Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
39 الزمر بیست و سوم 8

p.385

« بسم الله » كلمةٌ سماعها یوجب للقلوب شفآء هاو للا رواح ضیآء ها و للاسرار سناها و علاها و بالحقّ بقآءها، فالاسم اسمٌ لسموّه من العدم و الحقّ مقٌّ لعلوّه بحق القدم. نام خداوندی كه نام او دلها را بستانست و یادا و شمع تابانست. نام خداوندی كه مهر او زندگانی دوستانست و یك نفس با او بدو گیتی ارزانست، یك طرفة العین انس با او خوشتر از جانست، یك نظر ازو بصد هزار جان را یگانست.

ولا اصافح انسی بعد فرقتكم
حتّی تصافح كفّ اللامس القمرا
ولا امل مدی الایّام ذكر كم
حتّی یمل نسیم الرّوضة السّحرا
گمان مبر كه مرا جز تو یار خواهد بود
دلم جز از تو كسی را شكار خواهد بود

« تنزیل الكتاب من الله العزیز الحكیم » ــ كتابُ عزیز من ربّ عزیزٍ انزل علی عبدٍ عزیزٍ بلسان ملكٍ عزیز ٍ فی شأن امرٍ عزیزٍ.

وردالرسول من الحبیب الاوّل
یعد التّلاقی بعد طول تزیّل

این قرآن نامهٴ خداوند كریم است، بندگانرا یادگار مهر قدیم است، نامه‌یی كه مستودع آن در جهان است و مستقرّ آن در میان جانست، هفت اندام بنده بنامهٴ دوست نیوشان است، نامهٴ دوست نه اكنونیست كه آن جاودان است، نامه خبر و خبر مقدّمهٴ عیان است. هذا سماعك من القاری فكیف سماعك من الباری. هذا سماعك فی دارالفنآء فكیف سماعك فی دارالبقآء. هذا سماعك و انت فی الخطر فكیف سماعك و انت فی النظر؟ . قال النبی (ص) : « كانّ النّاس لم یسمعوا القرآن حین سمعوه من فی الرّحمن یتلوه علیهم » . امروز در سرای فنامیان بلا و عنا لذّت سماع اینست، فردا در سرای بقا در محل رضا بوقت لقا گوئی لذّت سماع خود چونست.

غنّت سعاد بصوتها فتخارست
الحان داود من الخجل

« انا انزلنا الیك الكتاب بالحقّ » ــ ای محمد ! ما این قرآن بتو فرو فرستادیم


p.386

تا گمشدگان را براه نجات خوانی، مهجور انرا از زحمت هجران براحت وصال آری، رنجورانرا از ظلمت ادبار بساحت اقبال آری، مكارم اخلاق باین قرآن تمام كنی، قوانین شرع بوی نظام دهی. ای محمد ! هر كجا نور ملت تو نیست همه ظلمت شرك است، هر كجا انس شریعت تو نیست همه زحمت شكّ است. ای محمد ! ما عزّ دولت تو و شرف رسالت تو با ابد پیوستیم.

« فاعبدالله مخلصاً له الدّین » ــ اكنون همه ما را باش سرّ خود با ما پرداخته و از اغیار دل برداشته و از بند خویش و تحكّم خویش بازرسته، رسول خدا صلوات الله و سلامه علیه باین خطاب چنان ادب گرفت كه جبرئیل آمد و گفت : یا محمد اتختاران تكون ملكاً نبیّاً او عبداً نبیّاً ــ آن دوست ترداری كه ملكی پیغامبر باشی یا بنده‌یی پیغامبر؟ گفت : خداوندا بندگی خواهم و ملكی نخواهم ملكی ترامسلم است و بندگی مارامسلّم، مأوی من جز لطف تو نیست و پناه من جز حضرت عزّت تو نیست، اگر ملك اختیار كنم با ملك بمانم و آنگه افتخار من بملك من باشد لكن بندگی اختیار كنم تا مملوك تو باشم و افتخار من بملك تو باشد، از ینجا گفت : « انا سیّد ولد آدم و لافخر » ــ منم مهتر فرزند آدم و بدین فخر نیست، فخر ما كه هست بدوست نه بغیر او، كسی كه فخر كند بچیزی كند كه آن بر او بود نه فرود او، در هر دو كون هیچیز بر ما نیست ؛ پس مارا بهیچیز فخر نیست فخر ما بخالق است زیرا كه بر ما كسی نیست جز او، اگر بغیر او فخر كنم بغیر او نگرسته باشم و فرمان « فاعبدالله مخلصاً » بگذاشته باشم و بگذاشت فرمان نیست و بغیر او نگرستن شرط نیست لاجرم بغیر او فخر نیست.

