Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
34 سبأ بيست و دوم 8

p.153

قوله تعالی : « قل انما اعظکم بواحدة ان تقوموالله... » گفته‌اند که : القیام لله نقطهٴ پرگار طریقت است و مدار اسرار حقیقت، هر که از تدبیر خود بر خاست و کار خود با حق جل جلاله گذاشت ثمرهٴ حیوه طیبه بر داشت، نبینی جوانمردان اصحاب الکهف را که از خود بر خاستند و تدبیر خود بگذاشتند و روی بدرگاه ربوبیت نهادند چنانک رب العزة فرمود : « وربطنا علی قلوبهم اذقاموا »، نگر که ایشانرا در غارغیرت در ظل رعایت و کنف ولایت چگونه جای داد، آفتاب صورت را و خورشید تا بنده را زهره نبود که گرد غار غیرت ایشان گردد و نور آفتاب متقاصر آید بحکم اضافت بانوار اسرار ایشان، زیرا که نور آفتاب برای استضاءت خلق است و انوار اسرار ایشان برای معرفت حق.

دع الاقمار تخبوام تنیر
لنا بدر تذل له البدور

نور آفتاب نور صورت است و نور دل ایشان نور سریرت، لاجرم شعاع آفتاب صورت چون بایشان رسیدی از بریق شعاع نور سر ایشان دامن در چیدی، رب العالمین فرمود. « وتحسبهم ایقاظا و هم رقود » پنداری که ایشان بیدارند و خود خفته بودند، اینست صفت اهل طریقت ، بظاهرشان نگری ؛ ایشانرا بینی مشغول در میادین اعمال، بسر آئرشان نگری ؛ ایشانرا بینی فارغ در بساتین لطف ذوالجلال، بظاهر در عمل در باطن نظارهٴ لطف ازل، از « ایاک نعبد » کمر مجاهدت بر میان بسته، از « ایاک نستعین » تاج مشاهدت بر سر نهاده، در زیر قرطهٴ تسلیم پوشیده، برزبر در اعهٴ عمل فرو کشیده، و فی اختیار اصحاب الکهف ابین دلیل و اوضح سبیل علی ان الاصطفآء لیس بعلة و الاختیار لیس بحیلة. سگی که چند گام برداشت


p.154

از پی دوستان حق تا بقیامت میخوانند که : « و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید ». پس مسلمانی که از سوزی و ایمانی هفتاد سال بااولیآء حق صحبت دارد وسواد شباب به بیاض شیب رساند چه ظن بری که حق جل جلاله روز قیامت او را نومید گرداند؟ کلا و لما انه لایفعل ذلک.

« قل جآء الحق و مایبدیٴ الباطل و مایعید » ـ آنروز که رسول خدا (ص) قدم مبارک در کعبه نهاد و عمر خطاب بعز اسلام رسیده و مؤمنان باسلام وی شاد گشته و در کعبه بتان بسیار نهاده ؛ رسول (ص) در دست قضیبی داشت بر سینهٴ بتان میزد و میگفت : « جآء الحق و زهق الباطل، جآء الحق و مایبدیٴ الباطل و مایعید »، و عمر میگفت : یا ایها الاصنام هذا احمد هذا رسول الله حقا فاشهدوا ان کان حقا فاشهدوا ان کان حقا ما یقول فاسجدوا، آن بتان بیکبار همه در سجود افتادند. ای جوانمرد! کدام روز خواهد بود که رسول تحقیق با عمر تصدیق بر موجب اشارت توفیق باین کعبهٴ سینهٴ تو در آیند و آن بتان هوا و حرص را برهم زنند و این ندا در دهند که « جآء الحق و ما یبدیٴ الباطل و مایعید » « فألقی السحرة ساجدین » چگوئی؟ ایشان بسجده آمدند یا ما ایشانرا بسجده آوردیم؟ غلامی با خواجه میرفت، غلام در مسجد شد نماز کرد و در لذت مناجات دراز بماند، خواجه گفت : بیرون آی ای غلام، گفت : نمی‌گذارند، گفت : که ترا بیرون نمی‌گذارد؟ گفت : آنکه ترا در نمی‌گذارد. عجب نباشد که آدمی شنوای گویای دانا سجده کند ؛ عجب آنست که عمر گوید : ای بتان ناشنوای نا گویا اگر دین محمد حق است سجده کنید، همه بیکبار سجده کردند. پاکا خداوندا! دو کار منکر قبیح پیش عمر نهادند : عداوت رسول و طمع دنیا، آنگه از میان هردو حالی بدان نیکوئی پدید آوردند که عمر را بزینت اسلام بیاراستند، همچنین دو کار منکر پیش سحرهٴ فرعون نهادند : یکی عداوت موسی دیگر ولایت فرعون ، آنگه سری بدان عزیزی از میانه پدید آوردند که : « فألقی السحرة ساجدین ». دو محنت صعب پیش یوسف نهادند : یکی چاه دیگر زندان، آنگه از میان هردو ولایت وسلطنت یوسف پدید آوردند که : « مکنا


