Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
43 الزخرف بيست و پنجم 9

p.88

قوله تعالی :ــ « الاخلاء یومئذ بعضهم لبعض عدوالاالمتقین » بدان که مستحق دوستی بحقیقت خدا است و بس ، زیرا که جمال بر کمال و جلال بی زوال اوراست ، ذات ازلی و صفات سرمدی اوراست ، و وجود بی غایت وجود بی نهایت اوراست ، علم بی آلت و قدرت بی حیلت اوراست.

بوبکر صّدیق گفت : من ذاق من خالص محبة الله عزوجل ، منعه ذلک مِن طلب الدنیا واوحشه من جمیع البشر.

هر که صفاء محبت حق در دل او منزل کرد ، کدورت طلب دنیا و قبول خلق ، از دل وی رخت برداشت ، اگر کسی را دوست دارد از مخلوقان ، از آن است که وی بحق تعالی تعلقی دارد ، یا از روی دوستی با حق مناسبتی دارد. هر کرا دوستی بود ، بحقیقت سرا و کوی و محلت او ، او را دوست بود. قال الشاعر :

و ما عهدی بحب تراب ارض
ولکن ما یحلّ به الحبیب.

مصراع : مقصود رهی ز کوی تو روی تو بود.

دوستی متقیان و پارسایان از آنست که حق جل جلاله میگوید : ــ « اِنْ اولیاؤه الاالمتقون » دوستی رسول خدا از آنست که خود میفرماید :

احبّونی لحب الله عزوجل، پس منتهی همه دوستیها کمال جمال حضرت الهیت است و الیه الاشارة بقوله : « وانّ الی ربک المنتهی » و نشان محبت آنست که هر مکروه طبیعت و نهاد که از دوست بتو آید آنرا بردیده نهی ، مصطفی (ص) گفت : لخلوف فم الصائم اطیب عندالله من ریح المسک . بوی متغیر از دهن روزه دار عِطر


p.89

سراپردهٴ قدوسیت است. بر همهٴ عطرهاء عالم مقدم دار چون دوست آنرا می پسندد. قال الشاعر :

ولو بید الحبیب سُقیت سماً
لکان السم من یده یطیب
آن دل که تو سوختی تراشکر کند
وان خون که توریختی بتوفخر کند
وان دما اجریته لک شاکر
و ان فؤاداً رعته لک جامد
زهری که بیاد تو خورم نوش آید
دیوانه ترا بیند با هوش آید (۱)

و گفته‌اند ای هر که ترا دید بشناخت و هر که بشناخت بیاویخت و هرکه بیاویخت بسوخت. و سوخته را دیگر باره نسوزند ، بلکه بنوازند ، باین نداء کرامت که : « یا عبادی لاخوف علیکم الیوم ولاانتم تحزنون ».

چنانکه درازل گفت ، عبادی ، در ابدهم خود گوید ، عبادی. درازل گفت : عبادی انتم خلقی و انا ربکم الیّ فارفعوا حوآئجکم ، و درابد گوید : عبادی « لاخوفٌ علیکم الیوم و لاانتم تحزنون » این خود خطاب است با عامهٴ مؤمنان.

اما خطاب با صدّیقان و نزدیکان آنست که گوید :

عبادی هل اشتقتم الیّ ، عبادی هل احببتم لقآئی. اینست عزیز حالتی و بزرگوار منزلتی ، قاصد بمقصود رسیده و طالب بمطلوب و محب بمحبوب ، درخت وصل ببرآمده و رسول مقصود بدرآمده ، یار بشرط عشق درآمده.

