p.77
وی طاقت آن ندارد ، احوال و رسوم وی متغیر شود غیب و حقیقت نهان به تا در سرای غیب و حقیقت بر سر آن شوی ، که این دنیا سرای بهانه است و زندان اندوه تا روزی که این مدت بسرآید و این قوت مقدر خورده آید و در غیب باز شود.
ای درویش ، بس نماند که این شب محنت بسر آید و این قوت مقدر خورده آید و در حقایق و غیب باز شود.
ای درویش ، بس نماند که این شب محنت بسرآید و صبح کرامت از مشرق قربت برآید ، اشخاص پیروزی بدرآید ، ظلمت فرقت را نور وصلت با برآید ، گیر چنانکه تو خواهی چنان برآید.
بس نماند که آنچه خبر است عیان شود ، آرزوها نقد و زیادت بیکران شود.
دست علایق از دامن حقایق رهان شود ، قصهٴ آب و گل نهان شود و دوست از لی عیان شود ، دیده و دل و جان هر سه بدو نگران شود.
«
من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطانا فهو له قرین
» من لم یعرف قدرالخلوة مع الله فحاد عن ذ کره و اخلد الی خواطره الردیئة ، قیض الله له من یشغله عن الله.
هر که قدر خلوت با حق نداند از ذکر او باز ماند و هر که از ذکر او باز ماند ، حلاوت ایمان از کجا یابد.
لاجرم بجای ذکر
رحمن
وساوس
شیطان
نشیند و هواجس نفس بیند و هر که بر پی
شیطان
رود و هواء نفس پرستد قدر ذکر
الله
چه داند و از درد دین چه خبر دارد ،
بلال
سوخته باید و
سلمان
ریخته و
معاذ
کوفته تا حدیث درد دین و انس ذکر ، با تو بگویند.
|
از این مشتی ریاست جوی رعنا هیچ نگشاید
|
|
|
مسلمانی ز
سلمان
جوی و درد دین ز
بو دردا
|
اگر
بلال
است
از تیمار مسلمانی بیمار و نحیف گشته ، و
ر
معاذ
است سراپردهٴ عشق در صحرای درد نایافت ، زده که : تعالوا نؤمن ساعة. ، ور
سلمان
است جان و دل خویش غریبوار از اندوه دین و درد اسلام بگداخته سر در سر خود گم کرده ، از وله و تحیر بدان جای رسیده که بدر
مسجد
رسول
(ص)
بر گذشت از خود چنان بیخود گشته و درمذکور چنان مستغرق شده که سلام بر
رسول
فراموش کرد ، جلال و عظمت مرسل بجان و دل وی چنان تاختن آورده که جای سلامی بر رسول نگذاشته.
مصراع : یعلم الله گر همی دانم نگارا شب ز روز.