Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
37 الصافات بيست و سوم 8

p.278

قوله تعالی : « وقفوهم انهم مسؤلون » ـ قومی را سؤال از روی عتاب بود، قومی را سؤال سبب عذاب بود، ایشانرا که اهل عذاب‌اند بر پل صراط بدارند علی رؤس الاشهاد، ازیشان سؤال کنند و الله جل جلاله باایشان بخشم، ایشانرا گویند : امروز حکم شما با شما افکندیم « کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا »، جریدهٴ سیاه و کردار بدایشان بر روی ایشان دارند، گویند کسی را که عمل وی این بود، جزای او چه بود. بناکام گویند : جزآءه النار، پس نداآید که ادخلوها بحکمکم.

آورده‌اند که فرعون چون دعوی خدائی کرد و گفت : انا ربکم الاعلی » جبرئیل آمد براه وی بصورت بشر و از وی پرسید که : چگوئی خواجه‌یی را که غلام خود بر کشد و اورا مال و جاه و نعمت دهد و بر دیگران سرور و مهتر گرداند، آنگه غلام خواهد که بر خواجهٴ خویش نیز مهتر باشد، جزای وی چه بود. فرعون گفت. جزای وی آنست که او را بآب غرق کنند تا دیگران بوی عبرت گیرند. از حضرت عزت فرمان آمد که ای جبرئیل این فتوی یاد دار تا آنروز که او را بدریا در کشیم و بحکم فتوی


p.279

وی او را غرق کنیم.

اما قومی که سؤال ایشان از روی عتاب رودونه سبب عذاب بود ؛ مؤمنان اندباعتقاد، موحدان‌اند بمهر دل و صدق محبت، اما گنهکاران‌اند و مقصران در عمل. ازیشان سؤال کند حق جل جلاله، لکن از خلق بپوشد عیب ایشان، گناه بایاد ایشان دهد، لکن عفو و مغفرت ازیشان باز نگیرد و سؤال ایشان در خلوت کند و فی الخبر الصحیح « ان الله عز وجل یدنی المؤمن فیضع علیه کنفه ویستره فیقول : اتعرف ذنب کذا؟ اتعرف ذنب کذا. فیقول : نعم ای رب حتی قرره بذنوبه و رأی فی نفسه انه هلک، قال : سترتها علیک فی الدنیا و انا اغفر هالک الیوم.

بو عثمان حیری قدس الله روحه وقتی در محبت سخن میگفت، جوانی بر خاست گفت : کیف السبیل الی محبته چکنم تا بدوستی اورسم. بو عثمان گفت : تترک مخالفته، ـ بترک مخالفت اوبگوی تا بدوستی او رسی. جوان گفت : کیف ادعی محبته ولم اترک مخالفته. از من کی دعوی دوستی درست آید و قدم از راه مخالفت باز نکشیده‌ام. آنگه بر خاست نعره‌یی همی کشید و همی گریست. بو عثمان گفت : صادق فی حبه مقصر فی حقه ـ بظاهر از جملهٴ مقصران است، بباطن در زمرهٴ دوستان است.

ای جوانمرد! اگر چنان است که در جهد و در عمل تقصیر داری، دران کوش که در صدق محبت و درد شوق تقصیر نباشد که صدق محبت تقصیر عمل را جبر کند، اما توفیر عمل تقصیر محبت را جبرانکند. آن فرشتگان که معایب آدمیان بر شمردند، ایشانرا گفت : « انی اعلم مالا تعلمون » ای فریشتگان بجفای عمل ایشان چه نگرید، بصفای علم مانگرید ؛ ای ابلیس ، بحماء مسنون چه نگری، بخلعت صفت مانگر، اگر بر دوستان ما زلتی رود و نقد معاملت ایشان بمعصیت مغشوش گردد، بوتهٴ توبه با ایشان برابر میداریم که « التائبون العابدون » حکمت زلت آنست که تا بنده از زلت بخود می‌نگرد، افتقار می‌آرد و از طاعت بما مینگرد، افتخار می‌آرد، و بنده باید که پیوسته میان افتقار و افتخار روان بود، میان خوف ورجا گردان بود، در خوف می‌زارد کفارت


p.280

گناهان را، در رجامی نازد یافت نعیم جاودان را.

پیر طریقت از اینجا گفت : برخبر همی رفتم جویان یقین، خوف مایه و رجاقرین، مقصود از من نهان و من کوشندهٴ دین، ناگاه برق تجلی تافت از کمین، ازظن چنان روز بینند و از دوست چنین.

کسی را که این حال بود و روش وی برین صفت بود، سرانجام کار و ثمرهٴ روز گار وی آن بود که رب العزة فرمود : « اولئک لهم رزق معلوم فواکه »، لهم فی الجنة رزق معلوم لابشار هم فی اوقات معینة بکرة و عشیا، و لهم رزق معلوم لاسرار هم فی کل وقت.

یحیی معاذ را پرسیدند که : هل یقبل الحبیب بوجهه علی الحبیب. فقال : و هل یصرف الحبیب وجهه عن الحبیب. گفتند هر گز بود که دوست روی بدوست آرد؟ گفت و خود کی بود که دوست روی از دوست بگرداند؟. هزار جان فدای آن جوانمرد باد که رمز عشق بداند. او جل جلاله کسانی را که طوق محبت در گردن دارند در حجر فضل و مهد عهد و قبهٴ قربت ؛ تربیت میدهد، فیکا شفهم بذاته و یخاطبهم بصفاته. عرش در صفت رفعت است، او را رفعت بس. کرسی در نعت عظمت است، او را عظمت بس. آسمانرا آرایش و زینت است، او را آرایش و زینت بس. نفس را دعوی انیت است، او را دعوی انیت بس. اما دلی که رفعت عرش ندارد، عظمت کرسی ندارد، زینت آسمان و بسطت زمین ندارد، دعوی هستی و انیت ندارد، همه انکسار و افتقار دارد. فضل و رحمت ما او رابس « قل بفضل الله وبر حمته فبذلک فلیفرحوا ».

قوله : ـ « لمثل هذا فلیعمل العاملون » ـ اگر مؤمنانرا سزاست که برامید ناز و نعیم بهشت و دیدار غلمان و ولدان گویند : « لمثل هذا فلیعمل العاملون » ؛ پس عارفان سزا تراند که بر امید دیدار جلال احدیت و یافت حقایق قربت و تباشیر و صلت، دیده و دل فدا کنند و جان د روان در این بشارت نثار کنند.

علی مثل سلمی یقتل المرء نفسه
وان بات من سلمی علی الیأس طاویا


_