Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
53 النجم بيست و هفتم 9

p.373

بسم الله الرحمن الرحیم . اسم یدلّ علی جلال من لم یزل. اسم یخبرعن جمال من لم یزل. اسم ینبّه علی اقبال من لم یزل. اسم یشیر الی افضال من لم یزل. فالعارف شهد جلاله فطاش والصفّی شهد جماله فعاش والولیّ شهد اقباله فارتاش (۲) .

نام خداوندی که او را جلال بی زوال است و جمال بر کمال. جلال او آتش عالم سوز است و جمال او نور جهان افروز. جلال او غارت دل مریدان است و جمال اوآسایش جان ممتحنان. جلال او غارت کنندهٴ دلی که درو رخت نهد ، جمال او چون جلوه گردد غمان از دل بر کند.

عارف بجلال او نگرد بنالد ، محب بجمال او نگرد بنازد. آن یکی مینالد از بیم فصال ، این یکی می نازد بامید وصال. بیچاره کسی که نام او شنود و نه از جمال او خبر دارد نه از جمال او اثر بیند.

می نداند که این نام کهسار را بلاله آرد، و دل بیداران را بناله آرد. سماع این نام طرب افزاید و یافت این نام صفت رباید. دلهاء عارفان بجوش آرد عاصیانرا بفریاد و خروش آرد.


p.374

نام تو بصد معنی نقاش نگارند
بریاد تو و نام تومی جان بسپارند

آن عزیزی پیوسته در همه حال بهمه اوقات این نام همی گفت ، بعد از وفات او بخواب دیدند که حالت چیست ، گفت –

نجوت من الجحیم و وصلت الی دارالنعیم ببر کة بسم الله الرحمن الرحیم .

رستم از جحیم. رسیدم بدارالنعیم از برکات این نام عظیم. و یاد کردیم : بسم الله الرحمن الرحیم .

« والنجم اذا هوی » بدان که حق جل و جلاله و تقدست اسماؤه اندرین سوره، از معراج مهتر عالم سیدولد آدم و سفر کردن وی بآسمان و باز گشتن از مشاهده و عیان خبر داد تاامت وی بدانستن این قصه روح را روح دهند و دل را نور و سرور افزایند. درابتداء سورهٴ بنی اسرائیل قصهٴ رفتن وی یاد کرد و تعظیم آنرا تنزیه خود جلّ جلاله درپیش داشت :

« سبحان الذی اسری بعبده ». واندرین سورة باز گشت وی از حضرت بیان کرد و تشریف او را بشخص قسم یاد کرد گفت : « والنجم اذاهوی ».

بآن ستارهٴ روشن، بآن ماه دو هفته، بآن چراغ افروخته، آنگه که از حضرت عیان باز گشت، شخص او مقام قربت دیده، دل او روح مشاهدت یافته، سرّ او بدولت مواصلت رسیده، در خلوت او ادنی بربساط انبساط راز شنیده.

و بدانک رفتن آن سیّد بآن منزل غریب نبود ، اما آرام وی درین منزل عجیب بود، زیرا که خلق عالم در ظلمت بعد بودند و آن مهتر درنور زلفت و قربت بود. چون آن مهتر عالم جبرئیل را در مقام معلوم خود بگذاشت و برگذشت، اسرار انوار ظاهر و باطن او را بجذب حضرت سپرد، تا اندر دریا نور و بحر عظمت غوص کرد و رفرف شرف را بپای همت بسپرد و چنانک مغناطیس آهن را بخود جذب کند، شرفات (۱) عرش مجید آن مهتر را بخود جذب کرد و از عرش مجید قصد حضرت قاب قوسین کرد و در مقام قاب قوسین در مسند جمال بوصف کمال در مشاهدهٴ جلال تکیه گاه ساخت، تنزیل عزیز این اسرار در رموز این کلمات بیان کرد که :


p.375

« ثم دنا فتدلّی فکان قاب قوسین اوادنی ».

