Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
50 ق بيست و ششم 9

p.296

قوله : « و جائت سکرة الموت بالحق »، بدان ای جوانمرد که از عهد آدم تا فناء عالم کس از مرگ نرست، تو نیز نخواهی رست.

الموت کأس و کل الناس شاربه.

روزگاری که آدم را وفا نداشت ترا کی وفادارد ، عمری که بر نوح بپایان رسید با تو کی به بقا دار. اجلی که بر خلیل تاختن آورد ترا کی فرو گذارد. مرگی که بر سلیمان کمین ساخت با تو کی مسامحت کند. موکلی که جان مصطفی را تقاضا کرد باتو کی مدارا کند. اگر عمر نوح و مال قارون و ملک سلیمان و حکمت لقمان بدست آری بدر مرگ سود ندارد و با تو محابانکند. هفت هزار سال کم کسری گذشت تا آدمیان اندر این سفرند. از اصلاب بارحام میآیند و از ارحام بپشت زمین و از پشت زمین بشکم زمین میروند. همهٴ عالم گورستان است، زیر او همه حسرت، زبرا و همه حسرت. سربرآر و از آسمان بپرس که – در شکم چند نازنین داری.

سل الطارم العالی الذری عن قطینه
نجا ما نجا من بؤس عیش ولینه

p.297

فلمااستوی فی الملک و استعبدالوری
رسول المنایا تله للجبینه

ای سخرهٴ امل، ای غافل از اجل، ای اسیر آز، ای بندهٴ نیاز. تاکی درزمستان غم تابستان خوری و در تابستان غم زمستان. و کاری که لامحالة بودنی است از آن نه اندیشی و راهی که علی التحقیق رفتنی است زاد آن راه برنگیری. شغل دنیا راست میداری و برگ مرگ نسازی. ای مسکین مرگت در قفاست از او یاد آر. منزلت گوراست آباد دارد. امروز در خوابی، باش تا بیدار گردی. امروز مستی، باش تا هشیار گردی. حطام دنیا جمع میکنی و از مستحق منع میکنی، چه طمع داری که جاوید با آن بمانی. باش تا ملک الموت درآید و جانت غارت کند، وارث درآید و مالت غارت کند، خصم درآید و طاعتت غارت کند. کرم درآید و پوست و گوشتت غارت کند.

آه اگر با این غفلت و زلت و اندرین زحمت و ظلمت دشمن در آید و ایمان غارت کند. مفلسا که تو باشی بی تن و بی جان بی مال و سود و زیان، بی طاعت و بی ایمان.

و گر ترا در مرگ شکی هست بر شمر که تا ب آدم صفی چند پدر داشته‌ای که یکی از مرگ نرست. در عالم هیچ کس را بر درگاه عزت آن جاه و حشمت نبود که مصطفی عربی را، و باوی مسامحت نرفت خطاب آمد ــ « انک میت وانهم میتون ».

ای سید ی که کل کمال نکته ایست از کمال تو، جملهٴ جمال نقطه ایست از جمال تو، ای مهتر ی که ماه روشن سیاه گردد اگر بیند طلعت با جمال تو، خورشید عالم شیدا گردد از نسیم شمال تو، رضوان رضا دهد بدربانی صهیب و بلال تو. ملک از فلک نثار کند ستاره‌ای برخد و قد با اعتدال تو. مشک را رشک آید از زلف و خال تو. مجد و حمد و ملت و دولت پیوستهٴمیم و حامیم و دال تو. با این همه منقبت و مرتبت ای سید، راه فنات می بباید رفت و در کف لحد می بباید خفت. پدرت خلیل از این قهر نرست، برادرت کلیم از این زهر نجست.

ای محمد اکنون که کار تام شد و قواعد شرع بنظام شد که : « الیم اکملت لکم دینکم ». منشور رسالت برخواندی، مکه گشادی، براعدا ظفر یافتی،


p.298

دامن کفر چاک کردی، صنادید قریش هلاک کردی، کعبه را از بتان پاک کردی، قیصر روم از بیم تو در قصر خویش بی آرام است، نجاشی در حبشه ترا بنده غلام است، هرقل در روم ترا مطیع فرمان و پیامست، آسمان بفرق تو مینازد، زمین بخاک قدمت مینازد وقت آن آمد که روی در نشیب مرگ آری و همه را یکبارگی بگذاری. کار چون بکمال رسد نقصان گیرد.

ماه در آسمان تا هلال بود در زیادت بود، چون بدر گردد و شعاعش تمام شود نقصان گیرد.

شاخ درختان بوقت بهار هرروزی درزیادت بود، برگ میآراید گل میشکفاند، عالم معطر میدارد، بوستان منور میدارد، چون بکمال رسد و میوه دهد در نقصان افتد.

ای سید عالم و ای مهتر اولاد آدم ، گاه آن آمد که گوشوار مرگ در گوش بندگی کنی و قصد حضرت ماکنی، تا ما آن کنیم که تو خواهی.

و قد مضت قصة وفاته صلی الله علیه وآله فی سورةالانبیاء.

