Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
35 الملآئکة بيست و دوم 8

p.178

قوله : « وما یستوی البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح اجاج... » الایة ـ فیه اشارة الی حالتی الاقبال علی الله و الاعراض عن الله فالمقبل علی الله مشتغل بطاعته مشتعل فی معرفته و المعرض عن الله منقبض عن عبادته معترض علیه فی قسمته و قضیته فهذا سبب و صاله و ذاک سبب هجره و انفصاله. این دو دریای مختلف یکی فرات و یکی اجاج ؛ مثال دو دریاست که میان بنده و خداست یکی دریای هلاک دیگر دریای نجات، در دریای هلاک پنج کشتی روانست : یکی حرص دیگر ریا سدیگر اصرار بر معاصی چهارم غفلت پنجم قنوط، هر که در کشتی حرص نشیند بساحل حب دنیا رسد هر که در کشتی ریا نشیند بساحل نفاق رسد، هر که در کشتی اصرار بر معاصی نشیند بساحل شقاوت رسد، هر که در کشتی غفلت نشیند بساحل حسرت رسد، هر که در کشتی قنوط


p.179

نشیند بساحل کفر رسد. اما دریای نجات دروی پنج کشتی روانست. یکی خوف دیگر رجا سدیگر زهد دیگر معرفت پنجم توحید، هر که در کشتی خوف نشیند بساحل امن رسد هر که در کشتی رجا نشیند بساحل عطا رسد، هر که در کشتی زهد نشیند بساحل قربت رسد، هر که در کشتی معرفت نشیند بساحل انس رسد، هر که در کشتی توحید نشیند بساحل مشاهدت رسد.

پیر طریقت موعظتی بلیغ گفته یاران و دوستان خود را، گفت : ای عزیزان و برادران! هنگام آن بود که ازین دریای هلال نجات جوئید و از ورطهٴ فترت بر خیزید، نعیم باقی باین سرای فانی بنفروشید، نفس بی خدمت بیگانه است بیگانه مپرورید، دل بی یقظت غول است با غول صحبت مدارید، نفس بی آگاهی بادست باد عمر مگذارید، باسمی و رسمی از حقیقیت و معنی قانع مباشید، از مکر نهانی ایمن منشینید، از کار خاتمه و نفس باز پسین همواره بر حذر باشید (۱) . شیرین سخنی و نیک نظمی که آن شاعر گفته :

ای دل ارعقبیت باید چنگ ازین دنیا بدار
پاک بازی پیشه گیروراه دین کن اختیار
پای بر دنیا نه و بر دوز چشم نام و ننک
دست در عقبی زن و بر بند راه فخروعار
چون زنان تا کی نشینی بر امید رنک و بوی
همت اندر راه بند و گام زن و مردانه وار
چشم آن نادان که عشق آورد بر رنک صدف
والله اردیدش رسد هر گز بدر شاهوار

قال بعض اهل المعرفة فی قوله : « وما یستوی البحران » یعنی : مایستوی الوقتان هذا بسط وصاحبه فی روح و هذا قبض وصاحبه فی نوح هذا فرق وصاحبه بوصف العبودیة و هذا جمع و صاحبه فی شهود الربوبیة. بر ذوق عارفان این دو بحر اشارت است بقبض و بسط سالکان، و قبص و بسط منتهیانرا چنانست که خوف و رجا مبتدبانرا، مرید را در بدو ارادت بوقت خدمت از خوف و رجا چاره نیست چنانک در نهایت حالت با کمال معرفت از قبض و بسط خالی نیست، او که در خوف و رجاست نظر وی همه سوی ابد شود که آیا با من چه کنند فردا، و او که در قبض و بسط است نظر وی همه سوی ازل شود که آیا با من چه کرده‌اند و چه حکم رانده‌اند در ازل.


p.180

پیر طریقت ازینجا گفت : آه! از قسمتی پیش از من رفته، فغان از گفتاری که خود رای گفته، ندانم که شادزیم یا آشفته، بیمم همه از انست که آن قادر در ازل چه گفته. بنده تا در قبض است خوابش چون خواب غرق شدگان ؛ خوردش چون خورد بیماران و عیش چون عیش زندانیان ؛ بسزای نیاز خویش می‌زید و بخواری و زاری راه می‌برد و بزبان تذلل میگوید .