از جمله خلایق ، در عالم حقایق ، کسی بزرگوارتر از محمد مصطفی نبود. مراد اصلی از حکم الۤهی بروفق علم ازلی ابداع حالت و اظهار جلالت آن مهتر بود. اول جوهری که از امر کن خلعت یافت و آفتاب لطف حق برو تافت، جان پاک آن مهتر بود.

هنوز نه عرش بود نه فرش ، نه زحمت شب و نه رحمت روز ، که صنع الۤهی مرو را از مستودع علم ازل بمستقّر مجدابد آورد و در روضهٴ رضا بر مقام مشاهده او را جلوه کرد و هرچه بعد ازو موجود گشت طفیل وجود او بود و هرچه بوهم خلق در آید ازالفت و زلفت و رأفت و رحمت و سیادت و سعادت ، بر فرق ذات و صفات او نثار کرد ، آنگه مر او را بقالب آدم صفی درآود و بمدارج تلوین و مناهج تمکین گذر داد و در مسند رسالت بنشاند و مرو را امر کرد تا خلائق را بحضرت دین دعوت کند. گم شدگان را براه بازآرد و روند گانرا بدرگاه خواند.

گوئی بازی بود آن مهتر بر دست فضل آموخته ، بربساط قربت و زلفت پرورش داده ، وازجمعیت مشاهدة او را بتفرقهٴ دعوت درآورده تاعالمی را صید کند ، همه را پیش لطف و قهر حق بدارد. امروز همه را بشریعت شکار خود گرداند و فردا در مقام شفاعت همه را بحق سپارد.

چون آن مهتر قدم در میان دعوت نهاد و آن عزیزان حضرت اجابت کردند ، از هر گوشه (۱) طلیعهٴ بلا سر بر آورد و از آسمان فطرت باران محنت باریدن گرفت، قرآن قدیم از قصهٴ غصهٴ ایشان چنین خبر میدهد که :

« ولنبلوّنکم بشئ من الخوف والجوع » وقال تعالی ــ « لتبلونّ فی اموالکم وانفسکم ...الآیة ».

ای جوانمرد ، هر که خیمه برسر کوی محبت زند از چشیدن بلا و شنیدن جفا چاره نبود. مادام تا قدم درعالم عافیت داری ، همه عالم بساط تو بود ، چون قدم در عالم عشق نهادی ، بزنجیر زحیرت (۲) برعقابین (۳) بلا پیچند واز حلقهٴ درِبی نیازی ، حلق نیازت را برآویزند.


p.376

اگر مرد عیاری باشی و عاشق وفادار ، ندآء هل من مزید می زنی ورنه که ازالم زخم تیغ قهر ، لاطاقة برآری. تازیانهٴ عتاب برسرت فرو گذارند و گویند :

چون دانستی که نیست مهر تو درست
چندنّیت هوآء ما نبایستی جست

چون رنج بلا آن پاکان صحبت و عزیزان حضرت نبوة بغایت رسید و اذی کفار وطعن ایشان از حد در گذشت ، فرمان آمد ب جبرئیل پیک حضرت ، برید رحمت سفیر رسالت که – ای جبرئیل دلها آن مؤمنان و عزیزان صحابه در حیرت و غصه مانده و سینهاشان معدن اندوه و حسرت شده ، مانا که خبر ندارند از آن انواع نعیم و الطاف کرم (۱) که ما درین سرای باقی از بهر ایشان ساخته‌ایم و آن طرف و غرف که نام زدایشان کرده‌ایم ، بر خیز و طبقات آسمان گذار کن و بعالم سفلی سفری کن ، بدرگاه محمد عربی شو ، آن مهتر عالم و سید ولد آدم که پیغامبر ایشانست و پیغام رسان ما ، بگوی تا بحضرت آید ومآل و مرجع ایشان بیند و آن و ناز و نعیم و فوز عظیم که ایشانرا ساخته بازگوید و دل ایشانرا مرهم نهد ، تا آن مشقت وبلا که دردنیا می کشند بامید این کرامت و عطا برایشان آسان شود.

ای محمد ، یاران خود را گوی – ازحلاوت حلوا وصال (۲) کسی خبر دارد که تلخی حنظل فراق چشیده باشد.

