Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
42 الشوری بيست و پنجم 9

p.45

قوله تعالی : ــ « فما اوتیتم من شییء فمتاع الحیوة الدنیا و ما عندلله خیر و ابقی ....الایة » ، مفهوم آیت آنست که : ایمان راست و توکل درست ، کسی را بود که در جملهٴ احوال اعتماد بر ضمان الله کند و نظام کار و راستی حال خود ، از عنایت و رعایت الله جوید ، نه از دنیا و متاع دنیا ، که این دنیا پلی گذشتنی است و بساطی در نوشتنی و منزلی که بنا کام می بباید گذاشت و عمر عزیز سرمایه ایکه بی مراد ، می درباید باخت. پس سزای بنده آنست که از این آلایش دنیا کرانه گیرد و روی بآرایش دین نهد ، تافردا داغ خسار ، برخسار خود نبیند و در هاویهٴ حرمان و خسران نیفتد.

و فی الخبر : من جعل الهموم هما واحدا کفاهالله کل هم ، و من تشعبت به الهموم لم یبال الله فی ای واد اهلکه. دنیا همه پراکندگی است و گسستگی ، بایستهاء گوناگون و اندیشه‌هاء رنگارنگ ، هر که این پراکندگی و این بایستهای بیهوده ، از دل بیرون کند و بدلی صافی وسینه‌ای خالی و همتی عالی روی بقبلهٴ حق نهد ، و جز درگاه او پناه خود نسازد ، رب العزة همه اندوه وی ، کفایت کند و از هرچه ترسد او را ایمن گرداند ، و راهش بخود نزدیک کند.


p.46

ای درویش ، اول این کار ، زهر است و آخر ، نوش ، بدایت این راه بعد است ، و نهایت راه حلقهٴ قرب در گوش ، و گر مثالی خواهی بشنو و صف الحال بوبکر شبلی قدس الله روحه : پیش از آنکه قدم در کوی طریقت نهاد ، میرسیه پوشان ، بغداد بود ، عادت داشت که دزدیده بمجلس جنید رفتی ، ای من غلام آنکه دزدیده در این کوی سری دارد. روزی بر زبان جنید برفت که : اگر همهٴ بت پرستان و نا کسان عالم را بفردوس اعلی فرود آورند ، هنوز حق کرم خود نگزارده است. شبلی از جای برجست ، نعره زنان و جامه دران و گفت منم میر سیه پوشان و از ناکسی خویش ، خروشان ، چه کوئی مرا پذیرد؟ در این حال جنید گفت : ای جوانمرد ، بمراسلت موسی و هارون ، چندین سال فرعون مدبر را میخواند تا بپذیرد ، اگر بیابد سوخته‌ای موحد که بپای خود آید و دروزارد چونکه نپذیرد. شبلی در کار آمد و هرچه داشت از ضیاع و اسباب و اموال ، پاک در باخت و مجرد بایستاد ، آنگه گفت : ای شیخ مرا چه باید کرد؟ گفت ترا در بازار باید شد و دریوزه باید کرد. همچنان کرد تا چنان گشت که کس بوی چیزی نداد ، پس جنید تازیانه ای بوی داد و گفت در این سردابه شو و دلرا ، با اندوه و درد دین پرداز و چشم را بآب حسرت و ندامت سپار ، و هر گه ، که جز حق در خاطرت گذر کند ، باین تازیانه اندامهای خویش ، درهم شکن.

شبلی سه سال در آن سردابه ، آب حسرت از دیدگان همی ریخت و بر روزگار گذشته دریغ و تحسرهمی خورد و زینهار همی خواست ، بعد از سه سال ، سکری در وی پدید آمد ، همچون مستان ، واله و سرگردان از آن سردابه بیرون آمد ، کاردی بدست گرفت و در بغداد همی گشت و همی گفت : بجلال قدر حق که هر که نام دوست برد باین کارد ، سرش از تن جدا کنم ، آن خبر به جنید رسید ، جنید گفت : او را شربتی داده‌اند و مست گشته ، از مستی و بیخودی میگوید ، چون با خود آید ساکن شود. یکسال در آن مقامش بداشتند ، چون از آن مقام در گذشت ، دامن خویش پر از شکر کرد و بگرد محلها میگشت و میگفت : هر که بگوید الله ، دهانش پر از شکر کنم. پس عشق وی روی در خرابی نهاد ، پیوسته در همهٴ اوقات همی


p.47

گفت : الله الله ، تا روزی که جنید گفت : یا بابکر ، اگر دوست غائب است این غیبت کردن چراست؟ و اگر حاضر است این گستاخی و ترک ادبی از کجاست؟ سخن جنید او را ساکن کرد ، پس جنید بفرمود تا او را بحمام بردند و موی چند ساله از سروی فرو کردند ، آنگه ، دست وی گرفت و بمسجد شونیزیه برد ، هشتادواند کس ، از این جوانمردان طریقت و سلاطین حقیقت حاضر بودند. بوالحسین نوری و بوعلی رودباری و سمنون محب و رویم بغدادی و جعفر خلدی و امثال ایشان. جنید گفت: ای اصحاب و مشایخ ، هرچه پیرما سری سقطی قدس سره از ریاضت و مجاهدت از ما بدید ، ما از این کودک بدیدیم ، اگر اجازت فرمائید تا لباس بگرداند ، باشد که برکات این لباس او را بر استقامت دین بدارد و اگر حق این لباس فرونهد لباس ، خود ، از وی ، داد خود بستاند.

جنید بر پای خاست و مرقع از سر خود بر کشید و در گردن شبلی افکند. ای جوانمرد ، گوهر وصال او نه چیزیست که بدست هردون همتی رسد ، دری است که جز در صندوق صدق صدیقان نیابند ، عبهریست که جز در باغ راز و ناز دوستان نبینند ، کسی را که این دولت در راه بود ، اگر بهزار کوی فرو شود ، آخر هر کوی بخود بربسته بیند ، تا قبلهٴ وی ، یکی گردد و مقصد وی یکی شود ، یک دل و یک همت بود ، کار از یکجای و حکم از یک دربیند. و الیه الاشارة بقوله : ــ « الا الی الله تصیرالامور ». منه الابتداء و الیه الانتهاء ، قال الله تعالی : ــ « و ان الی ربک المنتهی » ، « والله خیر و ابقی ».

سورهٴ ۴۳ – سورة الزخرف – (مکیه).


_