پر آب دو دیده و پر آتش جگرم
پر باد دو دستم و پر از خاک سرم

چون زاری و خواری وی بغایت رسد و تذلل و عجز وی ظاهر گردد. رب العزة تدارک دل وی کند در بسطو انبساط بر دل وی گشاید وقت وی خوش گردد، دلش با مولی پیوسته و سر باطلاع حق آراسته و بزبان شکر میگوید : الهی! محنت من بودی دولت من شدی، اندوه من بودی راحت من شدی، داغ من بودی چراغ من شدی، جراحت من بودی مرهم من شدی.

« یا ایها الناس انتم الفقرآء الی الله... » ـ بدان که فقر بر دو ضرب است : فقر خلقتی وفقر صفتی، فقر خلقت عام است هر حادثی را که از عدم در وجود آید، و معنی فقر حاجت است، هر مخلوقی را بخالق حاجت است در اول حال بآفرینش و در ثانی الحال بپرورش، پس میدان که الله بی نیاز است و بی حاجت دیگران همه بانیازاند و با حاجت، اینست که رب العزة فرمود : « و الله الغنی و انتم الفقرآء ». اما فقرصفت آنست که رب العالمین فرمود : « للفقرآء المهاجرین »، صحابهٴرسول را باین فقر مخصوص کرد و ایشانرا درین فقر بستود، همانست که فرمود : « للفقرآء الذین احصروافی سبیل الله » ایشانرا فقرا نام نهاد و آن تلبیس توانگری حال است تا کس توانگری ایشان بنداند، این چنانست که گفته‌اند : ارسلانم خوان تا کس بنداند که که ام.

پیران طریقت گفتند : بنای دوستی بر تلبیس نهادند، سلیمان را نام ملکی تلبیس فقر بود، آدم را عصیان تلبیس صفوت بود، ابراهیم را لباس نعمت تلبیس خلت بود. زیرا که شرط محبت غیر تست و دوستان حال خود بهر کس ننمایند کسی که از کون ذره‌یی


p.181

ندارد و بکونین نظری ندارد و همواره نظر الله پیش چشم خویش دارد او را فقیر گویند که از همه درویش است و بحق توانگر، انماالغنی غنی القلب ـ توانگری درسینه می‌باید نه در خزینه، فقیر اوست که خود را در دو جهان جز حق دست آویز نه بیند و نظر با خود ندارد چهار تکبیر بر ذات و صفات خود کند چنانک آن جوانمرد گفت :

نیست عشق لایزالی را دران دل هیچ کار
کو هنوز اندر صفات خویش ما ندست استوار
هر که در میدان عشق نیکوان گامی نهاد
چارتکبیری کند بر ذات اولیل و نهار

« انا ارسلناک بالحق بشیرا و نذیرا » ای ـ ما جعلنا الیک الاهذین الامرین فحسب فاما توفیق القبول و خذلان الرد فلیس لک الیهما سبیل ـ ای محمد ما که ترا فرستادیم بخلق بشارت و نذارت را فرستادیم و بس. اما توفیق قبول و خذلان رد کار الهیت ماست و خصایص ربوبیت ما، ای محمد تو بو جهل را میخوان، ای ابراهیم تو نمرود را میخوان، ای موسی تو فرعون را میخوان، شما میخوانید و ما آنرا راه نمائیم که خود خواهیم، ای محمد تو نتوانی که زخم خوردگان عدل ازل را و راندگان حضرت عزت را حق شنوانی و بر قبول داری « و ما انت بمسمع من فی القبور ان انت الانذیر » ـ ای محمد دل در بو جهل چه بندی، او نه ازان اصل است که طینت وی نقش نگین تو پذیرد، دل در سلمان بند که پیش از آن که تو قدم در میدان بعثت نهادی ؛ چندین سال گرد عالم سر گردان در طلب تو میگشت و نشان تو میجست و لسان الحال یقول .

گرفت خواهم زلفین عنبرینت را
ز مشک نقش کنم برک یا سمینت را
بتیغ هندی دست مرا جدا نکنند
اگر بگیرم یک ره سر آستینت را


p.179
۱ ـ نسخهٴ الف : بيد.