p.155

ل یوسف فی الارض ». دو نطفهٴ مهین در رحم فراهم آوردند و از میان هر دو صورتی بدین زیبائی پدید آوردند که : « و صور کم فاحسن صور کم ». دو نجاست فراهم آوردند در نهاد حیوان : یکی فرث دیگر دم، از میان هر دو شیر صافی پدید آوردند « من بین فرث و دم لبنا خالصا ». دو کار صعب بر بنده جمع آمد : یکی معصیت دیگر تقصیر در طاعت از میان هر دو رحمت و مغفرت پدید آوردند که : « یصلح لکم اعمالکم ویغفر لکم ذنوبکم ».

« و حیل بینهم و بین مایشتهون » ـ خبر میدهد از ان بیچاره که در سکرات مرک افتد و جانش بچنبر گردن رسد، رخسارهٴ رنگینش از هیبت مرک بیرنگ گردد، قطرات عرق حسرت از پیشانی وی روان گردد، فرزندان بناز پرورده بر بالین وی نشسته و روی بر روی وی می‌مالند و دوستان و برادران بناکام اورا وداع میکنند و بزبان حیرت میگویند :

یا جامع الشمل و الاحشآء و الکبد
یالیت امک لم تحبل و لم تلد
تهدی الی عرصة الموتی علی عجل
مودع الاهل و الاحباب و الولد

کرام الکاتبین طومار کردار در میپیچند خازنان روزی جریدهٴ رزق در می‌نوردند، متقاضیان حضرت قصد جان میکنند و آن بیچاره فرو مانده در آرزوی یک روز مهلت بود و مهلتش ندهند، خواهد که سخن گوید و قوتش ندهند، اینست که رب العالمین فرمود : « و حیل بینهم و بین مایشتهون ». روزی مردی صاحب واقعه بنزدیک رسول خدا آمد و از پرا کندگی دل و معصیت خود بنالید، آب حسرت از دیده همی بارید و نفس سرد همی کشید و میگفت : یا رسول الله . طبیب دلهای بیماران توئی، دردها را درمان سازتوئی، این درد مرا درمانی بساز و این خستگی مرا مرهمی پدید کن که سخت بیمارم بگناه خویش، غرقه‌ام بجرم خویش، آلوده‌ام بکردار خویش، مغرورم بپندار خویش. رسول خدا گفت : روزی وشبی را که در پیش داری ؛ باری کار خود بساز، آنروز که رب العزة میفرماید : « و حیل بینهم و بین مایشتهون »، و آن شب نخستین که ازو خبر میدهد : « ومن ورآئهم برزخ الی یوم یبعثون »، رو خلوتی بساز و ساعتی با درد و اندوه خود پرداز، اشکی گرم از دیده فر و بار و آهی سرد از دل برآر و بزبان تضرع بگوی : خداوندا!


p.156

بهر صفت که هستم بر خواست توموقوفم، بهر نام که خوانندم ببندگی تومعروفم.

بنده گر خوبست و گر زشت آن تست
عاشق ار دانا و گر نادان تراست

خداوندا! همچون یتیم بی پدر گریانم، در مانده در دست خصمانم، خستهٴ جرمم و از خویشتن بر تاوانم، خراب عمر و مفلس روزگار دیدی من آنم. خداوندا! فریاد رس که از ناکسی خود بفغانم. آن بیچاره بر گشت با دلی پردرد و جانی پر حسرت، دودست بر سرنهاده و چون زارندگان نوحهٴ تلهف و تأسف در گرفته که : آه! من شدة الموت و سکراته و من حسرت الفوت و غمراته، آه! من وحشة الاغتراب و فرقةالاحباب و النوم علی التراب، آه! من الایام التی مضن فی البطالة و الاوقات التی فنیت فی الجهالة. دریغا که روزگار بباد بر دادیم و شکر نعمت مولی نگزاردیم! دریغا که قدر عمر خود نشناختیم و از کار دنیا باطاعت مولی نه پرداختیم. دریغا که عمر عزیز بسر آمد و نوبت رفتن در آمد، روزگار بگذشت و تبعات روزگار بماند.

ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار
وای خداوندان قال الاعتذار الاعتذار
پیش ازان کین جان عذر آور فرو ماند زنطق
پیش ازان کین چشم عبرت بین فرو ماند ز کار


_