آنکس که طمع دارد بمُلک کبیر ، درجوار خداوند کریم ، بردیدار و رضا ذوالجلال عظیم ، کم ازآن نباشد که درین زندان دنیا ، روزی چند ، بارمحنت بکشد و بامید آن نعمت ، این محنت دولت انگارد.

چنانک آن پیرطریقت گفته – الهی ، برامید وصل چندان اشک باریدم که برآب چشم خویش تخم درد بکاریدم،

ورسعادت ازلی دریابم
این درد پسندیدم
وردیده من روزی برتوآید
آن محنت همه دولت انگاریدم.

در خبرست که ــ مصطفی (ص) بامداد آن روز که شبانگاه بمعراج بود از


p.377

بدایت سفر خود برزمین تا به بیت مقدس خبر داد. عزیزان صحابه شاد شدند و قبول کردند واین خبر در مکه منتشر گشت و ابوبکر صدّیق آن روز غایب بود ، بحضرت نبوت نرسیده بود ، بوجهل چون این خبر بشنید ، باخود گفت – اگر هیچ ممکن شود که بوبکر را از اتّباع محمد بسببی بر توان گردانید ، آن سبب این خبر محال باشد ، پس برخاست براه بوبکر شد ، مرورا گفت – ای پسر بوقحافه ، این یار تو محمد محالی میگوید که هیچ عاقل مرآنرا قبول نکند ، می گوید – دوش ازین مسجد برفته‌ام و به بیت مقدس شده‌ام و هم درشب بازآمده‌ام ، یا بابکر تو باور کن که اندر شبی کسی از مکه به بیت مقدس شود و هم در شب بازآید..؟ که یک ماهه را هست مر کاروان را و مر مرد رونده را ، اگر باور داری این خبر محال ، درنقصان عقل توهیچ شک نبود. صدّیق (۱) بوبکر مرورا تلقین داد ، جوابی محترز ، ببیانی ملخص ، گفت – ان قال هوفقد صدق. ای اباجهل اگراین چه (۲) تومیگوئی محمد گوید ، راست گوید. بوجهل از او نومید گشت و بوبکر بشتاب آمد بنزدیک رسول و پیش از آنک بنشت ، صادق وار و عاشق وار گفت – یا رسول الله مرا خبرده از آن سفر دوشین تو.

گفت ــ یا بابکر دوش جبرئیل آمد و براق آورد و مرا به بیت مقدس برد ، ارواح پاک انبیارا دیدم و سادات ملاء اعلی، و ایشانرا امامی کردم و از آنجا بخاطّهٴ ملکوت سفر کردم و بافق اعلی رسیدم و آیات کبری دیدم و هم درشب بخاطهٴ مکه باز آمدم.

بوبکر گفت – صدقت یا رسول الله ، بعزت آن خداوند که ترا بحق فرستاد که چنان که ترا به بیداری بصورت و شخص اندرین سفر از مکانی بمکانی برده‌اند ، جان مرا اندرصحبت و خدمت توهمی برده‌اند ، سفر تو بصورت وقالب بوده و سفرمن در خدمت تو بجان و سرّ بوده. مرا بخواب نمودند درخدمت تو و ترا به بیداری نمودند بتأیید حق. پس اندران حال که این سخن رفت ، جبرئیل امین آمد و آیت آورد ــ « والذی جاء بالصدّق و صدّق به »

از این روز (۳) باز لقب بوبکر ، صدّیق گشت و تاقیام الساعة اهل سنت و جماعت


p.378

اقتدا بوی دارند در تصدیق معراج ، و تمامی قصّهٴ معراج و لطائف و حقائق آن در افتتاح سورهٴ بنی اسرائیل بشرح گفته‌ایم.

اگر کسی سؤال کند گوید – روایت کرده‌اند که شب معراج چون آن مهتر عالم خواست که پای در رکاب نهد براق از وی برمید ، آن رمیدن براق از چه بود...

