Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
40 المؤمن بیست و چهارم 8

p.470

قوله تعالی : « رفیع الدرجات ذوالعرش » رافع الدرجات للعصاة بالنجاة وللمطیعین بالمثوبات و لذوی الحاجات بالكفایات و للاولیآء بالكرامات و للعارفین بالمراقبات والمنازلات.

بردارندهٴ درجات بندگان است، هریكی را بر مقامی بداشته و هر كسی را آنچه سزاست بدو داده. عاصیان را نجات، مطیعان را مثوبات، خواهندگان را كفایات، اولیا را كرامات، عارفانرا مراقبات و منازلات. درجات مؤمنان و دوستان یكی امروزست یكی فردا، امروز بعلم و ایمان لقوله : « یرفع الله الذین آمنوا منكم والذین او تواالعلم درجات » و فردا در روضهٴ رضوان، روح وریحان، بجوار رحمان لقوله : « هم درجات عندالله ». اما درجات اهل صورت فردا در بهشت دیگر است و درجات اهل صفت دیگر، زیرا كه اهل صورت دیگراند و اهل صفت دیگر، اهل صورت در وادی تفرقت اند و اهل صفت در نقطهٴ جمع، « انماالمؤمنون اخوة » در عالم صورت بود، و آنچه مصطفی علیه الصلوة والسلام فرمود : « المؤمنون كنفس واحدة » در عالم صفت است. یكی از اجلآء عرب بنزدیك مصطفی (ص) در آمد و سؤال كرد كه ما را در بهشت چه نهاده‌اند و درجات ما تا كجاست؟ و این كس از اهل صورت بود، رسول خدا (ص) جواب داد كه : « فیها انهار من مآ ء غیر آسن و فیها كذا و كذا » ــ از ان آب روان و مرغ بریان و میوه‌های الوان بر می داد چنانك قرآن بدان ناطق است. دیگری از اهل صفت هم از این معنی سؤال كرد، رسول الله (ص) دانست كه مرد صفت است مرد صورت نیست گفت : « فیها مالاعین رأت و لااذن سمعت ولا خطر علی قلب بشر ».

باش ای درویش دل ریش تا این كالبد را بمرگ در هم شكنند و در خاك لحد ذره ذره كنند، آنگه بكمال قدرت دیگر باره آنرا خلعت اعادت پوشانند، آنگه در بوتهٴ


p.471

دوزخ فرو گدازند و از انجا بنهرالحیوة برند و مطهر كنند و از انجا بفردوس برند و معطر كنند، هفتاد حله در پوشانند، آن حله را گریبان یكی بود و دامن هفتاد بر مثال گل صد برگ كه ازان حقهٴ زبر جد بیرون آید گریبان یكی و دامن صد، آنگه طراز اعزازبقابر كسوت عزت تو كشند، گاه شراب زنجیل دهندگاه شراب كافور گاه شراب تسنیم، ظاهر باطن شده و باطن ظاهر شده، صورت دل گشته و دل صورت گشته چنانك امروز حق را جل جلاله می دانی و تهمت نه، فردا می بینی و شبهت نه.

پیر طریقت گفت : بس نماند كه آنچه خبر است عیان شود، خورشید وصال از مشرق یافت تابان شود، آب مشاهدت در جوی ملاطفت روان شود، قصهٴ آب و گل نهان شود، دوست ازلی عیان شود، تا دیده و دل و جان هر سه بدو نگران شود.

وقیل : « رفیع الدرجات » ای ــ هو جل جلاله عالی الصفات جلیل القدر لا یبلغ كنهه ولایعرف قدره ولا یدرك حده ــ قدر خویش برداشت و صفت خویش در حجب عزت نگه داشت تا هیچ عزیز بعز او نرسد، هیچ فهم حد او در نیابد، هیچ دانا قدر او بنداند، صفت كس در برابر صفت او نیاید، دانش او كس نداند، توان او كس نتواند، بقدر او كس نرسد.

« ما قدروالله حق قدره » ای ــ ما عظموه حق عظمته، آب و خاك را با لم یزل و لایزال چه آشنائی، قدم را با حدوث چه مناسبت، حق باقی در رسم فانی چه پیوندد، ماسور (١) تلوین بهیئت تمكین چون رسد؟! او جل جلاله فردا چون دیدار دهد بعطا دهد نه بسزا دهد، سزاوار دیدار او نیست هیچ چشم، سزاوار گفتار او نیست هیچ گوش، سزاوار معرفت او نیست هیچ دل، سزاوار راه او نیست هیچ قدم سزاوار طریق او نیست.

چشم همی بخواهد دیدارت
گوشم همی بخواهد گفتارت
همت بلند كردند این هر دو
هر چند نیستند سزاوارت

