p.388
بویزید بسطامی
گوید : وقتی درخمار شراب عشق بودم در خلوت « انا جلیس من ذكرنی » بستاخئی بكردم و از ان بستاخی بار بلا بسی كشیدم و جرعهٴ محنت بسی چشیدم گفتم : الهی! جوی توروان این تشنگی من تا كی، این چه تشنگی است و جامها می بینم پیاپی!
|
زین نادره تر كرا بود هرگز حال
|
|
من تشنه و پیش من روان آب زلال
|
عزیز دو گیتی چند نهان باشی و چند پیدا، دل حیران گشته و جان شیدا، تا كی ازین استتار و تجلّی آخر كی بود آن تجلی جاودانی، چند خوانی و چند رانی، بگداختم در آرزوی روزی كه دران روز تو مانی، تا كی افكنی و بر گیری، این چه و عداست بدین درازی و بدین دیری؟ گفتا بسرم الهام دادند كه
بایزید
خبر نداری كه باین طائفه گوشت بی جگر نفروشند و در انجمن دوستی جز لباس بلا نپوشند، بگریز اگر سر بلا نداری ورنه خونت بریزند.
بویزید
گفت : در بستاخی بیفزودم و به بیخودی گفتم : الهی! من گریختم لطف تو در من آویخت، آتش یافت بر نور شناخت كرم تو انگیخت، از باغ وصال نسیم قرب مهر تو انگیخت، باران فردانیّت بر گرد بشریّت فضل تو ریخت.
|
اوّل تو حدیث عشق كردی آغاز
|
|
اندر خور خویش كار ما را می ساز
|
|
ما كی گنجیم در سرا پردهٴ راز
|
|
لافیست بدست ما و منشور نیاز
|
گفت : آخر بسرّم ندا آمد و از آسمان لطف باران برّ آمد، درخت امید ببر آمد و اشخاص پیروزی بدر آمد، كی پای بگل فرو شده دست بیار.
پیر طریقت
گفت : نه پیدا كه عزّت قدم ؛ رهی را چه ساخته از انواع كرم، رهی را اوّل قصدی دهد غیبی تا از جهانش باز برد، پس نوری دهد روشن تا از جهانیانش باز برد، پس كششی دهد قربی، تا از آب و گل باز برد، چون فرد شود ؛ آنگه وصال فرد را شاید.
|
جویندهٴ تو همچو تو فردی باید
|
|
آزاد ز هر علّت و دردی باید
|
|
زان می نرسد بوصل تو هیچ كسی
|
|
كاندر خور غمهای تو مردی باید
|