Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
2 البقرة دوم 1

p.479

قوله تع : « یآ ایهاالذین آمنوا » الایه ... ـ یا ـ نداء کالبد است، و ای ـ نداء دل، و ها ـ نداء جان، میگوید ـ ای همگی بنده اگر طمع داری که قدم در کوی دوستی نهی، نخست دل از جان بردار، ومعلومی که داری از احوال و اعمال همه درباز، که در شرع دوستی جان بقصاص از تو بستانند، و معلوم بدیت، و هنوز چیزی درباید. اینست شریعت دوستی، اگر مرد کاری درآی واگرنه از خویشتن دوستی و تردامنی کاری نرود.

از پی مردانگی پاینده ذات آمد چنار
وزپی تردامنی اندک حیوة آمد سمن
جان فشان و راه کوب و رادزی و مرد باش
تاشوی باقی چو دامن برفشانی زین دمن

آری! عجب کاری است کار دوستی! وبلعجب شرعی است شرع دوستی! هر کشتهٴ


p.480

را در عالم قصاص است یا دیت برقاتل واجب، و در شرع دوستی هم قصاص است و هم دیت و هر دو بر مقتول واجب.

پیر طریقت گفت ـ « من چه دانستم که بر کشتهٴ دوستی قصاص است، چون بنگرستم این معمله ترا با خاص است، من چه دانستم که دوستی قیامت محض است؟ و از کشته دوستی دیت خواستن فرض! سبحان الله این چه کار است این چه کار! قومی را بسوخت، قومی را بکشت، نه یک سوخته پشیمان شد و نه یک کشته برگشت!

کم تقتلونا وکم نحبکم
یاعجبا کم نحب من قتلا
نور چشمم خاک قدمهای تو باد
آرام دلم زلف بخمهای تو باد
در عشق تو داد من ستمهای تو باد
جانی دارم فدای غمهای تو باد

یکی سوخته و در بیقراری بمانده، یکی کشته و در میدان انفراد سرگشته، یکی در خبر آویخته، یکی در عیان آمیخته، آن تخم که ریخته؟ وین شور که برانگیخته؟ یکی در غرقاب، یکی در آرزوی آب، نه غرقه آب سیراب، نه تشنه را خواب.

« کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت » ـ وصیت خداوندان مال دیگرست و وصیت خداوندان حال دیگر، وصیت توانگران از مال رود، و وصیت درویشان از حال. توانگران بآخر عمر از ثلث مال بیرون آیند، و درویشان از صفاء احوال و صدق اعمال بیرون آیند، چندانک عاصی از کرد بدخویش بر خود بترسد، ده چندان عارف با صدق اعمال و صفاء احوال برخود بترسد، اما فرق است میان این و آن : که عاصی را ترس عاقبت است و بیم عقوبت، و عارف را ترس اجلال و اطلاع حق است. این ترس عارف هیبت گویند، و آن ترس عاصی خوف، آن خوف از خبر افتد. و این هیبت از عیان زاید، هیبت ترسی است که نه پیش دعا حجاب گذارد، نه پیش فراست بند، نه پیش امید دیوار، ترسیست گدازنده و کشنده، تا نداء « الا تخافوا ولا تحزنوا » نشنود نیارامد! خداوند این ترس را کرامت می نمایند، و به بیم زوال آن ویرا می سوزانند، و نور می افزایند و فزع تغیر در وی می افکنند.


p.481

بوسعید بوالخیر را قدس الله روحه این حال بود بوقت نزع، چون سر عزیز بر بالین عزیز مرگ نهاد گفتندش ـ ای شیخ قبلهٴ سوختگان بودی، مقتدای مشتاقان، و آفتاب جهان، اکنون که روی بحضرت عزت نهادی، این سوختگانرا وصیتی کن، کلمهٴ گوی تا یادگاری باشد. شیخ گفت .

پر آب دودیده و پر آتش جگرم
پر باد دودستم و پر از خاک سرم

بشر حافی را همین حال بود بوقت رفتن، گریستن و زاری درگرفت، گفتند : یا، ابانصر أتحب الحیوة؟ مگر زندگی می دوست داری؟ و مرگ را کراهیت؟ گفت ـ نه « ولکن القدوم علی الله شدید ـ » بر خدای رسیدن کاری بزرگ است و سهمگین. این حال گروهی است که بوقت رفتن هیبت و دهشت برایشان غالب شود و از تجلی جلال و عزت حق، و تا نداء « الا تخافوا » نشنوند نیارامند. باز قومی دیگرند که بوقت رفتن ایشانرا تجلی جمال و لطف حق استقبال کند، و برق انس تا ابد، و آتش شوق زبانه زند، چنانک پیر اهل ملامت عبدالله منازل یکی پیش وی درشد، گفت : ای شیخ! مرا در خواب نمودند که ترا یکسال زندگی مانده‌است، شیخ یکی بر سر زد گفت ـ « آه! که یکسال دیگر در انتظار ماندیم » آنگه برخاست و در وجد وجدان خویش بجنبید، و اضطرابی بنمود از خود بیخود شد. و گفت : ـ آه کی بود که آفتاب سعادت برآید، و ماه روی دولت درآید.

کی باشد کین قفص به پردازم
در باغ الهی آشیان سازم

مکحول شامی مردی مردانه بود، و در عصر خویش یگانه، دردو اندوه این حدیث او را فرو گرفته، هرگز نخندید. و در بیماری مرگ جماعتی پیش وی درشدند و می خندید ـ گفتند ـ ای شیخ! تو همواره اندوهگن بودی؟ این ساعت اندوه بتو لایق تر چرا می خندی؟ گفت : ـ « چرا نخندم و آفتاب جدائی بر سر دیوار رسید، و روز انتظارم برسید، اینک درهای آسمان گشوده و فریشتگان بردابرد میزنند که مکحول بحضرت می آید. »

وصل آمد واز بیم جدائی رستیم
بادلبر خود بکام دل بنشستیـم


_