« لینذر یوم التلاق »، « یومهم بارزون » صفت روز رستاخیز است، روزی كه رازها دران روز آشكار شود، پرده‌های متواریان فرو درند، توانگران بی شكر را در مقام حساب


p.472

بدارند، درویشان بی صبر را جامهٴ نفاق از سربر كشند، آتش فضیحت در طیلسان عالمان بی عمل زنند، خاك ندامت بر فرق قرآء مرائی ریزند، یكی از خاك و حشت بیرون آید چنانك خاكستر از میان آتش، یكی چنانك در از میان صدف، یكی میگوید : این الفرار من الله، یكی میگوید : این الطریق الی الله، یكی بزاری و خواری خاك حسرت برسر می ریزد و میگوید : « ما لهذا الكتاب لایغا در صغیرة و لا كبیرة الا احصیها »، یكی بآستین شكر گرداندوه از فرق شوق می فشاند و میگوید : « الحمدلله الذی اذهب عناالحزن ». آنروز پادشاهان روی زمین را می آرند و دست سلطنت ایشان برشتهٴ عزل بر پس پشت بسته و ملك ایشان بر خاك مذلت افتاده و این ندای عزت در عالم قیامت روان شده كه : « لمن الملك الیوم » ــ پادشاهی كراسزد مگر آن پادشاه را كه بر همه شاهان پادشاهست و پادشاهی وی نه بحشم و سپاه است، آفرینندهٴ زمین و آسمان و آفتاب و ماه است، خلق را دارنده و دوستانرا نیك پناهست سلطانان جهان لشكر را عرض دهند و خدم و حشم را بر نشانند و خیل وخول را آشكارا كنند پس بملك و ملك خود فخر كنند و بنعمت و تنعم و سوار و پیاده و درگاه و بارگاه خود سر افتخار برافرازند، و ملك الهی بر خلاف اینست كه او جل جلاله اطلال و رسوم كون را آتش بی نیازی در زند و عالم را هبآء منثور گرداند و تیغ قهر برهیا كل افلاك زند همه نهادها را ذره ذره كند و غبار اغیار از دامن قدرت بیفشاند و لگام اعدام بر سر مركب وجود كند، پس ندا در دهد كه : « لمن الملك الیوم » ، كرا زهرهٴ آن بود كه این خطاب را بجواب پیش آید؟ تا هم جلال احدیتت جمال صمدیتت را پاسخ دهد كه : « الله الواحد القهار ».

ای مسكین! فردای قیامت كه سران و سرهنگان دین درپناه كرم و لطف قدم جای دهند، ندانم كه ترا با این سیبهٴ آلوده و عمل شوریده كجا نشانند و رختت كجا فرو نهند؟ زخمی كه نهادی را درد نكند نشان آن بود كه دران نهاد حیوة نیست. ای مسكین! اگر بیماری آخر ناله‌یی كو؟ ور بی یاری آخر طلبی كو؟

طیلسان موسی و نعلین هارون ت چه سود

چون بزیریك ردا فرعون داری صد هزار

p.473

« الیوم تجزی كل نفس بما كسبت لاظلم الیوم … » ــ هر كه اعتقاد كرد كه او را روزی در پیش است كه دران روز با وی سؤالی و جوابی و حسابی و عتابی رود ؛ شب و روز بیقرار بود، دم بدم مشغول و مستغرق كار بود، میزان تصرف از دست فرو نهد، بعیب كس ننگرد، همه عیب خود را مطالعت كند، همه حساب خود كند. در خبر است كه : « حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا و تهیؤا للعرض الاكبر ».

یكی از بزرگان دین روزی نامه‌یی نوشت و در خانه‌یی عاریتی بود، گفتا خواستم كه آن نامه را خاك بر كنم تا خشك شود، برخاطرم گذشت : نباید كه فردا از عهدهٴ این مظلمه بیرون نتوانم آمد. هاتفی آواز داد : سیعلم المستجف بتتریب الكتاب ما یلقی عندالله غدا من طول الحساب ــ آری فردا روز عرض و حساب بداند كه چه كرد آنكس كه نامهٴ خویش بخاك خانهٴ كسان خشك كرد.

« یعلم خآئنة الاعین و ما تخفی الصدور والله یقضی بالحق » ــ خیانت چشمها می بیند، اندیشهٴ دلها می داند، روش قدمها می شمرد و بعدل و راستی فردا مرانراحكم كند. كس هست كه هر قدم كه بر گیرد و بنهد ؛ آن قدم بلسان حال مرو را لعنت میكند، و كس هست كه هر قدم كه بر گیرد آن قدم از عالم خلت خلیل و كرامت كلیم و اندوه و شادی یحیی زكریا خبر میدهد. در عالم هیچ قدم عزیز تر از قدم حرمت نیست، بخدمت بهشت یابند و نعمت، و بحرمت برضا و لقا رسند و براز ولی نعمت.

آن مرد اعرابی را دیدند كه با روی سیاه و دلی چون ماه در طواف كعبه بود. چون بدان سنك سیاه رسید كه آن را حجرالاسود گویند ؛ خواست كه دهانی بران سنك سیاه نهد، از راه حرمت قدم خود فرو گرفت، چون نگاه كرد صورت روی خود دران سنك سیاه چنانك بود بدید، نعره‌یی بر كشید و گفت: سود وجهی فی الدارین، و دران حال جان بحضرت فرستاد. فردای قیامت كه عالم صفت است و صورتها آن روز تبع صفت بود ؛ آن مرد اعرابی همی آید با روی چون ماه از صفت بر صورت تافته و صورت برنگ صفت گشته، همچنین بلال حبشی را بینی روی وی چون ماه دو هفته، و عالم قیامت از نور روی وی روشن گشته. آن عزیزی گوید در حق و. :


p.474

آن سیاهی كز پی ناموس حق ناقوس زد

در عرب بواللیل بود اندر قیامت بوالنهار
باش تا كل یا بی آنها را كه امروزند جزو

باش تا گل بینی آنها را كه اكنونند خار


p.471
۱- ماسور = محبوس قرآن مجید ۴۰-۱۶ : يَوْمَ هُم بَارِزُونَ لَا يَخْفَى عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ لِّمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ
p.472

قرآن مجید ۱۸-۴۹ : وَوُضِعَ الْكِتَابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَيَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنَا مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا