p.508
ما گریختند، هر چه دون ماست گذاشتند، و خدمت ما برداشتند، با ما گرویدند و از اسباب ببریدند، عمامه بلا بر سر پیچیدند و مهر ما بجان و دل خریدند، عاشق در وجود آمدند و با عشق بیرون شدند.
|
با عشق روان شد از عدم مـركب ما
|
|
روشن ز شراب وصل دائم شب ما
|
|
زان می كه حرام نیست در مذهب ما
|
|
تا باز عدم خشك نیابی لب ما
|
این چنین بندگان، و این چنین دوستان چون مرا از تو پرسند، و نشان ما را از تو طلبند،
بدانک من بایشان نزدیكم ناخوانده و ناجسته، نزدیكم نا پیوسیده و نادریافته نزدیكم، باولیت خود، در صفت خود قیوم و قریبم، نه سزای بنده را كه من بنعت خود نزدیكم!
این همانست كه كلیم خود را گفت
موسی ع
، آن شب دیجور درآن پایان
طور
، «
نودی من شاطئ الوادی الایمن
»
موسی
را آواز دادند از كران وادی مبارك از سوی راست.
بزرگوار موسی! كه از پس
آدم
كس بگوش سر خویش سخن حق نشنیده بود مگر
موسی
، خواندنداو را كه – یا
موسی
–
موسی
بیقرار شد طاقتش برسید و صبرش برمید ــ صبر با مهر كی بر آید، جاوید دست مهر صبر رباید،
موسی
از سرسوز و وله و بیطاقتی گفت خواننده را شنوانیدی أین اطلبك؟ كجات جویم؟
ندا آمد كه ای
موسی
ــ چنانك خواهی میجوی، كه من با توام، نزدیكترم بتو از جان تو در كالبد تو، و از رگ جان تو بتو، و ز سخن تو بدهن تو، الكلام كلامی، والنور نوری، و انا ربالعالمین.
از روی اشارت چنانستی كه ربالعزه گفتی یا
موسی
بعلم ترا نزدیكم، و زوهمت دور!
ای
موسی
بهرهٴ محبان خودم و بهره رسان مزدور، یاد من عیش است و مهر من سور، شناخت من ملك است و یافت من سرور، صحبت من روح روح است و قرب من نور، دوستانرا بجای جانم و عارفانرا رستاخیز بیصور.
|
گفتم صنما مگـر كه جانان منی
|
|
اكنون كه همی نگه كنم جان منی
|
|
بیجان گردم اگر زمن بر گردی
|
|
ای جان جهان تو كفر وایمان منی
|
«
فَاِنّی قَریبُ اُجیبُ دَعوَة الدّاع
... » ــ میگوید من به بندگان نزدیكم