« و جائت سکرة الموت بالحق »، هرچند که حالت مرگ بظاهر صعب می نماید، لکن مؤمنانرا و دوستانرا اندر آن حال درباطن همه عز و ناز باشد و از دوست هر لمحتی راحتی و در هرساعتی خلعتی آید

مصطفی (ص) از اینجا فرمود : تحفة المؤمن الموت. هیچ صاحب صدق از مرگ نترسد.

حسین بن علی (ع) پدر را دید که بیک پیراهن حرب میکرد. گفت : لیس هذازی المحاربین. علی گفت : مایبالی ابوک اسقط علی الموت ام سقط الموت علیه.

صدق زاد سفر مرگست و مرگ راه بقاست و بقا سبب لقاست.من احب لقآءالله احب الله لقاه.

اهل غفلت چون بسر مرگ رسند بآن نگرند که چه میستانند. پیراهن خلق از سر بر میکشند و خلعت نو در سر میافکنند. مردی که هفتاد سال بر یک پیراهن ببود و آن پیراهن خلق گشت آن پیراهن را از سروی برمیکشند و قرطهٴ ملک ابد دروی میپوشند ، جای شادی است نه جای زاری.


p.299

عماریاسر عمر وی بنود سال رسید نیزه در دست گرفتی دستش میلرزیدی مصطفی (ع) او را گفته بود آخر قوت تو ازطعام دنیا شیر باشد ، در حرب صفین عمار حاضر بود نیزه در دست گرفته و تشنگی بروی افتاده ، شربتی آب خواست، قدحی شیر بوی دادند. یادش آمد حدیث مصطفی (ص) ، گفت – امروز روز دولت عمار است. آن شربت بکشید و پیش رفت و میگفت : الیوم القی الا حبة محمد ا و حزبه.

ای جوانمرد این حیوة دنیوی پرده ایست ظلمانی در روی روزگار تو کشیده ، روز مرگ این پرده بدست لطف در کشند، تا تو بسر نقطهٴ حیوة ابدرسی و تا این حیوة برجای است بقاء ابدی در پرده است. چون این پرده بر گرفتند بقاء ابدی روی بتوآرد. و ذلک قوله : « فلنحیینه حیوة طیبة ».

گفته‌اند – مؤمن درگور همچون آن کودک است دررحم مادر ، بیندیش تا اول دررحم مادر حالت چون بود : ضعیف بودی نه قوت بود نه قدرت ، نه رفتن و گرفتن ، نه شنود و گفتن. ترا درآن ظلمات پیدا آوردم و جگر مادربسان آئینهٴ پیش روی تو بداشتم. شکل تو در وی پیدا آوردم تا هرچه ترا بایست بود ما در آن همی خورد و بتو همی رسید تو در ناز و راحت و کس را از تو خبر نه.

بآخر همان کنم که باول کردم. بینائی و گویائی و شنوائی و گیرائی و روائی بستانم ، آنگه درلحد نهم ، چنانک دراول جگر مادر آیینه ساختم ، لحد آئینه سازم، تا چنانک آنجا راحت نعمت دنیوی بتو همی رساندم و کس را خبر نه ، بآخر راحت بوی بهشت بتو میرسانم و کس را خبر نه، تا دانی که من رحیم و کریم و لطیف‌ام.

بندهٴ من، قادر بودم که بی زندان رحم ترا پیدا آوردمی، قادر بودم که زندان لحد تو را بقیامت رسانیدمی ، لکن نه ماه در زندان رحم بداشتم و سالهای دراز در خاک بداشتم چرا چنین کنم؟

بندهٴ من چون خواستم که یوسف را ازدست حسد برادران برهانم سه روز او را در زندان چاه بداشتم و چون خواستم که ملک مصر بدوسپارم هفت سال او را بزندان بداشتم.

ای یوسف صدیق ، راحت ازدست حاسدان سه روز زندان چاه ارزد . مملکت


p.300

و ولایت مصر هفت سال زندان مصر ارزد. مؤمن موحد، دیدار جمال مادر و پدر، نه ماه زندان رحم ارزد. دیدار لم یزل و لایزال و جوار خداوند ذوالجلال، هزار سال زندان لحد ارزد.

قوله تعالی : « ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب » اگر صد بار روی در خاک مالی و عالم برفرق سر بپیمائی، تا آن نقطهٴ حقیقی که نام وی دل است رفیق این طاعت نباشد، همه را رقم نیستی در کشند که در خبراست : تفکر ساعة خیر من عبادة الثقلین.

چون بنده بدرگاه آید و راز بگشاید و دل همچنان گرفتار شغل دنیا مانده، رقم خذلان بر آن طاعت کشند و بروی وی باز زنند که گفته‌اند : من لم یحضر قلبه فی الصلوة فلاتقبل صلوته، دلی که از قید عبودیت اغیار خلاص یافت آن دل مرحق را یکتا شد. نه رنگ ریاء خلق دارد نه گرد سمعت بروی نشیند ، لکن درسفینهٴ خطر باشد که اشارت صاحب شرع چنین است که : والمخلصون علی خطر عظیم.

