p.269
مردی را زنی بود و در کار عشق وی نیک رفته بود و آن زن را سپیدیی در چشم بود و مرد از فرط محبت از آن عیب بی خبر بود تا روزی که عشق وی روی در نقصان نهاد گفت : این سپیدی در چشم تو کی پدید آمد، زن گفت آنگه که کمال عشق ترا نقصان آمد.
مصطفی
(ص)
فرمود – حب الشی یعمی ویصم.
دوستی مرمردرا از دیدن عیب محبوب نابینا کند و از ملامت شنیدن کر گرداند تا نه عیب دوست بیند نه ملامت در دوستی وی شنود.
سدیگر وصف آنست که لایتغیر بتغیرک باین کلمت او را از صحبت خلق باز برید گفت – صحبت که کنی با حق کن نه با خلق زیرا که خلق بگردند چون توبگردی و حق جل جلاله بجلال احدیت خویش و کمال صمدیت خویش هرگز بنگردد اگر چه خلق بگردند.
پیر طریقت
گفت – الهی تومؤمنان را پناهی. قاصدانرا برسرراهی.
عزیز کسی که تو او را خواهی.
اگر بگریزد او را در راهی.
طوبی آن کس را که تو اورایی، آیا که تا ازما خود کرائی.
ذوالنون مصری
گفت – زنی را دیدم درین سواحل
شام
، زنی که بصورت زن نمود و بمعنی هزار مرد بیشتر همه عین صفا و ذات وفا بود.
ظاهر او همه صفا صفت، باطن او همه بقا معرفت.
نه در صورت اسم و جسم آویخته، نه در منزل حال و قال رخت افکنده.
|
مکن در جسم و جان منزل. که این دونست و آن والا
|
|
|
قدم زین هر دو بیرون نه، نه اینجا باش و نه آنجا
|
بهستی محبوب هستی خود در باخته، بصفات محبوب از صفات خود بیزار شده.
|
ایهاالسائل عن قصتنا
|
|
لوترا نالم تفرق بیننا
|
|
فاذا ابصرتنی ابصرته
|
|
و اذا ابصرته ابصرتنا
|
ای جوانمرد، محبت سلطانی قاهر است و شرع محبت برخلاف شرع ظاهر است.
در شرع ظاهر همه لطف و رفق و نفع و نواختن است و در شرع محبت همه قهر و عنف و کشتن و خون ریختن است.