p.481
بوسعید بوالخیر
را قدس الله روحه این حال بود بوقت نزع، چون سر عزیز بر بالین عزیز مرگ نهاد گفتندش ـ ای شیخ قبلهٴ سوختگان بودی، مقتدای مشتاقان، و آفتاب جهان، اکنون که روی بحضرت عزت نهادی، این سوختگانرا وصیتی کن، کلمهٴ گوی تا یادگاری باشد.
شیخ گفت .
|
پر آب دودیده و پر آتش جگرم
|
|
پر باد دودستم و پر از خاک سرم
|
بشر حافی
را همین حال بود بوقت رفتن، گریستن و زاری درگرفت، گفتند : یا،
ابانصر
أتحب الحیوة؟ مگر زندگی می دوست داری؟ و مرگ را کراهیت؟
گفت ـ نه « ولکن القدوم علی الله شدید ـ » بر خدای رسیدن کاری بزرگ است و سهمگین.
این حال گروهی است که بوقت رفتن هیبت و دهشت برایشان غالب شود و از تجلی جلال و عزت حق، و تا نداء «
الا تخافوا
» نشنوند نیارامند.
باز قومی دیگرند که بوقت رفتن ایشانرا تجلی جمال و لطف حق استقبال کند، و برق انس تا ابد، و آتش شوق زبانه زند،
چنانک
پیر اهل ملامت
عبدالله منازل
یکی پیش وی درشد، گفت : ای شیخ! مرا در خواب نمودند که ترا یکسال زندگی ماندهاست، شیخ یکی بر سر زد گفت ـ « آه! که یکسال دیگر در انتظار ماندیم »
آنگه برخاست و در وجد وجدان خویش بجنبید، و اضطرابی بنمود از خود بیخود شد. و گفت : ـ آه کی بود که آفتاب سعادت برآید، و ماه روی دولت درآید.
|
کی باشد کین قفص به پردازم
|
|
در باغ الهی آشیان سازم
|
مکحول
شامی مردی مردانه بود، و در عصر خویش یگانه، دردو اندوه این حدیث او را فرو گرفته، هرگز نخندید.
و در بیماری مرگ جماعتی پیش وی درشدند و می خندید ـ
گفتند ـ ای شیخ! تو همواره اندوهگن بودی؟ این ساعت اندوه بتو لایق تر چرا می خندی؟ گفت : ـ « چرا نخندم و آفتاب جدائی بر سر دیوار رسید، و روز انتظارم برسید، اینک درهای آسمان گشوده و فریشتگان بردابرد میزنند که
مکحول
بحضرت می آید. »
|
وصل آمد واز بیم جدائی رستیم
|
|
بادلبر خود بکام دل بنشستیـم
|