خود بی خود مرده گردد تا ای حق در حق با حق زنده شود، همانست که آن جوانمرد گفت :

بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی

که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما

زندگی بحقیقت آن زندگیست که فتوح ایمانی دهد نه آن که روح حیوانی نهد، ابوالحسن خرقانی گفت : بیست سال است تا کفن ما از آسمان بیاورده‌اند ؛ و عجب آنست که با خلقم بصورت زندگان میدارد و در حضرت خود کفن درما پوشیده.

مندیش از ان حدیث و در پوش کفن
مردانه دو دست خویش آنگاه بزن
در شهر بگو که یا تو باشی یا من
شوریده بود کار ولایت بدو تن

ای جوانمرد! یک قطره منی که از باطن مرد بظاهر آید جنابت ظاهر ثابت میکند لکن بآب طهور آن جنابت ظاهر بر خیزد، صعب آنست که اگر یک ذرّه منی خود بینی در باطن تو ساکن شود جنابتیت رسد که بهمه دریاهای عالم زائل نگردد.

دور باش ای صحبت خود پرور عادت پرست

بوسه بر خاک کف پای ز خود بیزار زن

برین درگاه خود بینی را روی نیست و خود نگاری را قدر نیست ؛ جز عجز و نیاز و فقر وفاقت بردن هیچ روی نیست، فرزندان یعقوب (ع) بنزدیک یوسف (ع) فقر و فاقت بردند و گفتند : « وجئنا ببضاعة مزجاةٍ » ؛ لاجرم یوسف تقاب از جمال برداشت و بزبان کرم پیش آمد که : « لاتثریب علیکم الیوم ». تو همین کن ای خراب عمر مفلس روزگار سحر گاهی که بساط نزول بیفکند و دست کرم فرو گشاید مفلس وار و عاجزوار از دروی باز شو ؛ با دلی پر درد و جانی پر حسرت ؛ چشمی پر آب و جگری پر آتش بگو :

پر آب دو دیده و پر آتش جگرم
پر باد دو دستم و پر از خاک سرم

پیر طریقت گفت : الهی! بقدر تو نادانم و سزا ترا ناتوانم ؛ در بیچارگی خود سر گردانم و روز بروز برزیانم ؛ چون منی چون بود چنانم و از نگرستن در تاریکی بفغانم


p.135

که بر هیچ چیز هست ما ندانند ندانم چشم بروزی دارم که تومانی و من نمانم، چون من کیست گر آن روز به بینم ور به بینم بجان فدای آنم. اگر یوسف را آن کرم هست که چون برادران بعجزو فقرپیش وی بازشدند ایشانرا گفت : « لاتثریب علیکم الیوم »، اکرم الاکرمین و ارحم الرّاحمین سزاوارتر که چون بندگان بعجز و نیاز در زارند گوید : « لاخوفٌ علیکم الیوم و لا انتم تحزنون ».

« لقد کان لسباءٍ فی مساکنهم آیةٌ جنّتان عن یمینٍ و شمالٍ... » الایة ـ کانوا فی رغدٍ من العیش و سلامةٍ من الحال فامروا بالصبر علی العافیة و الشکر علی النعمة فاعر ضوا عن الوفاق فضیّعوا الشکر و کفروا النعمة فبدّلوا و بدّل لهم الحال و غیرّوا فتغیرت علیهم الایام، و انشدوا فی معناه :

ما زلت اختال فی وصالٍ
حتی امنت الزّمان مکره
صال علیَّ الصّدود حتی
لم یبق مما شهدت ذرّه

آسان کاریست بر بلا و شدّت صبر کردن ؛ مرد مردانه آنست که بر نعمت وعافیت صبر کند حق آن بشناسد ؛ شکر آن بگزارد، از تنعم و هوای باطل بپرهیزد و توان و داشت آن از حق بیند نه از خود و روزگار عافیت و نعمت در طاعت الله بسر برد و از طاغیان و باغیان و بطر گرفتگان در نعمت حذر کند که ربّ العزة در حقّ ایشان میفرماید : « فامّا من طغی ، و آثر الحیوة الدنیا، فانّ الجحیم هی المأوی ». روی عن بعض الصحابة انَه قال : بلینا بفتنته الضرّآء فصبر نا و بلینا بفتنته السرّآء فلم نصبر. و قال بعضهم : یصبر علی البلاءِ کلّ مؤمنٍ و لایصبر علی العافیة الا الصّدیق .


_