p.16
بعلت نه، کردش بحیلت نه، عرش عظیم بیافرید و تاج فرق کون گردانید، ذرهٴ حقیر بیافرید و از دیده ها بپوشید.
از روی قدرت، عرش چون ذرهای و از روی حکمت، ذره چون عرشی.
اگر بعالم قدرت نظر کنی ، عرش ترا ذره نماید و اگر بعالم حکمت نظر کنی ذره ترا عرش آید.
از آنجا که قیاس عالم اساس بی نیازی است و جلال عزت الهی را وجود خلیقت بحقیقت نمی باید، و کون ایشان زحمتی مینماید، لکن خود فرموده جل جلاله : « خلقنا کم لتر بحو اعلینا لالنربح علیکم » ، شما را که آفریدم نه بدان آفریدم تا بر شما سود جویم ، یا جلال عزت ما را از وجود شما پیوندی میباید.
|
ولوجهها من وجهها قمر
|
|
ولعینها من عینها کحل.
|
لکن بدان آفریدم تاشما بر ما سود جوئید و حظ خود از فضل ما بردارید.
صفت فضل برخاست بطلب مطیعان ، صفت قهر برخاست بطلب عاصیان ، صفت جلال و جمال بر خاست بطلب عاشقان.
او جل جلاله قهری و لطفی داشت بر کمال ، جلالی و جمالی داشت بی زوال.
خواست که این گنجها نثار کند ، یکی را درباغ فضل تاج لطف بر سر نهد ، یکی را در زندان عدل داغ قهر بر جگر نهد ، یکی را در نارجلال بگدازد ، یکی را در نور جمال بنوازد ، شمعی از دعوت بر افروخت که : « والله یدعوا الی دارالسلام » ، هزاران هزار بیچارهٴ غمخواره خود را بر این شمع زدند و سوختند و ذرهای در این شمع نه نقصان پیدا آمد نه ریادت.
|
غم خوارهٴ آنم که غم من نخوردa
|
|
فرمان بر آنم که دل من ببرد
|
|
من جور و جفای او بصد جان بخرم
|
|
او مهر و وفای من بیک جو نخرد
|
«
لیس کمثله شیئی و هوالسمیع البصیر
» الله خداوندیست که هیچ چیز و هیچ کس او را ماننده نیست.
و او را همتا و هم صفت و هم سر نیست ، در اوصاف و در نعوت ، در قدرت و در علم ، در رد و در قبول، در نشان و در برهان ، چنو کس نیست ، هر که عقیده جان او این نیست ، او را دردین بوی نیست.