Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
48 الفتح بيست و ششم 9

p.234

قوله تعالی : « لقد رضی الله عن المؤمنین اذیبا یعونک تحت الشجرة » بدان که قصهٴ بیعة الرضوان اصحاب شجرة قصه‌ای عظیم است و کاری بزرگ که در هیچ وقت از اوقات عهد اسلام و درعصر رسالت مثل آن نرفت. وهی من معاقل السودد و الشرف فی الاسلام و آنرا بیعة الرضوان از بهر آن خوانند که الله تعالی خلعت رضاء خود نثار آن جمع کرد که در زیر آن درخت دست عهد بیعت گرفتند با رسول(ص) . واندر آن ساعت فرمان آمد از حق جل جلاله تا درهای آسمان بگشادند و فریشتگان از ذروهٴ فلک بفرمان ملک نظاره کردند مرآن گروه را که با رسول خدا بعشق جان و صدق دل و عهدتن بیعت کردند و از الله تعالی فرمان بود بر طریق مباهات که : ای مقربان افلاک و ای ساکنان ذروهٴ سماک نظاره کنید بآن جمع یاران که از بهر اعزاز دین اسلام و اعلاء کلمهٴ حق میکوشند مال بذل کرده و تن سبیل و دل فدا و دروقت قتال روی عزیز نشانهٴ تیر کرده و سینهٴ منور بنوراسلام سپر ساخته.

شراب از خون و جام از کاسهٴ سر
بجای بانگ رود آواز اسپان (۱)
بجای دستهٴ گل دستهٴ تیغ
بجای قرطه بر تن درع و خفتان

هرچند که درویشان و دل ریشان اند لکن در جریدهٴ فضل من سطر، مقدم ایشان‌اند. گواه باشید ای مقربان که من ازایشان خوشنودم و در حشرقیامت هریکی را از ایشان در امت محمد چندان شفاعت دهم که از من خوشنود گردند. و از این عهد تا آخر دور هرمؤمنی که آن بیعت بشنود و بدل با ایشان در قبول این بیعت موافق بود ، من آن مؤمن را همان خلعت دهم که این مؤمنانرا. و اندر آن ساعت بیعت جملهٴ


p.235

صحابه می گفتند : اگر عثمان زنده است این بیعت از وی فوت شد و از این کرامت باز ماند. رسول(ص) از باطن ایشان این خاطر بشناخت، خواست که عثمان از این کرامت بی بهره نبود، از بهر آن که وی بامر رسول خدا بمکه رفته و جان در خطر نهاده، رسول دست راست خود برآورد گفت – هذه یمینی عنی و دست چپ برآورد و گفت – هذه شمالی عن عثمان. هردو برهم نهاد و گفت ــ بیعت کردم از بهر عثمان ، زه‌ای کرامت و رفعت زه‌ای دولت و مرتبت که عثمان را برآمد. آن ساعت ، ایشان که حاضربودند از غیرت و حیرت جگر ایشان خون شد، خواستند که همه غائب بودندید (۱) تا آن کرامت و مرتبت بیافتند ید (۲) ، غیبت عثمان زیادت از حضور آن جمع آمد، حضور آن جمع غیبت گشت و غیبت عثمان حضور شد از بهر آنکه عثمان بوفا امر رسول کمربسته بود و از دل رسول اثر عنایت و رعایت داشت تا اندر حال غیبت محروم نماند. ای جوانمرد، اگر دست چپ رسول روز بیعت نیابت عثمان بداشت تابآن کرامت رسید. شوق باطن رسول و مهر دل وی نیابت تو بداشت که بابوبکر میگفت : واشوقاه الی اخوانی. شوق که زبانرا به بیان آرد، زیادت از آن عنایت بود که دست را به بیعت آرد. آثار آن عنایت در حق عثمان بدست چپ ظاهر گشت و آثار شوق و مهر در حق امت بزبان وحی گزار رسالت رسان پیدا گشت. این کرامت در حق امت زیادت از آن نیابت آمد. امیداست که امت آخرالزمان فردا از زوائد لطف محروم نمانند.

قوله تعالی :« هوالذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق » : الایة. در قرآن چهار هزار جای، ذکر مصطفی است بتصریح و تعریض و انواع تشریف، چندان که رسیدیم از نقل صحیح بعبارت بلیغ و بیان صریح ذکر نعت و صفت وی کردیم و این آیت اشارت است ببدایت بعثت او و تحقیق نبوت و رسالت او و مبدء وحی پاک از علم بی نهایت بدو.

