Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
2 البقرة دوم 1

p.535

قوله تع : « واتموا الحج والعمرة لله » الآیه ... روی عن


p.536

وهب بن منبه قال: ــ اوحی الله عز وجل الی آدم ع أناالله ذو بكة اهلها جیرتی، وزارها و فدی واضیافی و فی كنفی، اعمره باهل السماء و اهل الارض، یأتونه افواجا شعثا غبرا، یعجون بالتكبیر عجیجا، و یضجون بالتلبیة ضجیجا، و یشجون الدماء شجا، فمن اعتمره لایرید غیره، فقدزارنی و ضافنی و وفد الی، و نزل بی، و حق لی ان اتحفه بكرامتی، اجعل ذلك البیت و شرفه و ذكره و سناه و مجده لنبی من ولدك یقال له ابراهیم ارفع به قواعد، و اقضی علی یدیه عمارته، وانبط له سقایته، واریه حله و حرمه، و اعلمه مشاعره، ثم یعمره الامم من بعده حتی ینتهی الی نبی من ولدك یقال له محمد ، هو خاتم النبیین فاجعله من سكانه و ولاته و حجابه وسقاته، فمن سأل عنی یومئذ فانامع الشعث الغبرالموفین بنذورهم، المقبلین الی ربهم. » معنی حدیث آنست ــ كه خداوند بزرگوار كردگار نامبردار بـ آدم صفی وحی فرستاد، كه ای آدم منم خداوند جهان و جهانیان آفریدگار همگان، پاداشه كامران، منم خداوند بكة ، نشینندگان در آن همسایگان منند، و زوار آن و فدمن‌اند، و مهمانان من‌اند، و در پناه من‌اند، باهل آسمان و زمان آبادان دارم و بزرگ گردانم این بقعه، تا از هر سوئی و هر قطری جوك جوك می‌آیند مویهاشان از هم بر كرده، و رویها گرد گرفته از رنج راه، تكبیر گویان و لبیك زنان، روی بدان صحرای مبارك نهاده، و بخون قربان زمین آن رنگین كرده. ای آدم ! هر كه این خانه را زیارت كند، و در آن مخلص بود، وی مهمان منست، و از كسان منست، و از نزدیكان بمن است. سزای جلال من آنست كه ویرا گرامی كنم، و با تحفهٴ رحمت و عطاء مغفرت باز گردانم، ای آدم ! در فرزندان تو پیغامبریست نام وی ابراهیم ، خلیل من و گزیدهٴ من، بدست وی بنیاد این خانه برآرم، و عمارت فرمایم، و شرف آن پیدا كنم، و سقایهٴ آن پدید آرم، و حرم آنرا نشان كنم، و پرستش خود در آن ویرا بیاموزم. پس از وی جهانیانرا فرا عمارت آن دارم، و توقیر و تعظیم آن دردلشان نهم، تا نوبت به محمد عربی رسد، خاتم پیغامبران، و چراغ زمین و آسمان، مولد و منشأ وی گردانم، مهبط وحی منزل كرامت وی كنم، سقایة و نقابة و ولایت آن بدست وی مقرر كنم، وانگه مؤمنانرا


p.537

از اطراف عالم عشق آن در دل نهم، تا سر و پای برهنه، ضیاع و اسباب بگذاشته، جان بر كف دست نهاده، مویها از هم بر كرده، رویها گرد گرفته، همی روند و گرد آن خانه طواف می‌كنند، و از ما آمرزش میخواهند. ای آدم ! هر كه ترا پرسد از ما كه تا با ایشان چكنم؟ گوی كه من بعلم با ایشانم، موجود نفس و حاضر دل ایشانم، و آن درد ایشانرا درمانم، از دیده‌هاشان نهانم، اما جانهای ایشانرا عیانم.

اندر دل من بدین عیانی كه توئی
وز دیدهٴ من بدین نهانی كه توئی!

« واتموا الحج والعمرة لله » الآیة ...ــ حج عوام دیگرست، و حج خواص دیگر، حج عوام قصد كوی دوست است، و حج خواص قصد روی دوست، آن رفتن بسرای دوست، و این رفتن برای دوست!

