p.153
و در صفاتش بی همتائی پیدا.
همه عاجز ندو او توانا، همه جاهلند و او دانا.
همه در عدداند و او واحد.
همه معیوباند و او صمد.
« لم یلد و لم یولد
و لم یکن له کفوا احد
»، علام سر عارفان.
ستار عیب عیبیان.
غفار جرم مجرمان.
قهار و قدوس و نهان دان.
واحد و وحید در نام و در نشان.
قادر و قدیر از ازل تا جاودان.
|
قدیر عالم حی مرید
|
|
سمیع مبصرلبس الجلالا
|
و فی بعض کتب الله : عبدی اکرمتک باسمی وربیتک بنعمتی و اقمتک فی خدمتی و اهلتک لصحبتی و اجللتک برؤیتی فمن الطف منی.
بندهٴ من ترا بنام خود گرامی کردم و بنعمت خود بپروردم و در خدمت خود بر در گاه خود بداشتم.
بلطف خود بصحبت خود رسانیدم، بفضل خود دیدار خودت کرامت کردم.
از من لطیف تر و مهربانتر بر بندگان بگو کیست؟
چون فضل من در عالم بگو فضل کیست؟
« حم » حاء مفتاح اسمه – حی.
میم مفتاح اسمه – ملک.
یقول تعالی : انا الحی انا الملک.
منم خداوند زنده همیشه.
منم پادشاه تواننده، درذات و در صفات پاینده.
هر هست و بودنی را داننده و بتوان و دریافت هر چیز رسنده.
خداوندی هست و بوده و بودنی.
گفت او شنیدنی، مهر او پیوستنی و خود دیدنی.
ای نوردیده و ولایت دل و نعمت جان، عظیم الشأنی و همیشه مهربانی.
نه شکر ترا زبان نه دریافت ترا درمان.
ای هم شغل دل و هم غارت جان، بر آر خورشید شهود یکبار از افق عیان وز ابر جود قطرهای چند بر ما باران.
ای نکونام رهی دار مهربان کریم، گفتت شیرین وصنع زیبا، فضل تمام و مهر قدیم.
|
ای پیش رو از هرچه بخوبیست جمالت
|
|
|
ای دور شده آفت نقصان و کمالت
|
قال اهل الاشارة فی قوله : ــ « حم » ای – حمیت قلوب اهل عنایتی فصفیتها عن خواطرالعجب و عریتها عن هواجس النفس فلاح فیها شواهدالدین و اشرقت بنورالیقین.