خبر درست است از عایشه قالت – اول ما بدی به رسول الله من الوحی


p.236

الرؤ یا الصادقة فکان لایری رؤیا الاجائت مثل فلق الصبح. ابتداء وحی که ب رسول خدا آشکار گشت اندر خواب بود شش ماه و سر این خبر آنست که تا روح پاک وی از ظلمت طبیعت توقی میگیرد و کلمات الهیت را با فاضت جود حق تلقی میکند تا بلطائف مشاهدت مهذب و مقرب گردد.

شش ماه جان مقدس وی بدین لطائف، بتدریح وحی حق قبول همی کرد، چون نسیم وحی پاک بجان پاک وی رسیدی، بآشیان صورت بازشتافتی و آن خواب که دیدی کفلق الصبح پیدا آمدی و در آن روزگار شخص شریف آن مهتر از روح لطیف وی مدد همی گرفت تا جسم او مانند روح گشت در صفا و بها. آنگه پیغام و امر الهی بعد از کمال مدت شش ماه بر شخص وی ظاهر گشت و روح المقدس جبرائیل بعد از آن که مکاشف روح وی بود مشاهد حس وی شد و بچشم سربدید.

چون آن حال بدین کمال رسید ملکی صورت گشت از صحبت خلق دور شد و سلوت همه اندرخلوت جست و عزلت اختیار کرد بغار حرا بازشد و آن غار صومعهٴ شخص وی گشت، از خلق نفور گشته و از خویش و پیوند دور شده سرای و خانه یکبارگی وداع کرده. گاهی در هواء بسط جولان کردی، گاهی در عالم قبض میدان کردی. هفته‌ای بروبگذشتی که از آدمیان کس او را ندیدی و از او سخن نشنیدی. دربوتهٴ اختیارش همی گداختند و در میدان انتظارش همه تاختند. کس نمی دانست که آن مهتر عالم را چه دردست، بحالتی شد که مردم از وی بگفت و گوی افتادند. یکی میگفت – عاشق است ، درمان او وصال بود. یکی میگفت – درویش است، درمان اومال بود. یکی میگفت – یتیم است و درمانده، سامان او بخت و اقبال بود. یکی میگفت – سوداش گرفته صبر باید کرد که تا عاقبتش بر چه حال بود. خویشان او همه رنجور گشته که این عزیز ما را چه چشم بدرسیده که در اندوه و غم چنین متحیر شد. و زبان حال او میگوید :

اندوه این جهان بسر آید جز آن من
معروف شد بگیتی نام و نشان من

بوطالب بروی مشفق و مهربان بود، گفت – ای چشم و چراغ من وای میوهٴ دل من ، مرا طاقت نماند که ترا بدین صفت می بینم. اگر ترا غمی است، غم


p.237

خویش با من بگوی، تا ترا درمان سازم، اگر مراد تو حشمت و ریاست است، قریش همه مطیع من‌اند. از ایشان ترا خدم وحشم سازم و اگر مراد تو توانگری است چندان که ترا اندیشه است مال بتو رسانم و گر خصمی داری بگوی تا بقوت خود از تو دفع کنم. ما را دل و جان از بهر تو بی قرار شد. رخسار تو را زرد می بینم و باطن پردرد. رخسارت زرد چراست و باطنت پر درد چراست .

مهتر(ص) بگریست گفت – آن درد که مراست زبان من از بیان آن عاجز است و من درمان آن ندانم. دردی است که درمان وی همان کس کند که درد نهاد. من صبر کنم تا همان کس که این درد نهاد شفافرستد و زبان افتقار بنعت انکسار این ترنم همی کند :

