Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
49 الحجرات بيست و ششم 9

p.267

قوله : « انما المؤمنون اخوة » ای پدید آرندهٴ هر موجودی ای پذیرندهٴ هردودی. ای کرمت بندگان را بروزی ضامن، ای ملک تو از فنا و زوال ایمن.


p.268

عزیز کردهٴ تو کس خوار نکند بر کشیدهٴ تو کس نگو نسار نکند. بداغ گرفتهٴ تو کس در او طمع نکند. مؤمنان همه بداغ تواند و درروش خویش باچراغ تواند. برکشیدگان عطف و نواختگان لطف تواند، از تارات خلقیت و حالات بشریت در دایرهٴ عهده قدم بر نقطهٴ رضادارند. گاه چون سروی در چمن در مقام خلوت‌اند، گاه چون چفته چوگانی ۱ بر مقام خدمت‌اند. ایشانند که در ازل رب العالمین ایشانرا نواخته و میان ایشان برادری افکنده که ــ « انماالمؤمنون اخوة » برادری که هرگز منقطع نشود، قرابتی که بریده نگردد، نسبی که تا ابد بپیوندد، همانست که خبر میآید : کل سبب و نسب ینقطع یوم القیمةالاسببی و نسبی. مرادباین نسب دین و تقوی است نه نسب آب و گل. اگر نسبت آب و گل بودی بولهب و بوجهل را در آن نصیب بودی و هوالمشارالیه فی قوله : « ان اکرمکم عندالله اتقیکم » ای جوانمرد چون می دانی که مؤمنان همه برادران تواند و در نسب ایمان و تقوی خویشان تواند ، حق برادری بگزار و شرط خویشی بجای آر. زندگانی با ایشان بموافقت کن راه ایثار وفتوت پیش گیر و خدمت بی معارضت کن. ایشان گناه کنند تو عذر خواه ایشان بیمار شوند تو عیادت کن حظ خود یکسر فروگذار و نصیب ایشان زیادت کن. اینست حق برادری اگر سر این داری درای ورنه هجرت کن. ذوالنون مصری را پرسیدند که صحبت با که داریم و نشست و خاست با که کنیم، گفت : من لایملک ولاینکر علیک حالا من احوالک ولایتغیر بتغیرک. فرمود ۲ صحبت با کسی کن که ویرا ملک نبود یعنی آنچه دارد از مال و ملک نه حق خویش داند حق برادران در آن بیش از حق خویش شناسد.

هر خصومت که درعالم افتاد از توئی و منی خاست چون توئی و منی ازراه برداشتی موافقت آمد و خصومت برخاست.

دیگر وصف آنست که صحبت با کسی دار که بهیچ حال بر تو منکرنگردد و اگر در تو عیبی بیند از تو بر نگردد.

داند که آدمی از عیب خالی نیست و بی عیبی و پاکی جز صفت خداوند قدوس نیست.


p.269

مردی را زنی بود و در کار عشق وی نیک رفته بود و آن زن را سپیدیی در چشم بود و مرد از فرط محبت از آن عیب بی خبر بود تا روزی که عشق وی روی در نقصان نهاد گفت : این سپیدی در چشم تو کی پدید آمد، زن گفت آنگه که کمال عشق ترا نقصان آمد. مصطفی (ص) فرمود – حب الشی یعمی ویصم. دوستی مرمردرا از دیدن عیب محبوب نابینا کند و از ملامت شنیدن کر گرداند تا نه عیب دوست بیند نه ملامت در دوستی وی شنود. سدیگر وصف آنست که لایتغیر بتغیرک باین کلمت او را از صحبت خلق باز برید گفت – صحبت که کنی با حق کن نه با خلق زیرا که خلق بگردند چون توبگردی و حق جل جلاله بجلال احدیت خویش و کمال صمدیت خویش هرگز بنگردد اگر چه خلق بگردند.

پیر طریقت گفت – الهی تومؤمنان را پناهی. قاصدانرا برسرراهی. عزیز کسی که تو او را خواهی. اگر بگریزد او را در راهی. طوبی آن کس را که تو اورایی، آیا که تا ازما خود کرائی.