دردم نه ز كعبه بود كز روی تو بود
مستی نه زباده بود كز بوی تو بود

عوام بنفس رفتند در و دیوار دیدند، خواص بجان رفتند گفتار و دیدار یافتند، روش خاصگیان درین راه چنانست كه آن جوانمرد گفته :

خون صدیقان بپالودند وزان ره ساختند
جز بجان رفتن درین‌ ره یك قدم را بار نیست

او كه بنفس رود رنج یابد و بار كشد، تا گرد كعبه برآید، و این كه بجان رود بیارامد و بیاساید، و كعبه خودگرد سرایش برآید. و اندرین معنی حكایت ابراهیم خواص است قدس‌الله روحه، گفتا: ــ « وقتی از سر محرومی خود بروم افتادم، گردان گردان، چنانك افتاده‌اند بهرجای مردان، متحیر و سرگشته، بیچاره‌وار گم كرده سر رشته!

مردان جهان شدند سرگشته تو
می‌ باز نیابند سر رشته تو

خبر در روم افتاد كه ملك روم را دختری دیوانه گشته، و پدر مر آن دختر را به بند دیوانگان بسته، و اطباء بجملگی از علاج آن بیمار درمانده، زمان تا زمان نفس سرد می‌آرد، و اشك گرم می‌بارد، گهی گرید و گهی خندد! بجای آوردم كه آنجا تعبیه‌ایست، رفتم بدرسرای ملك و گفتم ــ بعلاج بیمار آمدم. چون دیدهٴ ملك بر من افتاد گفت ــ « ما نا كه بعلاج دخترم آمدهٴ؟ و گمان برم كه طبیبی؟ » گفتم ــ آری


p.538

خداوندی دارم طبیب، من آمده‌ام تا دخترت را علاج كنم ــ گفتا ــ بر كنگره‌های قصر ما نگر تا چه بینی؟ گفت ــ بر نگرستم سرها دیدم بریده، و بر آن كنگره‌ها نهاده. گفت ــ هر كه او را علاج نكند مكافاتش اینست كه می‌بینی! گفتم باكی نیست.

گویند مرا كه خویشتن كرد هلاك
عاشق زهلاك خویش كی دارد باك

ملك چون دید كه من آن سرها بر آن كنگره دیدم و ناندیشیدم، خانة باشارت بمن نمود، و دختر در آن خانه بود. گفتا ــ در رفتم، هنوز قدم در خانه ننهاده كه این آواز شنیدم ــ « قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم » همانجا بماندم، سراسیمة وقت وی گشتم، و متحیر حال وی شدم، دیگر باره آواز آمد كه ــ ای پسر خواص ــ شراب لا یزید الا العطش، و طعام لا یزید الا الدهش! ـ. از پس پرده گفتم ــ یا امة الله! این چه حال است و این چه وجد؟ گفت ــ « ای شیخ وقتی در میان ناز و نعمت نشسته بودم با كنیزكان و خاصگیان خویش، ناگاه دردی بدلم فرو آمد، و اندوهی بجانم رسید، از خود فانی گشتم و واله شدم. هنوز بخانه فرو ناآمده تمام كه آن درد مستحكم شد و آن كار تمام!

ای راه ترا دلیل دردی
فردی تو و آشنات فردی!
از جام تو دانهٴ و عصری
وز جام تو قطرهٴ و مردی!

گفتا : ــ چون از آن وجد و وله آسوده‌تر شدم، خود را در بند و زنجیر یافتم، حكمش را پسند كردم، و بقضاش رضا دادم، دانستم كه وی دوستان خود را بدنخواهد تا خود سرانجام این كار بچه رسد. گفتم ــ چه گوئی‌ اگر تدبیر كنیم و حیلت سازیم تا بدارالاسلام شویم. واسلام را تربیت كنیم كه دریغ آید مرا چون تو عزیزی را بدارالكفر بگذاشتن! گفت ــ یا ابن الخواص چه مردی بود بدارالاسلام اسلام را پرورش دادن، مرد آنست كه بدارالكفر اسلام را در بر گیرد! و بجان و دل به پرورد، و در دارالاسلام چیست كه اینجا نیست؟ گفتم كعبهٴ مشرف معظم مكرم كه مقصد زائرانست و مشهد مشتاقان! گفت كعبه را زیارت كردهٴ؟ گفتم زیارت كرده‌ام آنرا هفتاد بار. گفت برنگر! بر نگرستم، كعبه را دیدم بر سر سرای وی ایستاده! آنگه گفت ــ ای پسر خواص !