هم تو مگر سامان کنی
را هم بخود آسان کنی
وین درد را درمان کنی
زان مرهم احسان تو

چون مدت انتظار بسر آمد و درخت امید ببرآمد ، شب هجر بپایان رسید و نسیم صبح وصال بردمید و خورشید نبوت در فلک سعادت بنابید، آن مهتر در آن غار بنالید و در حق زارید، گفت – یا دلیل المتحیرین و هادی الضالین ای دست گیر متحیران و راه نمای سر گشتگان و فریاد رس بیچارگان، بنده را صبر بیش نماند و با وی جز تن درویش و دل پرریش نماند چون قصهٴ نیاز بدرگاه برداشت، فرمان رسید با جزاء عالم تا بسلام و تحیت او را استقبال کنند. سید عالم از غار بیرون آمد. بهرسنگی که بگذشت ، بهر درختی که رسید، هر جانوری که او را پیش آمد، روی بوی کرد که : السلام علیک یا نبی الله، السلام علیک یا رسول الله . و آن مهتر متحیر شده که این چه حالست و چه کار، این چه روز است و چه راز ، اندوه دلش یکی هزار شده و صبر از سینهٴ وی بیزار شده ، هم در آن غم بخانه باز آمد. خدیجه را گفت ندانم که مرا چه بوده است، همی ترسم که شوریده خواهم گشت، همه روز در سوز بود و همه شب در اندوه بود. دیگر روز در خود صبر نیافت، هم بدان غار شتافت و بر عادت خود نوحه برآورد که : یا دلیل المتحیرین ندا آمد از جبار قدیم، خداوند عظیم ب جبرئیل پیک حضرت برید رحمت که ــ یا


p.238

جبرئیل پر طاوسی بر گشای و از کنگرهٴ عرش تا دامن فرش همه معطر و معنبر کن، پیغام و سلام ما بآن دوست ما برسان، یا جبرئیل یکبارگی ذات صورت خود بر آن دوست اظهار و جلوه مکن که آن دوست در نقطهٴ جمع، مستغرق مشاهدهٴ ماست طاقت تفرقت اغیار ندارد، تا خوی کند و آرام گیرد و بتدریج حالا بعد حال سینهٴ او قابل وحی گردد. جبرئیل بامر حق از آسمان فرو آمد برابر در غار ، بر تختی رفیع بر هواء آواز داد که : السلام علیک یا رسول الله ، رسول برو نگرست جبرئیل را دید بر کرسی میان زمین و آسمان چون خورشید تابان و آن مهتر پیش از آن صورت ملکی ندیده بود و آن جمال و کمال معهود و مألوف وی نبود، در خبر است که رسول (ص) خویشتن را از بالاء کوه در میانداخت و جبرئیل او را بفرمان حق نگه میداشت. بعضی عامهٴ علما گویند – آن خویشتن انداختن رسول از آن بود که طاقت دیدار جبرئیل نداشت و در نهایت حال جبرئیل طاقت صحبت وی نداشت. در اول حال رسول از زمین بر جبرئیل مینگرست بر هوا و در آخر حال جبرئیل از سدرهٴ منتهی بر رسول مینگرست بر افق اعلی. در اول حال رسول جبرئیل را دید بیهوش شد و در نهایت حال جبرئیل یک گام بر اثر رسول برداشت ، با خود بگداخت، چون صعوه‌ای شد. در بدایت حال سید را دردیدن جبرئیل اثر در صفات آمد و در نهایت جبرئیل را از صحبت سید اثر در ذات آمد. این خود سخن اهل ظاهر است در بیهوشی رسول (ص) ، اما سر این حال نزد اهل تحقیق آنستکه آن مهتر اندر غار درمشاهدهٴ صفات جلال حق جمع گشته بود و جز کشف غیب مرورا حالی نبود، چون جبرئیل را در آن صورت بدید، تفرقه بوی راه یافت که سر وی بعد از آن که جمع بود بمشاهدهٴ ملک متفرق شد و صعب باشد کسی که از جمع با تفرقه افتد. مهتر(ص) آن ساعت از مشاهدهٴ حق بنظر غیری محجوب گشت از غیرت که او را بود، بر وقت خود خویشتن را از کوه در میانداخت، گفت – اگر بر این غیرت هلاک شوم دوست تر از آن دارم که لمحتی از دوست محجوب گردم و لهذا قال النبی – لی مع الله وقت لایسعنی فیه ملک مقرب و لانبی مرسل. رسول بهوش باز آمد و راست بنشست بهوا برنگرست. دیگربار جبرئیل خود را بدو نمود و بر وی سلام کرد و اندر نقاب شد.


