p.423
قوله : «
والذی جآء بالصّدق و صدّق به …
» ــ بدانكه معنی صدق راستی است و راستی در چهار چیز است در قول و دروعد و در عزم و در عمل، راستی در قول آنست كه حق جل جلاله گفت
مصطفی
را صلوات و سلامه علیه : «
والّذی جآء بالصدق
».
راستی در وعد آنست كه
اسمعیل
پیغامبر را گفت علیه السّلام : «
انه كان صادق الوعد
».
راستی در عزم آنست كه اصحاب
رسول
را گفت : «
رجالٌ صدقوا ما عاهدوا الله علیه
».
راستی در عمل آنست كه مؤمنان را گفت : «
اولئك الذین صدقوا
».
كسی كه این خصلتها جمله دروی
|
p.424
مجتمع شود او را صدیق گویند،
ابراهیم خلیل
صلوات الله وسلامه علیه برین مقام بود كه رب العزة در حق وی فرمود : «
انه كان صدیقا نبیّاً
» .
مصطفی
(ص)
را پرسیدند كه كمال دین چیست؟ گفت : گفتار بحق و كردار بصدق.
پیری
را گفتند : صدق چیست؟ گفت : آنچه گوئی كنی و آنچه نمائی داری و آنجا كه آواز دهی باشی.
صدق در قول آنست كه بنده چون با حق در مناجات شود صدق از خود طلب كند، چون گوید : «
وجّهت وجهی للذی فطرالسموات والارض
» میگوید : روی آوردم در خداوند آسمان و زمین، اگر درین حال روی وی با دنیا بود پس دروغ بود.
چون گوید : «
ایّاك نعبد
» ــ من بندهٴ توام ترا پرستم و آنگه در بند دنیا و در بند شهوت بود دروغ گفته باشد، زیرا كه مرد بندهٴ آنست كه در بند آنست، از ینجا گفت
مصطفی
علیه الصلوة والسلام : « تعس عبدالدرهم تعس عبدالدینار » او را بندهٴ زروسیم خواند چون در بند زر و سیم بود.
بنده باید كه از دنیا و شهوات آزاد شود و از خویشتن نیز آزاد شود تا بندگی حق مرورا درست گردد.
بویزید بسطامی
گفت : او قفنی الحق سبحانه بین یدیه الف موقفٍ فی كلّ موقفٍ عرض علیّ المملكة، فقلت : لااریدها، فقال لی فی آخرالموقف : یا
با یزید
ما ترید؟
قلت : اریدان لاارید، قال انت عبدی حقّاً ــ گفت در عالم حقایق از روی الهام حق جل جلاله مرا ترقی داد و در هزار موقف بداشت در هر موقفی مملكت كونین برمن عرض داد، بتوفیق الهی خود را از بند همه آزاد دیدم، گفتم ازین ذخایر و دررالغیب كه در پیش ما ریختی هیچ نخواهم، آنگه در آخر موقف گفت : پس چه خواهی؟ گفتم : آن خواهم كه نخواهم من كه باشم كه مرا خواست بود من كه باشم كه مرا من بود، نفس بت است و دل غول علم خصم اشارت شرك عبارت علّت پس چه ماند یكی و بس باقی هوس.
امّا صدق در وفای عزم آنست كه مرد در دین با صلابت بود و در امر با غیرت و در وقت بااستقامت، چنانكه صحابهٴ
رسول
بودند كه بعزم خویش وفا كردند و در قتال دشمن تن سبیل و جان فدا كردند تارب العزة ایشانرا دران وفای عزم و تحقیق عهد بستود كه «
رجالٌ صدقوا ما عاهدوا الله علیه
»، و آن مرد منافق كه با خدا عهد كرد و در دل عزم داشت كه اگر مرا مال دهد بذل كنم و راه تقوی را ازان مركب سازم پس عزم خویش را نقض كرد
|
p.425
وبوفای عهد باز نیامد تا رب العزة در حق وی میگوید : «
ومنهم من عاهد الله لئن آتینامن فضله لنصّدّفنّ و لنكوننّ من الصالحین
» تا آنجا كه گفت : «
بما اخلفوا الله ما و عدوه و بما كانوا یكذبون
» او را دروغ زن گفت و كاذب نام كرد بآن خلف وعد و نقض عهد كه از وی برفت.
امّا صدق صادقان در سلوك راه دین و اعمال ایشان آنست كه در هر مقامی از مقامات راه دین چون توبه و صبر و زهد و خوف و رجا و غیر آن، حقیقت آن از خویشتن طلب كنند و بظواهر و اوائل آن قناعت نكنند، نه بینی كه رب العزة در صفت مؤمنان فرمود : «
انماالمؤمنون الذین آمنوا بالله و
رسول
ه ثمّ لم یرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله اولئك هم الصّادفون
».
