Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
48 الفتح بيست و ششم 9

p.215

بدانکه صعب ترین احوال بندگان چهار حالت است :

یکی سکرات مرگ و جان کندن. دیگر در چهار دیوار لحد جواب منکر و نکیر بصواب دادن. سدیگر برستاخیز از خاک حسرت برخاستن. چهارم بر سر دوزخ پل صراط باز گذاشتن.

بندهٴ مؤمن در حال نزع بگوید – بسم الله، سکرات مرگ بروآسان شود. در ظلمت لحد بگوید، خاک برو روضهٴ رضوان شود. در قیامت و رستاخیز بگوید، رویش چون ماه دو هفته تابان شود. قدم بر پل صراط نهد بگوید : بسم الله، آتش دوزخ از وی گریزان شود.

قال النبی (ص) : ان فی الجنة جبلا اسمه جبل السرور و فیه مدینة اسمها مدینة الرحمة و فیها قصر اسمه قصرالسلامة و فیه بیت اسمه بیت الجلال خلق الله تعالی لهذا البیت مائة الف باب من الدر و الیاقوت مابین کل باب مسیرة خمس مائة عام لایفتح بابها الا بقول بسم الله الرحمن الرحیم. مهتر عالم و سید ولد آدم (ص) فرمود : جبار قدیم صانع حکیم جل جلاله و عظم شأنه در جنات عدن کوهی آفریده در نهایت لطافت و غایت ظرافت نام آن کوه جبل السرور است یعنی کوه شادی که هر که گام برو نهد بر سریر سرور نشیند، همه شادی و طرب بیند در آن کوه.

شارستانی است بنهایت جمال و غایت کمال، نام آن شارستان مدینةالرحمة،


p.216

هر که بوی رسید از زحمت رست و برحمت پیوست و اندرآن شارستان کوشکی است آراسته و پیراسته، نام وی قصرالسلامة است، هر که در آن کوشک شد، آفتاب سلامت بروتافت و بمنزل امن و کرامت شتافت و اندر آن کوشک خانه ایست، رب العزة آنرا بیت الجلال نام نهاده، بدایع قدرت و صنایع فطرت در شکل وی بنموده، صد هزار در از در و یاقوت بروی نهاده، از دری تا دری پانصد ساله راه و آن درها را بند کرده و گفتار ــ « بسم الله الرحمن الرحیم » کلید آن درها ساخته، چون بندهٴ مؤمن این نام باخلاص و صدق بر زبان براند، درها گشاده شود و از حضرت عزت ندا آید که ملک این خانه و ولایت این شارستان بتو سپردیم و عزابدی و جلال سرمدی شعار روزگار تو کردیم، ای جوانمرد چون این نام ترا در پذیرفت از عالم میندیش و از افلاس باک مدار.

او که مهتر عالم بود و سید ولد آدم (ص) ، چون عز درویشی در بازار افلاس بدید، جامهٴ درویشی در پوشید و از روی تواضع بر درگاه عزت، نیاز خود عرضه کرد : احینی مسکینا و امتنی مسکینا و احشرنی فی زمرةالمسا کین، تالاجرم از حضرت عزت او را خطاب آمد که، اکنون خویشتن را بچشم حقارت مینگری و نام خود را مسکین می نهی، ما بنام تو و جمال و کمال تو آسمان و زمین بیاراستیم و در خزائن غیب بر تو گشادیم که :

« انا فتحنا لک فتحا مبینا » چند سورة است در قرآن که مفتتح آن، انا است : « انا انزلناه »، « انا ارسلنا »، « انا اعطیناک » « انا فتحنالک ».

آن مهجور درگاه عزازیل گفت : انا خیر. دمار از او برآوردیم و هفتصد هزار ساله طاعت و خدمت او بباد بی نیازی بردادیم و داغ خذلان و هجران برجگر او نهادیم. فرعون بی عون گفت : الیس لی ملک مصر؟ » او را از نعمت و ملکت و شوکت فرد کردیم و بآب بکشتیم. قارون گفت : « علی علم عندی »، بتیغ قهر سرش بر گرفتیم و نگونسار بزمین فرو بردیم.

فرشتگان گفتند : « و نحن نسبح » هزاران ازایشان بآتش جلال بسوختیم تا جهانیان بدانند که جز ما کس را نرسد که گوید که – من، یا ما. زیرا که خداوند


p.217

مائیم خداوندی را سزا و بخدا کاری دانا، در ذات یکتا، و در صفات بی همتا. با عزت و با کبریا، با عظمت و با بها. الکبریاء ردآئی والعظمة ازاری فمن نازعنی واحدا منهما ادخلته النار.

