Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
42 الشوری بیست و پنجم 9

p.30

قوله تعالی عزوجل : ــ الله لطیف بعباده ، الله لطیف است به بندگان ، رفیق است و مهربان بر ایشان لطف وی بود که ترا توفیق داد تا او را پرستیدی ، توفیق کرد ، تا از او خواستی دل معدن نور کرد تا نادیده دوست داشتی و نادریافته بشناختی.

لطف وی بود که از تو طاعات موقت خواست و مثوبات مؤبد بداد « عطاء غیر مجذوذ ».


p.31

لطف وی بود که نعمت بقدر خود داد و از بنده شکر بقدر بنده خواست «فاتقواالله ما استطعتم ».

لطف وی بود که بنده را توفیق خدمت داد و آنگه هم خود مدحت و ستایش بر سر نهاد که : « التائبون العابدون » الی آخر.

لطف وی بود که بوقت گناه ترا جاهل خواند تا عفو کند « انه من عمل منکم سوء بجهالة » بوقت شهادت عالم خواند تا گواهیت بپذیرد « الا من شهد بالحق و هم یعلمون ».

بوقت تقصیر ضعیف خواند ، تا تقصیرت محو کند. « وخلق الانسان ضعیفا ». آن درویش گوید ، از سرسوز و نیاز در آن خلوت راز :

« الهی تو ما را ضعیف خواندی ، از ضعیف چه آید جز از خطا و ما را جاهل خواندی و از جاهل چه آید جز از جفا و تو خداوندی کریم و لطیف ، از کریم و لطیف چه سزد جز از کرم و وفا و بخشیدن عطا. سزای بنده آنست که چون لطف و رفق او جل جلاله بر خود بشناخت ، دامن از کونین درچیند ، بساط هوس در نوردد ، کمر عبودیت بر میان بندد بر درگاه خدمت و حرمت لزوم گیرد ، دیده از نظر اغیار بر دوزد ، خرمن اطماع بخلق بسوزد ، بادلی بی غبار و سینه ای بی بار ، منتظر الطاف و مبارالهی بنشیند تا حق جل جلاله بلطف خود کار وی میسازد. و دل وی در مهد عهد مینوازد « الله لطیف بعباده » خدایرا جل جلاله هم لطف است و هم مهر. بلطف او کعبه و مسجد ها بنا کردند ، بقهر او کلیساها و بت کده‌ها برآورند.

توفیق را فرستاد تا طلیعهٴ لشکر لطف بود ، خذلان را برانگیخت تامقدمهٴ لشکر عدل بود.

مسکین آدمی بیچاره که او را گذر بر لشکر لطف و مهر آمد ، نداند که طلیعهٴ لشکر لطف او را دربرگیرد بناز ، یا مقدمهٴ لشکر عدل اورا بپای فرو گیرد ، زار و خوار.

ای درویش مبادا که لباس عاریتی داری و نمیدانی ، مبادا که عمر میگذاری ، زیر مکر نهانی. آه از پای بندی نهانی ، فغان از حسرتی جاودانی.


p.32

ای بسا پیرمناجاتی که برظاهر اسلام عمری بسر آورده شب را پالونهٴ آب گرم دیده کرده بروز سبحه تسبح در دست گرفته و امیدی درسر انجام کار خویش بسته ، بعاقبت چون رشتهٴ عمرش باریک شود ، روز امیدش تاریک شود.

« و بدالهم من الله مالم یکونوا یحتسبون » مؤذنی بود چندین سال بانگ نماز گفته روزی بر مناره برفت، دیدهٴ وی بر زنی ترسا افتاد ، در کار آن زن برفت، چون از مناره فرود آمد ، هر چند با خویشتن بر آویخت بر نیامد، بدر سرای آن زن ترسا شد ، قصه با وی بگفت، آن زن گفت اگر دعوی راست است و در عشق صادقی ، موافقت شرط است. زنار ترسائی برمیان باید بست ، آن بدبخت بطمع آن زن زنار ترسائی بر بست ،

بیم است که از عشق تو رسوا گردم
دفتر بنهم گرد چلیپا گردم
گر تو ز پی رهی مسلمان نشوی
من خود ز پی عشق تو ترسا گردم

آن بیچاره خمر باز خورد ، چون مست گشت ، قصد آن زن کرد ، زن بگریخت و در خانه‌ای شد آن بدبخت بر بام رفت تا بحیلتی خویش را در آن خانه افکند ، خذلان ازلی تاختن آورد ، از بام درافتاد و بر ترسائی هلاک شد.