هرکه مخلص تر، بحق نزدیکتر. و هر که بحق نزدیکتر لرزانتر. مقربان حضرت و ملازمان درگاه صمدیت و پاکان مملکت، پیوسته در هراس باشند که میفرماید جل جلاله : « و هم من خشیته مشفقون انمایخشی الله من عباده العلماء » و مصطفی (ص) فرموده : انا ارجو ان یکون اخشا کم لله اصدق لنبی الله.

نزدیکانرا بیش بود حیرانی
کایشان دانند سیاست سلطانی

آن وزیر ، پیوسته از مراقبت سلطان هراسان بود و آن ستوردار را هراسی نه ، زیرا که سینهٴ وزیر خزینهٴ اسرارسلطان است و مهز خزینه شکستن خطرناک بود.

حذیفهٴیمان صاحب سر رسول بود ، گفتا – روزی شیطان را دیدم که میگریست گفتم – ای لعین این ناله و گریهٴ تو چیست، گفت – از برای دو معنی یکی آنکه : درگاه لعنت بر ما گشاده ، دیگر آنکه : درگاه دل مؤمنان بر ما بسته. بهر وقتی که قصد درگاه دل مؤمن کنم بآتش هیبت سوخته گردم.

بداود وحی آمد « که – یا داود ، زبانت دلالی است که برسر بازار دعوی


p.301

اورا درصدر دارالملک دین محلی نیست ، محلی که هست دل راست که از او بوی اسرار احدیت و ازلیت آید.

عزیزمصر با برادران گفت : رخت بردارید و بوطن و قرارگاه خود باز شوید که از دلهای شما بوی مهر یوسفی می نیاید. اینست سر آنچه رب العالمین فرمود :

« ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب »...الایة

قوله : « واسمع یوم ینادی المناد من مکان » ، ای – انتظر یا محمد صیحة القیامة و هول البعث حین ینادی المنادی، « من مکان قریب ». گوش دار ای محمد ، منتظر باش صیحهٴ رستاخیز را و هول قیامت را، آنروز که اسرافیل از صخرهٴ بیت المقدس ندا کند که ای استخوانهای ریزیده و گوشتهای پوسیده، ای صورتهای نیست شده و اعضای ازهم جدا گشته، همه جمع شوید بفرمان حق، روز روز محشر است و روز عرض اکبر است و روز جمع لشکر است. چون این ندا درعالم دهد ، اضطراب درخلق افتد. آن گوشتها و پوستها پوسیده و استخوان ریزیده و خاک گشته و ذره ذره بهم برآمیخته ، بعضی بشرق و بعضی بغرب، بعضی ببر و بعضی ببحر، بعضی دودکان خورده و بعضی مرغان برده. همه با هم میآید و ذره ذره بجای خود باز میشود. هرچه درهفت اقلیم خاکی جانور بوده از ابتداء دور عالم تا روز رستخیز همه باهم آید، تنها راست گردد، صورتها پیدا شود، اعضاء و اجزاء مرتب و مرکب گردد. ذره‌ای کم نه و ذره‌ای بیش نه. موئی ازین با آن نیامیزد و ذره‌ای از آن با این نپیوندد.

آه، صعب روزی که روز رستاخیزاست. روز جزاء خیر و شر است. ترازوی راستی آویخته، کرسی قضا نهاده، بساط هیبت باز گسترده، همهٴ خلق بزانو درآمده که : « وتری کل امة جاثیة »

دوزخ می غرد که : « تکاد تمیز من الغیظ » زبانیه در عاصی آویخته که : « خذوه فغلوه ثم الجحیم صلوه » هرکس بخود درمانده و از خویش و پیوند بگریخته : « لکل امرئ منهم یومئذشأن یغنیه »


p.302

آورده‌اند که پیش از برآمدن خلق از خاک ، جبرئیل و میکائیل بزمین آیند براق میآرند و حله و تاج از بهر مصطفی (ص) و از هول آنروز ندانند که روضهٴ سید کجاست؟. اززمین میپرسند و زمین میگوید : من از هول رستاخیز ندانم که در بطن خود چه دارم. جبرئیل شرق و غرب همی نگرد از آنجا که خوابگاه سیداست نوری برآید جبرئیل آنجا شتابد. سید از خاک برآید چنانکه در خبر است : انا اول من تنشق عنه الارض. اول سخن این گوید که – ای جبرئیل حال امتم چیست؟ خبر چه داری؟ گوید – ای سید اول تو برخاسته‌ای ایشان درخاکند. ای سید ، تو حله درپوش و تاج برسرنه و بر براق نشین و بمقام شفاعت رو، تا امت در رسند مصطفی (ص) همی رود تا بحضرت عزت سجده آرد و حق راجل جلاله بستاید و حمد گوید، از حق جل جلاله خطاب آید که :

ای سید ، امروز نه روز خدمت است، که روز عطا و نعمت است. نه روز سجود است که روز کرم وجود است. سربردار وشفاعت کن هرچه تو خواهی آن کنم. تو در دنیا همه آن کردی که فرمودیم. ما امروز ترا آن دهیم که تو خواهی ــ « ولسوف یعطیک ربک فترضی »


p.299
قرآن مجید ۱۶-۹۷ : مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