قوله : « لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر »، یا محمد ما بحرمت و حشمت تو گناه آدم و حوا آمرزیدیم. بدعوت و شفاعت تو گناهان امت آمرزیدیم، عاصیان امت در پناه تواند، همهٴ عالم طفیل جاه تواند. آفتاب دولت توبر انبیا تافت، تا هر کس از شعاع توبهر (۱) یافت. تکریم آدم بجاه تو بود، رفعت ادریس بسبب تو بود، شرف نوح بطفیل تو بود، خلت خلیل بنسب تو بود، عز موسی بشوق تو بود، عیش عیسی در عشق تو بود.

فرمان آمد که ای ساکنان عالم قدس و ای مسبحان درگاه جبروت همه داغ مهراین مهتر بر دل نهی، آتش شوق او در جان زنید و در راه انتظار او بنشینید تا آخر دور که ما او را بفیض جود در وجود آریم و سراپردهٴ نبوت او ازقاف تا قاف باز کنیم و بر تخت بخت درصدر رسالت بنشانیم تا هر که برو بر گذرد، خلعتی و کرامتی یابد و بهر که نظر کند رفعتی و عزتی بیند. مردی که با وی در سفر غار بود صدیق اکبر شود. مردی که از بهروی تیغی بر کشد فاروق انور شود. مردی که لشکر او را جهازی سازد، ذوالنوزین از هر شود. مردیکه علم او بردارد و در پیش او تیغ زند، عالم او را مسخر شود، حبشئی که او را مؤذنی کند از دهر مخیر شود. رومی که بدرگاه او آید، در عالم مشهر شود. سنگی که برو پای نهد، در و گوهر شود. خاکی که برو گذرد مشک و عنبر شود. هر که بوی ایمان آرد، نیک اختر شود. هرکه دوست او بود از عیب مطهر شود. هر که از امت او بود گناهش مکفر شود، دلش منور و جانش معطر شود، و از رحمت نصیب او موفر شود، شربت او از حوض کوثر شود، جای او بهشت معنبر شود، خلعت او دیدار خدای اکبر شود.

قوله : ــ « هوالذی انزل السکینة فی قلوب المؤمنین » سکینه آرامی است که حق جل جلاله فرو فرستد بر دل دوستان خویش، آزادی آن دلها را و آن درد و


p.218

چیز است : در خدمت و در یقین. اما سکینه در خدمت سه چیز کرد : کار بر سنت کرد تا باندک توانگر کشت و بر اصل اعتماد کرد تا از وساوس آزاد گشت و خلق در آن فراموش کرد تا از ریا آزاد گشت. و سکینه در یقین در دل سه چیز کرد : بقسمت قسام رضا داد تا از احتیال بیاسود و ضر و نفع از یکجا دید تا از حذر فارغ گشت و وکیل بپسندید تا از علائق رها شد. نشان این سکینه که در دل فرو آید آنستکه – مرد بخشاینده و بخشنده گردد، بخشایشی که همهٴ دنیا بکافری بخشد و منت ننهد، بخششی که همه نعیم. عقبی بمؤمنی بخشد و گر بپذیرد منت دارد. اینست سنت جوانمردان و سیرت ایشان. در خبر است که ــ خالد ولید از سفری باز آمد از جانب روم و جماعتی از ایشان اسیر آورده، رسول خدا اسلام برایشان عرضه کرد، قبول نکردند. بفرمود تا چند کس را از ایشان بکشتند، بآخر جوانی آوردند تا او را بکشند، خالد بن ولید گوید : تیغ بر کشیدم تا زنم. رسول گفت(ص) – این یکی را مزن یا خالد گفتم – یا رسول الله در میان این قوم هیچ کس در کفر قوی تر ازین جوان نبوده است، سید فرمود(ص) : جبرئیل آمده و میگوید اینرا مکش که او در میان قوم خویش جوانمرد بوده و جوانمرد را کشتن روی نیست، آن جوان همی گوید : چبوده است که مرا به یاران خود در نرسانید گفتند – در حق تووحی آمده که – ای سید ترا درین سرای با کافر جوانمرد عتاب نیست و ما را در آن سرای با مؤمن جوانمرد حساب نیست، آن جوان گفت اکنون بدانستم که دین شما حق است و راست، ایمان بر من عرضه کنید که از جوانمردی من جز قوم من خبر نداشتند. اکنون یقین همی دانم که این سید راستگوی است، اشهدان لااله الاالله و اشهد ان محمد ا رسول الله ، پس رسول گفت : این جوانمرد خلعت ایمان ببر کة جوانمردی یافت.


p.217
۱- در نسخه ج : بهره‌ای