Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
46 الاحقاف بيست و ششم 9

p.152

قوله تعالی : « بسم الله الرحمن الرحیم » بنام او که فراخ علم است و شیرین گفتار. بنام او که فراخ رحمت است و نغز کردار. بنام او که یگانه ذات است و پاک صفات. بنام او که از کی پیش و بیش از جا. بنام او که پیش از ما آن ما و بی ما بهرهٴ ما. در صنعهاش حکمت پیدا و در نشانهانش قدرت پیدا. در یکتائیش حجت پیدا


p.153

و در صفاتش بی همتائی پیدا. همه عاجز ندو او توانا، همه جاهلند و او دانا. همه در عدداند و او واحد. همه معیوب‌اند و او صمد. « لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد »، علام سر عارفان. ستار عیب عیبیان. غفار جرم مجرمان. قهار و قدوس و نهان دان. واحد و وحید در نام و در نشان. قادر و قدیر از ازل تا جاودان.

قدیر عالم حی مرید
سمیع مبصرلبس الجلالا

و فی بعض کتب الله : عبدی اکرمتک باسمی وربیتک بنعمتی و اقمتک فی خدمتی و اهلتک لصحبتی و اجللتک برؤیتی فمن الطف منی.

بندهٴ من ترا بنام خود گرامی کردم و بنعمت خود بپروردم و در خدمت خود بر در گاه خود بداشتم. بلطف خود بصحبت خود رسانیدم، بفضل خود دیدار خودت کرامت کردم. از من لطیف تر و مهربانتر بر بندگان بگو کیست؟ چون فضل من در عالم بگو فضل کیست؟

« حم » حاء مفتاح اسمه – حی. میم مفتاح اسمه – ملک. یقول تعالی : انا الحی انا الملک. منم خداوند زنده همیشه. منم پادشاه تواننده، درذات و در صفات پاینده. هر هست و بودنی را داننده و بتوان و دریافت هر چیز رسنده. خداوندی هست و بوده و بودنی. گفت او شنیدنی، مهر او پیوستنی و خود دیدنی. ای نوردیده و ولایت دل و نعمت جان، عظیم الشأنی و همیشه مهربانی. نه شکر ترا زبان نه دریافت ترا درمان. ای هم شغل دل و هم غارت جان، بر آر خورشید شهود یکبار از افق عیان وز ابر جود قطره‌ای چند بر ما باران.

ای نکونام رهی دار مهربان کریم، گفتت شیرین وصنع زیبا، فضل تمام و مهر قدیم.

ای پیش رو از هرچه بخوبیست جمالت

ای دور شده آفت نقصان و کمالت

قال اهل الاشارة فی قوله : ــ « حم » ای – حمیت قلوب اهل عنایتی فصفیتها عن خواطرالعجب و عریتها عن هواجس النفس فلاح فیها شواهدالدین و اشرقت بنورالیقین.


p.154

میگوید – دلهای مؤمنان و سرهای دوستان در حمایت خود آوردم و در عنایت و رعایت خود بداشتم. تا نه کدورت خواطر عجب در آن شود، نه ظلمت هواجس نفس پیرامن آن گردد و هر که ازین دو خصلت خلاص یافت، اندر راه دین بروشنائی شمع یقین روان گشت. عمل او همه اخلاص بود، گفت او همه صدق بود ، قبلهٴ او حق بود سر او صافی بود، همت او عالی بود ، سینهٴ او خالی بود، روش او مکاشفة فی مکاشفة و ملاطفة فی ملاطفة و مشاهدة فی مشاهدة.

قوله : « تنزیل الکتاب من الله العزیزالحکیم » این حروف فرو فرستادهٴ خداوند است، نامه و پیغام او، گفت شیرین و سخنان پر آفرین او.

از خداوندی که عزیزاست نام او. ویقال – العزیزهوالمعزللمؤمنین بانزال الکتاب علیهم. عزیز بمعنی معز است یعنی که – مؤمنان را عزیز کرد که ایشانرا اهل خطاب خود کرد و ایشانرا سزاء نامه و پیغام خود کرد. دلهاشان معادن انوار اسرار خود کرد. هفتصد هزار سال آن پاکان مملکت و مقربان درگاه عزت، سجادهٴ طاعات در مقام کرامات فرو کرده بودند و درخانگاه عصمت برمصلای حرمت تکیهٴ خدمت زده که : « وانا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون ». هرگز بردرگاه عزت آن قربت نیافتند و آن منزلت ندیدند که این خاکیان دیدند، زیرا که ایشان، بندگان مجرداند و اینان بندگان‌اند و دوستان، « یحبهم و یحبونه نحن اولیائکم » آن فرشتگان مرغان پرنده‌اند و اینان قانتان و ساجدان‌اند. نهادهای لطیف ایشان بعصمت آراسته و از زلت پیراسته. اما آشیان مرغان، دیگر است و صدف جوهر شب افروز دیگر. نهاد آدمی، صدف جوهر دل است و دل،صدف جوهر سرست و سر، صدف جوهر نظر حق است. تو گوئی خاک سبب خرابی است، من گویم گفتهٴ ایشانست که : الخراب وطن الحق. تو گوئی وطنی مجهولست من گویم وطن مجهول موضع گنج سلطانست. آن عزیزی گفته :

دین زد رویشان طلب زیرا که شاهان را مقیم

رسم باشد گنجها در جای ویران داشتن

« ماخلقنا السموات و الارض و مابینهما الا بالحق » معنیه الاللحق واقامة


p.155

الحق. هفت آسمان و هفت زمین که آفریدم، کائنات و محدثات که از عدم در وجود آوردم، آنرا آفریدم، تا تو حق خداوندی و کرد گاری ما بر خود شناسی و بحکم بندگی، فرمان ما را منقاد باشی و گردن نهی. ای جوانمرد بندگی کردن کاری آسان است اما بنده بودن کاری عظیم است و خصلتی بزرگ. هفتصد هزار سال ابلیس مهجور بندگی کرد و یکدم بنده نتوانست بود. العبودیة ترک الاختیار فیمایبدو من الاقدار. العبودیة ترک التدبیر و شهود التقدیر. خار اختیار در مجاری اقدار، از قدم کام خود بباید کند و در تصاریف تقدیر ربانی، دست از تدبیر بشری بباید شست. زیر بارحکم، حامد باید بود و حظ نفس نصیب طلب، درباقی باید کرد، تا بمقام بندگی رسی.

آن کس که او را بنصیب پرستد، بندهٴ نصیب است نه بندهٴ او. پیر بو علی سیاه قدس الله روحه گفت اگر ترا گویند بهشت خواهی یا دور کعت نماز، نگر تا بهشت اختیار نکنی، دور کعت نماز اختیار کن، زیرا که بهشت نصیب توست و نماز حق او جل جلاله، و هر کجا نصیب تو درمیان آمد اگرچه کرامت بود، روا باشد که کمین گاه مکر گردد، و گزارد حق او بی غائله و بی مکر است.

موسی (ع) چون بنزدیک خضر آمد دوبار بروی اعتراض کرد یکی در حق آن غلام، دیگر از جهت شکستن کشتی چون نصیب در میان نبود خضر صبر میکرد اما در سوم حالت چون بنصیب خود پیدا آمد که : « لوشئت لااتخذت علیه اجرا » خضر گفت ما را با تو روی صحبت نماند. « هذا فراق بینی و بینک ».


_