Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
42 الشوری بيست و پنجم 9

p.14

بسم الله کلمةٌ بهامن تحقق بها، خلع علی نفسه رداء الافضال والبس قلبه جلال الاقبال، و افرد روحه بروح لطف الجمال، و استخلص سره بوصف کشف الجلال. نام خداوندی که ذکر او آرایش گفتار است و مهر او روشنائی اسرار، دیدار او نزهت ابصار است و رضاء او در دارالقرار خلعت ابرار.

روی گفتار روشن نشود تا نگوئی توحید او، دل معنی شاد نگردد تا نجوئی رضاء او، جان عقل ننازد تا نبوئی گل شکر او. خدای که از ادراک عقول منزه است جلال او ، از احاطت او هام ، مقدس است جمال او. آب و خاک چه داند قدر عزت صمدیت او؟ عقل و خرد چون رسد بکنه جلال بر کمال او؟ آدمی و پری کی دریابد نعوت احدیت و صفات سرمدیت او..

عرش عظیم ذره‌ای در جنب قدرت او، وجود کل عالم قطره‌ای از بحر وجود او، جز دل سوختگان شکار نکند کمند جذب او ، جز سینهٴ آشنایان فکار نکند تیر بلاء او.

قال النبی (ص) علیه وآله وسلم : « ان الله عز و جل ادّخر البلاء لاولیائه کما ادّخرالشهادة لاحبائه »

قوله : ــ « حم عسق » قیل الاشارة من هذه الحروف الی علوّشأن محمد .

فالحاء حوضه المورود، والمیم ملکه الممدود، والعین عزه‌الموجود، والسین سنائه المشهود، والقاف قیامه فی المقام المحمود، وقر به فی الکرامة من المعبود.

هر حرفی از این حروف اشارت بعلو مرتبت و کمال کرامت مصطفی است صلوات الله و سلامه علیه، که در خزائن غیب اوست که جواهر دولت دارد، و در دست روزگار اوست که حقوق جلالت دارد، پس از پانصد واندسال تباشیر صبح روز دولت شریعت او تابنده، و شمع شمایل شرف سنت او فروزنده.

آسایش خلق از اقوال و اخبار او، آرایش دهر از شمایل شرف سنت و احوال و آثار


p.15

او، ماه درعزت نقاب او، فلک در حسرت حجاب او. کمالش : نشان لطف رحمن، جمالش : ترجمان فضل یزدان، کمالش : آشوب دل مشتاقان، جمالش : عذر گناه عاشقان.

حاء اشارت است بحوض موروداو. قال النبی (ص) «حوضی مابین عدن الی عمان، شرابه اشد بیاضاً من اللبن و احلی من العسل، من شرب منه شربةً لم یظماء بعدها ابداً و اول من یرده صعا لیک المهاجرین.

میم اشارت است بملک ممدود او : زویت لی الارض فاریت مشارقها و مغاربها وسیبلغ ملک امتی ماروی لی منها. عین ، اشارت است بعزّ موجود او : « وللّه العزة ول رسول ه و للمؤمنین ». سین ، اشارت است بسناء مشهود او : « و شاهد و مشهود » ، الشاهد الانبیاء و المشهود محمد . قاف اشارت است فراقیام او بر مقام محمود : « عسی ان یبعثک ربک مقاماً محموداً » ، و قرب او بدرگاه خداوند معبود : « دنافتدلی ، فکان قاب قوسین او ادنی »، « و کذلک او حینا الیک قرآناً عربیاً لتنذرامّ القری و من حولها ». ای محمد (ص) این قرآن که ما بتو دادیم منشور نبوت تو است، حجت رسالت تو، معجز دعوت تو، حبل الله المتین و نوره المبین و صراطه المستقیم، آنرا بتو وحی کردیم تا تو بر عالمیان خوانی و ایشانرا از قهر و سیاست ما آگاه کنی و از روز رستاخیر بترسانی. آنروز که : یجمع بین المرء و عمله و بین الجسد و روحه. آنروز که هر روحی با جسد خود شود و هر کسی بجزاء عمل خود رسد ، نیکو کردار جزاء نیکو بیند و در نعیم بهشت نازد بشادی و آزادی. و بد کردار جزاء بد بیند و در آتش دوزخ سوزد بزاری و خواری. اینست که رب العالمین فرمود : « فریق فی الجنّه و فریق فی السعیر ». کما انهم الیوم فریقان : فریق فی راحة الطاعات و حلاوة العبادات و فریق فی ظلمات الشرک و عقوبات الجحد ، غداً فریق هم اهل اللقاء و فریق هم اهل الشقاء والبلاء.