چندین سال مؤذنی کرده و شرایع اسلام ورزیده و بعاقبت بترسائی هلاک شده و بمقصود نارسید « و هوالذی یقبل التوبة عن عباده ، او خداوندیست که توبه بندگان پذیرد ، نالهٴ صلحجویان نیوشد ، عیب عذرخواهان پوشد.

اگر بتقدیر بنده‌ای صد سال معصیت کند ، آنکه گوید تبت ، الله گوید قبلت عبدی حرفت تو معصیت و صفت من مغفرت ، تو حرفت خود رها نکنی ، من صفت خود کی رها کنم. عبدی تا من توبه ندادم تو توبه نکردی ، تا نخواندم ، نیامدی ، توبه دادن از من ، توبه پذیرفتن بر من.

« ثم تاب علیهم لیتوبوا » توبه کردن تو ، به ندم ، توبه دادن من بحلم و کرم توبه کردن تو بدعا ، توبه دادن من بعطا ، توبه کردن تو بسؤال ، توبه دادن من بنوال توبه کردن تو بانابت ، توبه دادن من باجابت.

خبر درست است از مصطفی (ص) که فردا چون مؤمنان در بهشت شوند


p.33

و در درجات و منازل خود فرو آیند ، بسیاری از زمین بهشت زیادت آید که آنرا ساکنان نباشند ، تا رب العزه خلقی نو آفریند و آن جایگاه بایشان دهد ، اگر روا باشد از روی کرم که خلقی آفریند عبادت نا کرده و رنج نابرده و درجات جنات بایشان دهد ، اولی تر و سزاوارتر که بندگان دیرینه را و درویشان خسته دل را از در بیرون نکند و از ثواب و عطاء خود محروم نگرداند. بروم و ترک و هند کس میفرستد تا ناآمده را بیارد ، آمده را کی راند.

در خبر است که روز قیامت بنده‌ای را بدوزخ میبرند ، مصطفی (ص) ببیند ، فرماید یا رب امتی، امتی، خطاب آید که یا محمد ، تو ندانی که وی چه کرد ، لختی از جفاهای آن بنده با وی بگویند ، مصطفی (ص) گوید : « سحقا سحقا » دور بادا و هلاک دور بادا و هلاک ، چنانستی که رب العزه فرمودی : بندهٴ من ، او که ترا شفیع است چون بدانست جفاهای تو ، از تو بیزار گشت تا بدانی که جز حلم من ، نکشد بار جفاء ترا ، جز فضل من نپوشد عیب و عوار تو.

« و یستجیب الذین آمنوا وعملواالصالحات و نزیدهم من فضله » این زیادت بقول مفسران اهل سنت ، دیدار خداونداست جل جلاله.

همچنانکه جای دیگر گفت : « للذین احسنوا الحسنی و زیادة » و بنده که بدیدار الله رسد ، بفضل الله میرسد نه بطاعت خود ، چنانکه فرمود « و نزید هم من فضله » فردا چون حق جل جلاله دیدار خود را بدوستان کرامت فرماید بتقاضای جمال خود کند نه بتقاضای بنده که بشر مختصر را هر گز زهرهٴ آن نبود که باین تقاضا پیدا آید. عجب کاریست ، از آنجا که عزت غیرت است از دیدهٴ اغیار ، نقاب بر نقاب اقتضا میکند و زانجا که کمال جمال است تجلی بر تجلی اقتضا میکند .

