Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
45 الجاثيه بيست و پنجم 9

p.125

بسم الله معراج قلوب الاولیاء. بسم الله نور سرالاصفیاء. بسم الله شفاء صدور


p.126

الاتقیاء. بسم الله کلمةالتقوی و راحة الثکلی و شفاءالمرضی. بسم الله اصل همهٴ دولتهاست، مایهٴ همهٴ سعادتها است، ختم همهٴ عزتهاست توقیع منشور نیازهاست. بسم الله برید حضرت انبیاست، کلیدقربت اولیاست، سلوت و سکون اصفیاست. بسم الله آشنائی را سبب است و روشنائی را مدداست. از قطیعت امانست، و بی قراری را درمانست، نام خداوند جهان و جهانیانست و پادشاه بر همه شاهانست، پیش از هر زمان و پیش از هر نشانست. خدائی که وجودش را بدایت نه، جودش را نهایت نه، یکی یگانه که او را مثل و مانندی نه، فرد داننده که او را خویش و پیوند نه، صمدی پاینده که دریافت او را بخرد راه نه. حکیمی که یاد وی، دلها را بستانت. لطیفی که انس با وی، زندگانی دوستانست، کریمی که مهر وی شادی جاودانست ،شیرین سخن و زیبا صنع و راست پیمانست.

مهر تو بمهر خاتم جم ندهم
وصلت بدم مسیح مریم ندهم
عشقت بهزار باغ خرم ندهم
یکدم غم تو بهر دو عالم ندهم.

الحاء تدل علی حیوته، والمیم تدل علی مودته، کانه قال جل جلاله : بحیوتی و مودتی لاولیائی لاشیئ احب علی احبائی من لقائی. بحیوة من، بمهر من و دوستان من، که دوستان را عز دو جهانست امید دیدار من، هر که را امروز در سرای فناانس جان او نامهٴ من، فردا در سرای بقا توتیای چشم او لقاء من.

« تنزیل الکتاب من الله العزیزالحکیم » تنزیل او نامهٴ او و نامهٴاو پیغام او و پیغام او نشان مهر او، با دوستان او. مؤمنان چون نامهٴ دوست خوانند بر بصرشان بصیرت بیفزاید، زنگارغمان از دلشان بزداید، نسیم صبای معرفت از جانب قربت درآید، ریحان حیوة سر از باغ وصال بر کشد، گل افتخار از خار افتقار بر دمد، صبح شادی از مطلع آزادی سر برزند. آری قدرنامهٴ دوست، دوستان دانند. عزت آن خطاب، مؤمنان شناسند.

بوبکر شبلی وقتی ببازار بغداد بگذشت پاره‌ای کاعذ دید که نام دوست بروی رقم بود و در زیر اقدام خلق افتاده. شبلی چون حروف نام او بر آن صفت دید، همهٴ اجزآء او حرمت گشت، اضطرابی بر اعضآء وی افتاد، سر فرو کرد و آن


p.127

رقعه برداشت و ببوسید، آنرا معطر و معنبر کرد و قبلهٴ دیدهٴ خود ساخت و پیوسته با خود داشت که برسینه نهادی ظلمت غفلت بزدودی، که بر دیده نهادی، نور چشم بیفزودی. همچنان با خود میداشت تا آنروز که بقصد بیت الله الحرام از بغداد بیرون آمد، روی ببادیه نهاد آن رقعه در دست گرفته و آنرا بدرقهٴ روزگار خود ساخته، در میان بادیه جوانی را دید فرید وحید غریب و طرید بی زاد و بی راحله، بی رفیق و بی قافله، از خاک بستر کرده و از سنگ بالین ساخته، سراپردهٴ اندوه و حیرت گرد او زده، سرشک از چشم او روان شده و دیده در هوا نهاده، آسمان و زمین را درد ماتم او گرفته. شبلی بر بالین وی نشست و آن کاغذ پیش دیدهٴ او داشت، گفت : ای جوان برین عهد هستی، جوان روی بگردانید، شبلی گفت، انالله مگر اندرین سکرات و غمرات، حال این جوان را تبدیل خواهد شد. جوان باز نگریست گفت ای شبلی نهمار در غلطی آنچه تو در کاغذ میبینی و میخوانی ما در صفحهٴ دل می بینیم و میخوانیم.

« ان فی السموات و الارض لآیات للمؤمین ». اندرین آیت کمال قدرت خود بخلق مینماید، در آفرینش آسمان و زمین.

« و فی خلقکم و ما یبث من دابة » اظهار لطف خود میکند در آفرینش همهٴ جانوران و خاصه آدمیان، « و اختلاف اللیل و النهار و ماانزل الله من السماء من رزق »

نعمت خود با یاد خلق میدهد، در آفرینش آب و باد و باران و تعبیهٴ روزی ایشان در آن، آنگه گفت : « لآیات لقوم یعقلون » عاقل کسی باید که اندرین آیات تدبر و تفکر کند، تا از آیت اولی قدرت او جل جلاله فهم کند و مقتضی قدرت خوف است، از سیاست و سطوت او بترسد و از آیت دوم لطف او فهم کند و مقتضی لطف رجاست، دل در کرم او بندد و از آیت سوم نعمت او بر خود بشناسد، بشکر آن قیام کند. اول مقام خائفانست، دوم مقام راجیان است، سوم مقام شاکران. و در مقام شکر کشف و حجاب بسیار افتد و آنچه رب العزة فرموده « اختلاف اللیل و النهار » اشارت فرا کشف و حجاب است.

روز روشن مثال کشف است و شب تاریک نشان حجاب. و بنده میان هر دو حال گردان. درحال کشف همه منعم بیند، نه در نعمت، شادی برد، نه درمحنت، غم


p.128

خورد. در مشاهدهٴ منعم او را چندان شغل افتد که نه با شادی نعمت پردازد، نه با اندوه محنت. و فی معناه انشدوا :

گر فرق کنم که نیک کردی یابد
مشغول بفرق باشم آنگه نه بتو

و در وقت حجاب مشاهدهٴ منعم از وی روی بپوشد، همه التفات وی بانعمت و محبت بود، لاجرم در نعمت، طبل شادی میزند و در محنت، بار اندوه میکشد. پیر طریقت گفت درد و درمان، غم و شادی، فقر و غنی، این همه صفات سالکانست در منازل راه. اما مرد که بمقصد رسید او را نه مقام است نه منزل، نه وقت و نه حال نه جان و نه دل.

مکن در جسم و جان منزل که این دونست و آن والا

قدم زین هر دو بیرون نه نه اینجا باش و نه آنجا

الهی وقت را بدرد مینازم و زیادتی را میسازم بامید آن که چون در این درد بگدازم درد و راحت هر دو براندازم.


_