یار هم آخر بشرط عشق درآید
رنج من از عاشقیش هم بسر آید

« یطاف علیهم بصحاف من ذهب وا کواب » این نصیب زاهدان و عابدان است که یکبارگی خود را باطاعت و عبارت دارند و بحکم ریاضت و مجاهدت بر وفق شریعت ، روزگار بگرسنگی و تشنگی بسر آوردند. و ملذوذات اطعمه و اشربهٴ دنیا بکار نداشتند ، لاجرم فردا در بهشت غلمان و ولدان ، پیالهاء زرین بر سرایشان میگردانند و میگویند :

« کلوا واشربواهنیئاً بما اسلفتم فی الایام الخالیة وفیها ماتشتهی الانفس


p.90

و تلذالاعین » این نصیب عارفانست و مشتاقان ، که تا بودند درآرزوی دیدار جلال و جمال حق بودند ، با دلی تشنه و نفسی سوخته و جانی بعشق افروخته ، شمه‌ای از عالم دوستی بایشان رسیده و ایشان در آن شمه سراسیمه و متحیر گشته ، تحیری که درون پرده است نه برون پرده ، تحیر که برون پرده باشد گمراهی است و تحیر درون پرده ، از آثار کمال جلال الهی است.

هر که از خلق بحق نتواند شد متحیری گم راهست ، هر که از حق بخلق نتواند آمد ، متحیر حضرت درگاهست ، هرچند که رود جز بوی باز نگردد.

پیر طریقت از ینجا گفت : روزگاری او را می جستم ، خود را مییافتم ، اکنون خود را میجویم او را مییابم. این آن تحیر است که آن جوانمردان طریقت بدعا خواسته‌اند که : یا دلیل المتحیرین ، زدنی تحیراً و انشدوا.

قد تحیرت فیک خذ بیدی
یا دلیلاً لمن تحیر فیکا

قومی خدایرا پرستند بر بیم و طمع ، دیدهٴ ایشان برین آمد که :

« یطاف علیهم بصحاف من ذهب واکواب » مزدوران‌اند در بند پاداش مانده و دل در غم خلد بسته ، قومی او را بمهر و محبت پرستند ، عارفان‌اند دل با مهر او داده و در آرزوی دیدار وی سوخته. پیر طریقت گفت : من چه دانستم که مزدور است ، کسی کورا بهشت رأس المال است و عارف اوست که در آرزوء یک لحظهٴ وصالست ، من دانستم که حیرت بوصال تو طریق است و ترا او بیش جوید که در تو غریق است :

کی خندد اندر روی من بخت من از میدان تو

کی خیمه از صحرآء جانم بر کند هجران تو
تا کی روم بر بوی تو در کوی جست و جوی تو

با مهر و گفت و گوی تو از هرسوئی جویان تو

به داود وحی آمد که : یا د اود ، انّ اودّالاودّاء الیّ ، من عبدنی لغیر نوال ولکن لیعطی الربوبیة خقها. یاد اود من اظلم ممن عبدنی لجنة اونار ، لولم اخلق جنة و ناراً لم ا کن اهلاً ان اطاع. و مر عیسی علیه السلام بطآئفة من العباد قد نحلوا و قالوا


p.91

نخاف النارو نرجواالجنة ، فقال مخلوقاً خفتم و مخلوقاً رجوتم ، و مربقوم آخر ، کذلک فقالوا نعبده حبّاًله و تعظیماً لجلاله ، فقال انتم اولیاء الله حقاً ، معکم امرت ان اقیم. میگوید : عیسی (ع) بقومی عابدان بر گذشت که از عبادت گداخته بودند و میگفتند از دوزخ میترسیم و بهشت امید داریم ، گفت از مخلوقی میترسید و بمخلوقی امید دارید و بقومی دیگر بر گذشت که میگفتند ، ما او را بدوستی او میپرستیم ، گفت شما دوستان خدائید بدرستی مرا فرمودند که با شما باشم نشینم ، والله اعلم.


p.89
۱-بيت ۲ ترجمهٴ تقريبی بيت ۳ و بيت ۴ ترجمه تقريبی بيت ۱ است گویا در اين ۲ نسخه ترتيب نسخه اصل رعايت نشده باشد .