p.537
از اطراف عالم عشق آن در دل نهم، تا سر و پای برهنه، ضیاع و اسباب بگذاشته، جان بر كف دست نهاده، مویها از هم بر كرده، رویها گرد گرفته، همی روند و گرد آن خانه طواف میكنند، و از ما آمرزش میخواهند.
ای
آدم
!
هر كه ترا پرسد از ما كه تا با ایشان چكنم؟
گوی كه من بعلم با ایشانم، موجود نفس و حاضر دل ایشانم، و آن درد ایشانرا درمانم، از دیدههاشان نهانم، اما جانهای ایشانرا عیانم.
|
اندر دل من بدین عیانی كه توئی
|
|
وز دیدهٴ من بدین نهانی كه توئی!
|
«
واتموا الحج والعمرة لله
» الآیة ...ــ حج عوام دیگرست، و حج خواص دیگر، حج عوام قصد كوی دوست است، و حج خواص قصد روی دوست، آن رفتن بسرای دوست، و این رفتن برای دوست!
|
دردم نه ز كعبه بود كز روی تو بود
|
|
مستی نه زباده بود كز بوی تو بود
|
عوام بنفس رفتند در و دیوار دیدند، خواص بجان رفتند گفتار و دیدار یافتند، روش خاصگیان درین راه چنانست كه
آن جوانمرد
گفته :
|
خون صدیقان بپالودند وزان ره ساختند
|
|
جز بجان رفتن درین ره یك قدم را بار نیست
|
او كه بنفس رود رنج یابد و بار كشد، تا گرد
كعبه
برآید، و این كه بجان رود بیارامد و بیاساید، و كعبه خودگرد سرایش برآید.
و
اندرین معنی حكایت
ابراهیم خواص
است قدسالله روحه، گفتا: ــ « وقتی از سر محرومی خود
بروم
افتادم، گردان گردان، چنانك افتادهاند بهرجای مردان، متحیر و سرگشته، بیچارهوار گم كرده سر رشته!
|
مردان جهان شدند سرگشته تو
|
|
می باز نیابند سر رشته تو
|
خبر در
روم
افتاد كه ملك
روم
را دختری دیوانه گشته، و پدر مر آن دختر را به بند دیوانگان بسته، و اطباء بجملگی از علاج آن بیمار درمانده، زمان تا زمان نفس سرد میآرد، و اشك گرم میبارد، گهی گرید و گهی خندد!
بجای آوردم كه آنجا تعبیهایست، رفتم بدرسرای ملك و گفتم ــ بعلاج بیمار آمدم.
چون دیدهٴ ملك بر من افتاد گفت ــ « ما نا كه بعلاج دخترم آمدهٴ؟ و گمان برم كه طبیبی؟ » گفتم ــ آری