p.539

هر كه بپای رود كعبه را زیارت كند، و هر كه بدل رود كعبه بزیارت وی شود! گفتم ــ بآن خدای كه ترا بعزاسلام عزیز گردانید. كه سر این با من بگوی. این منزلت بچه یافتی؟ گفت ــ نكرده‌ام كاری كه آن حضرت را بشاید، اما حكمش را پسند كردم و بقضاء وی رضا دادم! گفتم اكنون مرا تدبیر چیست كه ازینجا بیرون شوم گفت چنانك ایستادهٴ روی فرا راه كن و می رو تا بمقصد خود رسی! گفتا ــ بكرامت وی راهی پدید آمد كه در آن هیچ حجاب و منع نبود و كس را بر من اطلاع نه، تا از سرای وی بیرون آمدم و از دارالكفر بدارالاسلام باز آمدم. »

قوله تع : « الحج اشهر معلومات » الآیة... حاء اشارتست بحلم خداوند با رهیكان خود، جیم اشارتست بجرم بندگان و آلودگی ایشان، چنانستی كه الله گفتی: ــ « بندهٴ من! اكنون كه جرم كردی باری دست در حبل حلم من زن و مغفرت خواه تا بیامرزم، كه هر كس آن كند كه سزای وی باشد، سزای تو نابكاری و سزای من آمرزگاری! « قل كل یعمل علی شاكلته » بندهٴ من! گرزانك عذرخواهی، عذر از تو و عفو از من، جرم از تو و ستر از من، ضعف از تو و بر از من، عجز از تو و لطف از من، جهد از تو و عون از من، قصد از تو حلم از من. بندة من! چندان دارد كه عذری بر زبان آری، و هراسی در دل، و قطرهٴ آب گرددیده بگردانی، پس كار وامن گذار، بندهٴ من! وعده كه دادم راست كردن بر من، كار كه پیوستم تمام كردن بر من، بنا كه نهادم داشتن بر من، تخم كه پر كندم به برآوردن بر من، چراغ كه افروختم روشن داشتن بر من، در كه گشادم بار دادن بر من، اكنون كه فرا گذاشتم در گذاشتن بر من، اكنون كه بدعا فرمودم نیوشیدن بر من، اكنون كه بسئوال فرمودم بخشیدن بر من! هر چه كردم كردم، هر چه نكردم باقی بر من! قال رسول الله « مر رجل من بنی اسرائیل بجمجمة، فوقع ساجدا فقال ـ اللهم انت انت و انا انا ، انا العواد بالذنوب، و انت العواد بالمغفرة، فسمع صوتا من ناحیة السماء : ارفع رأسک فان الله عزوجل قد استجاب لک. » و یحکی عن بشر و کان رجلا قد حج کثیرا، و کان عارفا


p.540

بالطرق والمواقف والمشاهد، قال فاتنی سنة من السنین الوقوف بعرفة مع الامام، فلما ادرکت کان الناس قدانصرفوا الی المزدلفة، و کنت اعرف الطریق و صرت الی الموقف، فلما وقف باالموقف کان الموقف کله عذرات و قذرات فقلت ـ « انا لله وانا الیه راجعون » فاتنی الحج لان الموقف یکون نظیفا، و هذا لیس هوالموقف، قال فجلست کئیبا حزینا لفوت الحج، وغلبنی النوم، فسمعت هاتفا یقول ـ هذاالذی انت فیه هوالموقف، و لکن هذه ذنوب الناس ترکوها هیهنا! ومروا، قال فجلست حتی اصحبت و کنت بالموقف و لم اکن اری من ذلک شیئا.


_