p.201
بشناختن است، عین الیقین از سبب باز رستن است، حق الیقین از انتظار و تمییز آزاد گشتن است.
کسی که خواهد تا از علم الیقین بعین الیقین رسد او را سه چیز بکار باید : استعمال علم و تعظیم امر و اتباع سنت.
چون خواهد که از عین الیقین بحق الیقین رسد، ترک تدبیر باید و لزوم رضا و حرمت در خلوت و خجل از خدمت.
پس چون بحق الیقین رسد آنست
که
پیر طریقت
گفت : باران که بدریا رسید برسید.
در خود برسید آنکس که بمولی رسید.
اگر کسی گوید
ابراهیم خلیل
را گفتندی : اسلم جواب داد که : اسلمت.
مصطفی
حبیب
را گفتند : فا علم، نگفت که : علمت.
جواب آنست که
خلیل
رونده بود در راه «
انی ذاهب الی ربی
»، دروادی تفرقت مانده لاجرم جوابش خود بایست داد و
حبیب
ربودهٴ حق بود در نقطهٴ جمع ، نواختهٴ اسری بعبده، حق او را بخود باز نگذاشت از بهروی جواب داد که ــ « آمن ال
رسول
» والایمان هوالعلم، و اخبار الحق سبحانه عنه انه آمن و علم، اتم من اخباره بنفسه انی علمت.
قوله : «
و استغفر لذنبک
»، ای – اذا علمت انک علمت « فاستغفر لذنبک » هذا فان الحق علی جلال قدره لایعلمه غیره یا
محمد
چون در خود بدانی که ما را دانستی، از این دانش توبه بیار و استغفاری بکن که جلال قدر ما جز جمال عز ما نداند.
|
ولو جهها من و جهها قمر
|
|
ولعینها من عینها کحل
|
|
ترا که داند، ترا تودانی تو
|
|
ترا نداند کس، تو را تودانی بس
|
« والله الغنی و انتم الفقرآء » والله الغنی عن طاعتکم و انتم الفقراء، الی رحمته، الله غنی است، او را بکس نیاز نیست. واحد است، او را شریک و انبار نیست.
جبار است، کس را در وصال او رنگ نیست.
مالک الملک است، هرچه کند کس را زهرهٴ اعتراض و روی جنگ نیست.
اگر اعمال صدیقان زمین و طاعات قدیسان آسمان جمع کنند در میزان جلال ذوالجلال پر پشهای نسنجد.
نگر تا باین عمل شوریدهٴ خود ننگری و درین عقل مختصر خود بدیدهٴ اعجاب نظر نکنی و او را که جویی بفضل او جویی نه بعقل و عمل خود.
«
ولولافضل الله علیکم و رحمته مازکی منکم من احد ابدا
» ای جوانمرد