p.239

رسول قصد حجرهٴ خدیجه کرد و سلام فریشته اندر همهٴ ذرات زمین سرایت کرد ، بهر سنگ و کلوخ که میرسید بآواز همی گفت که : السلام علیک یا رسول الله . همچنان متغیر و متحیر بدر حجرهٴ خدیجه آمد. رخسارش زرد گشته، یک طرف عمامه گشاد شد (۱) . گفت – یا خدیجه زملینی دثرینی، مرا بخوابان، چادر بر من پوش، تازمانی آرام گیرم، سر بر بالین نهم من بر خود می ترسم، نباید که دیوانه باشم، اندر هوا شخصی همی بینم که هر گز مثل وی ندیده‌ام ، از جنس آدمیان نیست و بجمال وی کس نیست. بامن خطابی همی کند و بنامی همی خواند که بآن نام کس معروف نیست . ندانم یا خدیجه که در زیر این پرده چیست. سید (ص) ساعتی لطیف اندرخواب شد و باز بیدار گشت. سر از بالین بر گرفت، جبرئیل را در هوای حجره بدید، علی کرسی بین السماء والارض، بوی اشارت کرد که – السلام علیک یا رسول الله . رسول مر خدیجه را گفت که انک آن شخص با جمال باکمال اندر هوا مرا تحیت همی آرد. خدیجه مرو را تنگ در برگرفت گفت – اکنون او را همی، بینی گفت – همی بینم. خدیجه عاقله بود و کتاب خوانده و صفت ملک و حال مقربان شناخته، دست دراز کرد و مقنعه از سر بکشید و موی برهنه کرد و رسول را همچنان در برداشت، گفت – اکنون او را همی بینی. رسول گفت – ناپیدا گشت، خدیجه دیگر بار مقنعه بر سر افکند و موی بپوشید رسول گفت ــ یا خدیجه اکنون همان صورت خوب باز آمد و او را همی بینم. خدیجه بر پای جست و بخندید گفت – یاسید آن تحیت که او همی گوید مرا و خلق را همچنان میباید گفت، السلام علیک یا رسول الله ، آنچه جستم یافتم، غم من بسر آمد درخت امید من ببر آمد، همای عزم من بپر آمد. دیر بود تا این روز را همی جستم. اکنون روی از گرد ادبار بشستم، یافتم آنچه همی خواستم در طلب این دولت بسی نشستم و خاستم.

وصل آمد و و زبیم جدائی رستم
با دلبر خود بکام دل بنشستم

یا سید دل رنجور مدار و خوش باش که آن شخص که تو می بینی فرشتهٴ امین است و رسول رب العالمین است، همان فرشته است که برسالت نزدیک موسی


p.240

کلیم آمده است و من این قصه از پسرعم خویش ورقهٴ نوفل شنیده‌ام و وی در حق تو خوابها دیده بشارتت باد که سید ولد آدم توئی، گزیدهٴ خلق عالم توئی، آنچه در کتب خواندم بعیان دیدم و آنچه بخواب دیدم ببیداری یافتم. ورقهٴ نوفل وقتی نزدیک خدیجه آمد و خدیجه تورایة و انجیل خوانده بود و صفت رسول شنیده بود از کتب خوانده، ورقه گفت – یا خدیجه سه شب پیوسته بخواب دیدم که در زمین مکه حق تعالی پیغامبری خواهد فرستاد نام وی محمد و من در خلق و خلق همهٴ عرب نظاره کردم، هیچ کس را جامع تر ازین محمد که شوی تو است نمی بینم. بروی از همهٴ آدمیان نیکوتر است، بخرد از همهٴ خردمندان بیشتر است، بخوبی از همه خوبتر است، بامانت از همه امین تر است مگر آن پیغامبر او خواهد بود.

فصل

بدانکه در اول وحی، روایات مختلف است یک روایت آنست که رسول خدا خفته بود در خانهٴ خدیجه و چادر در سر کشیده، جبرئیل بیامد و گوشهٴ چادر باز گرفت و خود را بوی نمود و با وی این خطاب کرد که : « یاایهاالمدثر ». دیگر روایت آنستکه رسول خبر داد که من درغار حرا بودم اول که جبرئیل بمن آمد یکبار مرا در برگرفت و تنگ بخود در کشید و نیک بمالید و بجنبانید و باز رها کرد