جای دیگر فرمود : «
لیس البرّان تو لّواو جوهكم
» وبآخر آیت گفت : «
اولئك الذین صدقوا
»، تا شرایط حقایق ایمان در ایشان مجتمع نشد ایشانرا صادق نخواند، و اگر مثالی خواهی كسی، كه از چیزی ترسد نشان صدق وی آن بود كه بتن میلرزد و بروی زرد بود و از طعام و شراب بازماند چنانك
داود
پیغامبر صلوات الله وسلامه علیه بآن زلّت صغیره كه ویرا افتاد چهل روز بسان ساجدان سر بر زمین نهاد و میگریست تا آنگه كه از اشك چشم وی گیاه از زمین بر آمد ندا آمد كه ای
داود
چرا میگریی، اگر گرسنهیی تا ترا طعام دهم ور تشنهیی تا آب دهم ور برهنهیی تا بپوشم،
داود
از سرسوختگی بنعت زاری نالهیی كرد كه از ان نفس وی چوب بسوخت، آنگه گفت : بارخدا یا بر گریستن من رحمت كن و گناه من بر كف دست من نقش كن تا هرگز فراموش نكنم رب العالمین صدق وی در معاملت وی بشناخت توبهٴ وی بپذیرفت و دعای وی اجابت كرد.
وهم در اخبار
داود
است كه چون بر گناه خود خواست كه نوحه كند نخست هفت روز هیچیز نخورد و گرد زنان نگشت پس روی بصحرا نهاد و
سلیمان
را گفت تا ندا كند در انجمن
بنی اسرائیل
كه هر كه میخواهد كه نوحهٴ
داود
بشنود تا حاضر آید، خلق بسیار جمع شدند و مرغان هوا و وحوش صحرا همچنین و
داود
ابتدا بتسبیح و ثنای الله كرد و آنگه صفت بهشت و دوزخ در آن پیوست و بآخر نوحه كرد بر گناه خویش و سخن در خوف گفت تا خلق بسیار در سماع آن بیجان گشتند تا آن حد كه
سلیمان
بر سروی ایستاده بود، گفت : ای پدر بس كن كه جمع بسیار هلاك شدند.
آوردهاند كه
|
p.426
روزی چهل هزاز حاضر بودند و از ایشان سی هزار هلاك شدند، اینست نشان صدق در ابواب معاملت.
و در خبر است از
مصطفی
علیه الصلوة والسلام كه هرگز
جبرئیل
از آسمان فرو نیامد بر من كه نه من او را ترسان و لرزان دیدم از بیم حق جل جلاله، و
علی بن الحسین
را رضوان الله علیهما دیدند كه طهارت كرد و بر در مسجد بیستاد روی زرد گشته و لرزه بر اندام وی افتاده، او را گفتند : این چه حال است؟
گفت : نمیدانید كه پیش كه خواهم رفت وبحضرت كه خواهم ایستاد؟!
داود طائی
عالم وقت بود و در فقه فرید عصر بود و در مقام صدق چنان بود كه آن شب كه از دنیا بیرون شد ؛ از بطنان آسمان ندا آمد كه : یا اهل الارض ان
داود الطائی
قدم علی ربه و هوعنه راضٍ با این منزلت و منقبت در صدق عمل چنان بود كه
بو بكر عیاش
حكایت كند كه در حجرهٴ وی شدم او را دیدم نشسته، پارهیی نان خشك در دست داشت و میگریست، گفتم : مالك یا
داود
؟
فقال : هذه الكسرة ان آكلها و لاادری امن حلالٍ هی ام حرامٍ حقّا كه هر كه عزّت دین بشناخت هرگز هوای بشریّت از وبر نخورد، اگر یك نفس از صدق صدیقان سر از قبهٴ صفات خود بیرون كند و بما فرونگرد جز بی قدری نعت ما هیچیز نبیند.
قوله : «
الیس الله بكافٍ عبده
» هداه حتّی عرفه و فقه حتّی عبده لقّنه حتّی سأ له نوّر قلبه حتّی احبّه.
بنواخت تا بشناخت، توفیق داد تا عبادت كرد، تلقین كرد تا بخواست، دل را معدن نور كرد تا دوست داشت، هر كه كار خود بكلیّت بحق جل جلاله باز گذاشت وی ثمره از حیوة طیّبه برداشت و حق را و كیل و كار ساز خود یافت.
من تبرّ امن اختیاره و احتیاله و صدق رجوعه الی الله فی احواله و لایستعین بغیر الله من اشكاله و امثاله آواه الی كنف اقباله و كفاه جمیع اشغاله و هیّاله محلا فی ظلال افضاله بكمال جماله.
هر كه از حول و قوهٴ خود بیزار گشت و در احتیال و اختیار بر خود ببست و بصدق افتقار خود را بر درگاه قدرت بیفكند از علایق بریده و دست از خلایق شسته، جلال احدیّت بنعت رأفت و رحمت او را در پردهٴ عنایت و كنف حمایت خود بدارد و مهمّات وی كفایت كند.
« من اصبح و همومه همّ واحد كفاه الله هموم الدنیا و الاخرة ».
عبدالواحدزید
را گفتند : هیچ كس را دانی كه در مراقبت خالق چنان مستغرق بود كه او را پروای
|
p.427
خلق نباشد؟
گفت : یكی را دانم كه همین ساعت در آید،
عتبة الغلام
در آمد،
عبدالواحد
گفت : ای عتبه در راه كرا دیدی؟
گفت هیچ كس را و راه وی بازار بود انجمن خلق.
|
p.425
قرآن مجید ۹-۷۵ :وَمِنْهُم مَّنْ عَاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتَانَا مِن فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ
|