ذوالنون مصری گفت – زنی را دیدم درین سواحل شام ، زنی که بصورت زن نمود و بمعنی هزار مرد بیشتر همه عین صفا و ذات وفا بود. ظاهر او همه صفا صفت، باطن او همه بقا معرفت. نه در صورت اسم و جسم آویخته، نه در منزل حال و قال رخت افکنده.

مکن در جسم و جان منزل. که این دونست و آن والا

قدم زین هر دو بیرون نه، نه اینجا باش و نه آنجا

بهستی محبوب هستی خود در باخته، بصفات محبوب از صفات خود بیزار شده.

ایهاالسائل عن قصتنا
لوترا نالم تفرق بیننا
فاذا ابصرتنی ابصرته
و اذا ابصرته ابصرتنا

ای جوانمرد، محبت سلطانی قاهر است و شرع محبت برخلاف شرع ظاهر است. در شرع ظاهر همه لطف و رفق و نفع و نواختن است و در شرع محبت همه قهر و عنف و کشتن و خون ریختن است.


p.270

در عشق تو گر کشته شوم با کی نیست

کو دامن عشقی که برو چاکی نیست

ذوالنون مصری گفت : آن زن را پرسیدم که – من این اقبلت و این تریدین؟ ای زن از کجا رفته‌ای و کجا قصد داری. گفتا – اقبلت من عند اقوام « تتجا فی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفا و طمعا » الی « رجال لاتلهیهم تجارة ولابیع عن ذکرال له ». از نزدیک قومی بیامدم بیداران بنزدیک قومی روم هشیاران. ایشانرا بصفت و سیرت معروف کردند نه بنام و نسبت. هر که او شرفی و کرامتی در جهان یافت از صفت و سیرت یافت نه از نام و نسبت، چه شرف دارد آن نسبت که فردا بریده گردد؟ والحق جل جلاله یقول : « فلاانساب بینهم یومئذ و لایتساءلون » کدام کرامت است بزرگوارتر از این کرامت که رب العزة میفرماید (۱) : « ان اکرمکم عندالله اتقیکم ». آنگه صفت آن قوم ، بیداری نهاد و بیخوابی که صفت مشتاقان است و آئین عاشقان، گفت – چون شب در آید و آفتاب نهان شود دلهای ایشان معدن اندوهان شود ، گهی نوحه کنند بزاری، گهی بنالند از خواری، گهی روزنامهٴ عشق باز کنند و سورهٴ شوق آغاز کنند ، فریاد درگیرند و سوز بزاری (۲) دوست را یاد کنند. همه شب سربرزانوی (۳) حیرت نهاده یاروی برخاک حسرت مالیده و بدرد دل و سوز جگر این نوحه میکنند که :

تاریکتر است هرزمانی شب من
یارب شب من سحر ندارد گوئی

ای جوانمرد هر که شبی بیدار نبوده او رنج بیداری چه داند ، هر که شبی بیمار نبوده از درازی شب بیداران چه خبر دارد. ای مسکین هرگز ترا شبی بود که از درد نایافت مونس ، مونس تو ماه بود و ستاره باتوهمراز بود. ای شب دراز بخواب غفلت کوتاه کرده و روز سپید بمعصیت سیاه کرده. ای مسکین روز عمرت را شب آمد ، بهار جوانی در گذشت ، گلنارت زرد شد ، عقیقت کاه شده چراغت فرو مرد ، حساب عمر فذلک شد، روز شمرده بآخر رسید و برید در رسید. امروز ماتم خود بدار و اشک حسرت از دیده فرو بار پیش از آنکه نه چشم ماند نه بینائی، نه تن ماند نه توانائی، نه قوت ماند نه دانائی نه کمال ماند نه زیبائی.


p.271

ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار

و ای خداوندان قال الاعتذار الاعتذار
پیش از آن کین جان عذر آورفرو ماند ز نطق

پیش از آن کین چشم عبرت بین فروماند ز کار


p.268
۱- در نسخهٴ ج : حقه چوگانی ۲- در نسخهٴ ج : گفت
p.270

۱- در نسخهٴ ج : ميگويد ۲- در نسخهٴ ج : در گيرند و بزاری ۳- در نسخهٴ ج : برزانوء