فان سمّیتنی مولی فمولای الّذی تدری
وان فتّشت عن قلبی تری ذكراك فی صدری

« الاالله الدین الخالص » ــ سزای الله عبادت پاك است بی نفاق و طاعت با خلاص بی ریا، و گوهر اخلاص كه یا بند در صدف دل یابند در دریای سینه، و از اینجاست كه حذیفه گوید رضی الله عنه : ازان مهتر كائنات پرسیدم صلوات الله و سلامه علیه كه اخلاص چیست؟ گفت : از جبرئیل پرسیدم كه اخلاص چیست؟ گفت : ازربّ العزة پرسیدم كه


p.387

اخلاص چیست؟ گفت : « سرُّ من سرّی استودعته قلب من احببت من عبادی »ــ گفت : گوهری است كه از خزینهٴ اسرار خویش بیرون آوردم و در سویدای دل دوستان خویش ودیعت نهاد. این اخلاص نتیجهٴ دوستی است و اثر بندگی، هر كه لباس محبّت پوشید و خلعت بندگی بر افكند ؛ هر كار كه كند از میان دل كند. دوستی حقّ جلّ جلاله با آرزوهای پراكنده در یك دل جمع نشود. فریضهٴ تن نماز و روزه است و فریضهٴ دل دوستی حقّ. نشان دوستی آنست كه هر مكروه طبیعت و نهاد كه از دوست بتو آید بردیده‌ نهی.

ولو بید الحبیب سقیت سمّاً
لكان السّمّ من یده یطیب
آن دل كه تو سوختی تراشكر كند
وان خون كه تو ریختی بتو فخر كند
وانّ دماً اجریته لك شاكرٌ
وانّ فؤاداً رعته لك حامد
زهری كه بیاد تو خورم نوش آید
دیوانه ترا بیند و با هوش آید

« خلقكم من نفسٍ واحدةٍ » ــ آسمان و زمین و روز و شب آفرید تا صفت قدرت خود بخلق نماید، بدانند كه او قادر بر كمال است و صانع بی احتیال است، بروحدانیّت او از صنع او دلیل گیرند. آدم و آدمیانرا بیافرید تا ایشانرا خزینهٴ اسرار قدم گرداند، و نشانهٴ الطاف كرم « كنت كنزاً خفیّاً فاحببت ان اعرف » ذات و صفات منزّه داشتم ؛ عارف میبایست، جلال و جمال بی نهایت داشتم ؛ محبّ میبایست، دریای رحمت و مغفرت بموج آمده ؛ مرحوم میبایست. مخلوقات دیگر با محبّت كاری نداشتند از انك هرگز در خود همّت بلند ندیدند، آن یك توئی كه همّت بلند داری. فریشتگان و كاری راست بسامان ازان است كه با ایشان حدیث محبّت نرفته، وآن كنوز رموز كه در نهاد آدمیان تعبیه است در ایشان ننهاده، آن زیر زبری آدمیان آن تحیّر و دهشت ایشان آن قبض و بسط ایشان حزن و سرور ایشان غیبت و حضور ایشان جمع و تفرقت ایشان شربتهای زهرامیغ ساخته بردست ایشان تیغ ها آهخته بر گردن ایشان، اینهمه با ایشان ازانست كه شمّه‌یی از گل محبّت رسیده بمشام ایشان.

عشق تو مرا چنین خراباتی كرد
ورنه بسلامت و بسامان بودم

p.388

بو‌یزید بسطامی گوید : وقتی درخمار شراب عشق بودم در خلوت « انا جلیس من ذكرنی » بستاخئی بكردم و از ان بستاخی بار بلا بسی كشیدم و جرعهٴ محنت بسی چشیدم گفتم : الهی! جوی توروان این تشنگی من تا كی، این چه تشنگی است و جامها می بینم پیاپی!

زین نادره تر كرا بود هرگز حال
من تشنه و پیش من روان آب زلال

عزیز دو گیتی چند نهان باشی و چند پیدا، دل حیران گشته و جان شیدا، تا كی ازین استتار و تجلّی آخر كی بود آن تجلی جاودانی، چند خوانی و چند رانی، بگداختم در آرزوی روزی كه دران روز تو مانی، تا كی افكنی و بر گیری، این چه و عداست بدین درازی و بدین دیری؟ گفتا بسرم الهام دادند كه بایزید خبر نداری كه باین طائفه گوشت بی جگر نفروشند و در انجمن دوستی جز لباس بلا نپوشند، بگریز اگر سر بلا نداری ورنه خونت بریزند. بویزید گفت : در بستاخی بیفزودم و به بیخودی گفتم : الهی! من گریختم لطف تو در من آویخت، آتش یافت بر نور شناخت كرم تو انگیخت، از باغ وصال نسیم قرب مهر تو انگیخت، باران فردانیّت بر گرد بشریّت فضل تو ریخت.

اوّل تو حدیث عشق كردی آغاز
اندر خور خویش كار ما را می ساز
ما كی گنجیم در سرا پردهٴ راز
لافیست بدست ما و منشور نیاز

گفت : آخر بسرّم ندا آمد و از آسمان لطف باران برّ آمد، درخت امید ببر آمد و اشخاص پیروزی بدر آمد، كی پای بگل فرو شده دست بیار.

پیر طریقت گفت : نه پیدا كه عزّت قدم ؛ رهی را چه ساخته از انواع كرم، رهی را اوّل قصدی دهد غیبی تا از جهانش باز برد، پس نوری دهد روشن تا از جهانیانش باز برد، پس كششی دهد قربی، تا از آب و گل باز برد، چون فرد شود ؛ آنگه وصال فرد را شاید.

جویندهٴ تو همچو تو فردی باید
آزاد ز هر علّت و دردی باید
زان می نرسد بوصل تو هیچ كسی
كاندر خور غمهای تو مردی باید


_