و آنگه دوبار دیگر همچنان کرد و حکمت درین آن بود که سه بار طبیعت بشریت ویرا بعنصر ملکی مزاج داد، آنگه گفت : « اقرأباسم ربک » یا محمد برخوان. رسول گفت : ما انا بقاری چه خوانم که من امی ام و خواندن ندانم، جبرئیل گفت : « اقرأ باسم ربک الذی خلق » باین روایت چنانست که اول سورة که وحی آمد از قرآن، سورهٴ اقرأ بود، سدیگر روایت آنست که اول وحی که جبرئیل ب رسول آورد آیت، « بسم الله الرحمن الرحیم » بود و معنی « اقرأ باسم ربک » اینست که – بگوی « بسم الله الرحمن الرحیم ». پس اینجا سه قول آمد. روایت اول آنست که سورهٴ : « یآایها المدثر »، اول وحی آمد، روایت دیگر آنست که اول سورهٴ اقرأ وحی آمد، روایت سدیگر آنست که – اول « بسم الله الرحمن الرحیم »، وحی


p.241

آمد و جمع میان این روایات آنست که اول آیة که وحی آمد آیت « بسم‌‌الله الرحمن الرحیم » بود و اینست معنی آن خطاب که جبرئیل گفت علیه السلام : « اقرأ باسم ربک » ، و اول سورة که وحی آمد سورهٴ « یاایهاالمدثر » بود آن اول آیت باشد و این اول سورة تا جمله روایات درست بود والله اعلم.

« والذین معه اشدآء علی الکفار رحماء بینهم »، تا آخر سورة صفت صحابهٴ رسول است و بیان سیرت ایشان که در مجلس انس رسالت، خلفاء و وزراء بودند و در بساط عهد اسلام، نقباء و نجباء بودند. بصحبت نبوت و رأفت رسالت تأدیب و تهذیب یافته و از نظر جلال صمدیت توفیق و تقریب دیده ، رب العالمین هر یکی را از ایشان بتشریفی و تقریبی مخصوص کرده : « والذین معه » ، ابوبکر ، « اشداء علی الکفار » عمر بن خطاب ، « رحماء بینهم » عثمان بن عفان ، « تریهم رکعا سجدا » ، علی بن ابیطالب (ع) ، « بیتغون فضلا من الله و رضوانا » ، بقیةالعشرة المبشرون بالجنة. همچنین از درگاه نبوت و صدر رسالت هر یکی بر وفق سعی و بر قدر سبقت ، خلعتی و مرتبتی یافتند. فقال (ص) : ارحم امتی ابوبکر و اشدهم فی امرالله عمر . و اصدقهم حیاء عثمان . و اقضاهم علی . و بر عموم ایشانرا باین رفعت و اقبال و دولت مخصوص کرد که – الله الله فی اصحابی لاتتخذونهم غرضا من بعدی فمن احبهم فبحبی احبهم و من ابغضهم فببغضی ابغضهم ، ومن آذاهم فقد آذانی و من آذانی فقد آذی الله و من آذی الله فیوشک ان یأخذه. ولو ان احد کم انفق مثل احد ذهبا ما ادرک مد احدهم ولانصیفه.

بر کافهٴ اهل ایمان واجب است حرمت ایشان نگاه داشتن و قدر ایشان بشناختن و اعتقاد کردن که بعد از انبیاء و رسل هیچ کس را در حضرت عزت ذوالجلال آن رتبت و قربت و منزلت نیست که ایشانرا است و از ایشان صدر مکرم و امام مقدم و پیشگاه محترم صدیق اکبر بود، پس فاروق انور ، پس ذوالنورین از هر، پس مرتضی اشهر ، یکی منبع صدق، یکی مایهٴ عدل، یکی اصل حیاء یکی کان سخاء ، واجب برهر مؤمن موحد که باطن خود باین صفات بیاراید. بصدق با صدیق موافقت کند. بعدل با فاروق مرافقت کند. بحیاء با ذوالنورین مشایعت کند. بسخا با مرتضی متابعت کند تا رب العالمین فردا او را با ایشان حشر کند و ایشانرا


p.242

شفیع وی گرداند. روی علی بن ابیطالب (ع) قال – قال رسولالله (ص) ــ یا علی ان الله عزوجل امرنی ان اتخذ ابابکر والدا و عمر مشیرا و عثمان سندا و انت یا علی ظهرا، فانتم اربعة قد اخذ میثاقکم فی الکتاب لایحبکم الامؤمن و لا یبغضکم الافاجر، انتم خلائف نبوتی و عقدة ذمتی لاتقاطعوا و لاتدابروا و تغافروا.


p.234
۱- در نسخه ج : اسبان
p.235

۱- در نسخهٴ ج : بودندی ۲- درنسخهٴ ج : ميافتندی .
p.239

۱- کذا و ظاهراً شده صحيح است