هر چند نهفت است بپردهٴ در هموار
نور دورخش در همه آفاق عیانست

بوبکر شبلی وقتی در غلبات وجد خویش گفت : « بار خدایا فردا همه را نابینا انگیز تا جز من ترا کسی نبیند » باز وقتی دیگر گفت : بار خدایا شبلی را نابینا انگیز ، دریغ بود که چون من ترا بیند ، آن سخن اول غیرت بود بر جمال ، از دیدهٴ اغیار و آن دیگر غیرت بود برجمال از دیدهٴ خود. و در راه جوانمردان این قدم از آن


p.34

قدم تمامتر است و عزیزتر.

از رشک تو بر کنم دل و دیدهٴ خویش
تا اینت نبیند و نه آن داند بیش

و دلیل بر آنکه دیدار خداوند ذوالجلال فردا بتقاضای جمال او بود ، خبر صحیح است که : « اذا دخل اهل الجنة ، نودوا یا اهل الجنة ان لکم عندالله موعدا یریدان ینجز کموه...الحدیث. چون اهل بهشت در بهشت فرود آیند و در منازل ومسا کن طیبهٴ خود قرار گیرند ، ندا آید که ای دوستان حق ، شما را بنزدیک خداوند وعده‌ایست ، حاضر آئید که حق جل جلاله بفضل خود آن وعده را تحقیق خواهد کرد ، ایشان گویند آن چه وعده‌ایست ؟. حبذا وعدهٴ دوستان و گرچه خلاف بود ، فکیف که آن وعده ، خود عین صدق باشد و گفتهٴ مخلوقی است در خق مخلوقی : امطلینی و سوفی و عدینی و لاتفی. بهشتیان گویند ، آن وعدهٴ موعود چیست. و نه آن باشد که ایشان ندانند که چیست لکن خود را بنادانی آورند.

این چنانست که شافعی را گفتند عاقل کیست. گفت : الفطن المتغافل دانائی که خود را بنادانی آورد. قال : فیکشف الحجاب فینظرون الیه. حق جل جلاله حجاب از دیده‌ها برگیرد تا در نگرند بخداوند خویش جل جلاله و عزکبریائه و عظم شأنه. « و هوالذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا » ، الاشارة من هذه‌الایة ، ان العبد اذا ذبل غصن وقته و تکدر صفو وده و کسفت شمس انسه و بعد بساحات القرب طراوة عهده فربما ینظر الیه الحق بنظر رحمته فینزل علی سره امطارالرحمة و یعید عوده طریا و ینبت من مشاهدانسه و ردا جنیا. و انشدوا :

ان راعنی منک الصدود
فلعل ایامی تعود
و لعل عهدک باللو ی
یحیی فقد یحیی العهود
والغصن ، ییبس تارة
و تریه مخضرا یمید

پیر طریقت گفت : چون نیک ماند آخر این کار، باول این کار، راه بدوست حلقه ایست، از او در آید و هم باو باز گردد، اول این کار ببهار ماند و بشکوفه ، مرد دراو خویش بود و تازه و پر روح ، پس از آن نشیبها و فرازها بیند، ناکامیها و تفرقها پیش آید که : در عبودیت هم جمع است و هم تفرقت و در مقامات هم نور است و هم ظلمت.


p.35

بنده در ظلمت تفرقت چندان پوشش بیند که گوید آه که میلرزم از آنک نیرزم ، چه سازم جز ز آنکه می سوزم ، تا از این افتادگی بر خیزم آنگه چه بود.

« ینزل الغیث من بعد ما قنطوا » ، ابر جود ، باران وجود ریزد ، سحاب افضال در اقبال فشاند ، گل وصال در باغ نوال شگفته گردد ، آخر کار باول باز شود. بنده از سر ناز و دلال گوید :

بر خبر همی رفتم جویان یقین. ترس مایه و امید قرین. مقصود از من نهان و من کوشندهٴ دین. نا گاه برق تجلی تافت از کمین ، از ظن چنان بیند و ز دوست چنین.


_