قوله تعالی : ــ « فاطر السموات والارض جعل لکم من انفسکم از واجاً و من الانعام از واجاً یذرؤ کم فیه. » ، آفریدگارهفت آسمان و هفت زمین خداست و در آفرینش یگانه و یکتاست، نیستها را هست کننده ، و ز نبود ، بود آرنده ، و بهیچ هست نماننده. نه در قدرت او فتور، نه در قوت او قصور، قدر او از دریافت دورنه ، فعلش بآلت نه ، صنعش


p.16

بعلت نه، کردش بحیلت نه، عرش عظیم بیافرید و تاج فرق کون گردانید، ذرهٴ حقیر بیافرید و از دیده ها بپوشید.

از روی قدرت، عرش چون ذره‌ای و از روی حکمت، ذره چون عرشی.

اگر بعالم قدرت نظر کنی ، عرش ترا ذره نماید و اگر بعالم حکمت نظر کنی ذره ترا عرش آید.

از آنجا که قیاس عالم اساس بی نیازی است و جلال عزت الهی را وجود خلیقت بحقیقت نمی باید، و کون ایشان زحمتی مینماید، لکن خود فرموده جل جلاله : « خلقنا کم لتر بحو اعلینا لالنربح علیکم » ، شما را که آفریدم نه بدان آفریدم تا بر شما سود جویم ، یا جلال عزت ما را از وجود شما پیوندی میباید.

ولوجهها من وجهها قمر
ولعینها من عینها کحل.

لکن بدان آفریدم تاشما بر ما سود جوئید و حظ خود از فضل ما بردارید.

صفت فضل برخاست بطلب مطیعان ، صفت قهر برخاست بطلب عاصیان ، صفت جلال و جمال بر خاست بطلب عاشقان.

او جل جلاله قهری و لطفی داشت بر کمال ، جلالی و جمالی داشت بی زوال. خواست که این گنجها نثار کند ، یکی را درباغ فضل تاج لطف بر سر نهد ، یکی را در زندان عدل داغ قهر بر جگر نهد ، یکی را در نارجلال بگدازد ، یکی را در نور جمال بنوازد ، شمعی از دعوت بر افروخت که : « والله یدعوا الی دارالسلام » ، هزاران هزار بیچارهٴ غمخواره خود را بر این شمع زدند و سوختند و ذره‌ای در این شمع نه نقصان پیدا آمد نه ریادت.

غم خوارهٴ آنم که غم من نخوردa
فرمان بر آنم که دل من ببرد
من جور و جفای او بصد جان بخرم
او مهر و وفای من بیک جو نخرد

« لیس کمثله شیئی و هوالسمیع البصیر » الله خداوندیست که هیچ چیز و هیچ کس او را ماننده نیست. و او را همتا و هم صفت و هم سر نیست ، در اوصاف و در نعوت ، در قدرت و در علم ، در رد و در قبول، در نشان و در برهان ، چنو کس نیست ، هر که عقیده جان او این نیست ، او را دردین بوی نیست.


p.17

این آیه بی راهی دو گروه بر آن دو گروه درست کرد : گروهی که گفتند صفت نیست و گروهی که گفتند مانندگی هست ، بی صفتی نیستی است ، والله هست است. و مانندگی از انبازیست والله تعالی از انباز و انبازی پاک است. او که مانندگی روا دارد ، از حظیرهٴ اسلام بیرونست. و او که نفی صفت کند ، زندیق است.

حق جل جلاله فرمود : « لیس کمثله شیئی » ولم یقل لیس هناک شیئی ، نفر مود آنجا هیچ چیز نیست ، که آنجا صفت هست ، اما چون صفت وی صفت نیست سمیع است ، چنو سمیع هیچ نیست. بصیر است ، چنو بصیر هیچ نیست. همانست که جای دیگر فرمود :

« افمن یخلق کمن لایخلق » الله را صفت بسزای و یست ، خلق از آن دور ، و مخلوق را صفت بسزای ویست و خالق از آن پاک. مخلوق موجود است بایجاد الله والله موجود است بقیام خویش باز لیت و هستی و بقاء خویش. مخلوق ، زنده بنفس و غذا باندازه و هنگام ، والله زنده بحیوة خویش و بقاء خویش با وّلیت و آخریت خویش ، بی کی و بی چند و بی چون. مخلوق ، صانع است ، بحیلت و آلت و کوشش و اندازه. والله صانع است ، بقدرت و حکمت ، بی آلت و بی حیلت و بی علت. هرچه خواهد چنانک خواهد هر گه که خواهد ، جلّ جلاله و تقدّست اسمائه و عزت صمدیته و حقت کلمته حقا.


_