p.196
و قیل : الظالم صاحب تواجدٍ و المقتصد صاحب و جدٍ و السابق صاحب وجودٍ.
و قیل : الظالم صاحب المحاضرة و المقتصد صاحب المکاشفة و السابق صاحب المشاهدة.
و قیل : الظالم یراه فی الاخرة بمقدار ایام الدنیا فی کلّ جمعةٍ مرةً و المقتصد یراه فی کلّ یومٍ مرّةً و السابق غیر محجوبٍ عنه البتّة «
ذلک هوالفضل الکبیر
».
«
جنّات عدنٍ یدخلونها
» ـ لمّا ذکر اصنافهم رتّبها و لمّا ذکر الجنّة ذکر هم علی الجمع فقال : «
جنّات عدنٍ یدخلونها
» نبّه علی انّ دخولهم الجنّة لالاستحقاق بل بفضله و لیس فی الفضل تمییزٌ.
«
وقالوا الحمدلله الذی اذهب عنّا الحزن
» ـ ای جوانمرد! قدر تریاق مار گزیده داند، قدر آتش سوزان پروانه داند، قدر پیراهن
یوسف
،
یعقوب
غمگین داند، او که مغرور سلامت خویش است اگر اورا تریاق دهی قدر آن چه داند؟
جان بلب رسیدهیی باید تا قدر و خطر تریاق بداند، درویشی دل شکسته یی غم خوردهیی اندوه کشیدهیی باید تا قدر این نواخت و عزّ این خطاب بداند که «
الحمدلله الّذی اذهب عنّا الحزن
».
باش تا فردا که آن درویش دل ریش را درحظیرهٴ قدس بر سریر سرور نشانند و آن غلمان و ولدان چاکروار پیش تخت دولت اوسماطین بر کشند، شب محنت بپایان رسیده خورشید سعادت از افق کرامت بر آمده و از حضرت عزّت الطاف کرم روی بدرویش نهاده بزبان ناز و دلال همیگوید بنعت شکر : «
الحمدلله الّذی اذهب عنّا الحزن
».
ای مسکین! این دنیا عالم مجاز است، در عالم مجاز پدید بود که از حقایق چه کشف توان کرد، بر پر پشهیی پیدا بود که چه نقش توان کرد، دنیا زندانست برزندانیان جز حزن و اندوه و حسرت چه نشان توان کرد، روز بازار و هنگام باراین اندهگنان فردا بود که مکنونات لطف و مخزونات غیب از ستر غیرت بیرون آرند نا بسودهٴ دستها و نابر ماسیدهٴ خاطرها و درویش را حوصلهیی دهند فراخ تا قدح قدح بلکه بحربحر شراب رؤیت میکشد و نعرهٴ هل من مزید میزند. الحمدلله وحده.