p.89
سراپردهٴ قدوسیت است.
بر همهٴ عطرهاء عالم مقدم دار چون دوست آنرا می پسندد.
قال الشاعر :
|
ولو بید الحبیب سُقیت سماً
|
|
لکان السم من یده یطیب
|
|
آن دل که تو سوختی تراشکر کند
|
|
وان خون که توریختی بتوفخر کند
|
|
وان دما اجریته لک شاکر
|
|
و ان فؤاداً رعته لک جامد
|
|
زهری که بیاد تو خورم نوش آید
|
|
دیوانه ترا بیند با هوش آید
(۱)
|
و گفتهاند ای هر که ترا دید بشناخت و هر که بشناخت بیاویخت و هرکه بیاویخت بسوخت.
و سوخته را دیگر باره نسوزند ، بلکه بنوازند ، باین نداء کرامت که : «
یا عبادی لاخوف علیکم الیوم ولاانتم تحزنون
».
چنانکه درازل گفت ، عبادی ، در ابدهم خود گوید ، عبادی.
درازل گفت : عبادی انتم خلقی و انا ربکم الیّ فارفعوا حوآئجکم ، و درابد گوید : عبادی «
لاخوفٌ علیکم الیوم و لاانتم تحزنون
» این خود خطاب است با عامهٴ مؤمنان.
اما خطاب با صدّیقان و نزدیکان آنست که گوید :
عبادی هل اشتقتم الیّ ، عبادی هل احببتم لقآئی.
اینست عزیز حالتی و بزرگوار منزلتی ، قاصد بمقصود رسیده و طالب بمطلوب و محب بمحبوب ، درخت وصل ببرآمده و رسول مقصود بدرآمده ، یار بشرط عشق درآمده.
|
یار هم آخر بشرط عشق درآید
|
|
رنج من از عاشقیش هم بسر آید
|
«
یطاف علیهم بصحاف من ذهب وا کواب
» این نصیب زاهدان و عابدان است که یکبارگی خود را باطاعت و عبارت دارند و بحکم ریاضت و مجاهدت بر وفق شریعت ،
روزگار
بگرسنگی و تشنگی بسر آوردند.
و ملذوذات اطعمه و اشربهٴ دنیا بکار نداشتند ، لاجرم فردا در بهشت غلمان و ولدان ، پیالهاء زرین بر سرایشان میگردانند و میگویند :
«
کلوا واشربواهنیئاً بما اسلفتم فی الایام الخالیة
–
وفیها ماتشتهی الانفس