جواب آنست که براق اندر آن حال که خود را مرکب سید دید سر برآورد و بنازید و بخرامید ، گفت – ای سید ، مرا از تو امیدی باید که بعد از این روزی خواهد بود که تو ببهشت خرامی، چنانک امشب به بیت مقدس می شوی ، باید که آنروز مرکبت، هم من باشم که عادت کرم آنست که هر که درشب طلب مونس بود در روز طرب رفیق بود. مهتر عالم (ص) این عهد با وی تحقیق کرد و برأفت نبّوت و شفقت رسالت گفت که – در قیامت مرکب من تو باشی. آنگه گفت – ای مهتر عالم با این همه از تو یادگاری خواهم تا برگردن خویش قلاده بندم و ازو خود را طوقی سازم ، سید (ص) التماس وی اجابت کرد و از زلف مشکین خود دوتار موی بوی بخشید ، براق آنرا بدست نیاز برگردن خود بست و تا قیام الساعة درخمار آن شراب و طرب آن وصال خواهد بود.

اما آنچه گفته‌اند که – براق گفت که – از آن برمیدم که از دست وی بوی بت همی آید و جبرئیل از رسول سؤال کرد که – این چون است و رسول گفت – روزی به بتی برگذشتم و دست فرا کردم و گفتم بیچاره بت نداند که ویرا که می پرستد و بیچاره تر آنکس که ویرا پرستد همانا بوی اینست.

این معنی نقل کرده‌اند لکن ناقل معتمد نیست و این جواب درست نیست جواب درست آنست که اول گفتم.

اگر کسی گوید – چه حکمت بود که شب معراج موسی علیه السلام باوی سخن گفت در طلب تخفیف نماز و هیچ پیغامبر دیگر نگفت.

جواب آنست که موسی صاحب مناجات بود در دنیا و ظن وی چنان بود که مرتبت کس بلندتر از مرتبت او نیست و معراج کس و رآء معراج او نیست، اما معراج موسی تا طور بود و معراج محمد تابساط نور بود و موسی را چهل روز


p.379

روزه فرمودند و چون بحضرت مناجات حاضر کردند ملتمسات او بعضی بایجاب مقرون داشتند بعضی نه.

و محمد (ص) که درّ یتیم بحر فطرت بود ، او را خواب آلود بحضرت بردند و در یک لحظه چندین بار تخفیف خواست همه باجابت مقرون گردانیدند ، تا موسی را معلوم گردد شرف و مرتبت مصطفی (ص) و استغفار کند از آن گفت که – جوانی را از سرما در گذارنیدند.

و از این عجبتر که موسی چون دیدار خواست که ــ « ارنی انظر الیک » ، او را بصمصام غیرت « لن ترانی » جواب دادند ، پس چون تاوان زدهٴ آن سؤال گشت بغرامت « تبت الیک » وادید آمد ، باز چون نوبت ب مصطفی (ص) رسید دیدهٴ وی را توتیاء غیرت « لا تمدّنّ عینیک » در کشیدند ، گفتند – ای محمد دیدهٴ که بآن دیده ما را خواهی دید نگربعاریت بکس ندهی. مهتر ، عصابهٴ عزت : « مازاغ البصر وماطغی » بردیدهٴ خود بست، بزبان حال گفت :

بربندم چشم خویش نگشایم نیز
تا روز زیارت تو ای یارعزیز

لاجرم چون حاضر حضرت گشت ، جلال و جمال ذوالجلال بردیدهٴ او کشف کردند که :

« ما کذب الفؤاد مارای » شعر :

همه تنم دل گردد چو با تو راز کنم
همه جمال توبینم چو دیده باز کنم
ان تذّکر ته فکّلی قلوب
و ان تأمّلته فکلّی عیون (۱)

گفته‌اند موسی چون از حضرت مناجات باز گشت با وی نورهیبت بود و عظمت ، لاجرم هرکه در وی نگریست نابینا گشت ، باز مصطفی (ص) چون از حضرت مشاهدت باز گشت با وی نور انس بود ، تا هر که در وی نگرید بینائی وی بیفزود. آن مقام اهل تلوین است و این مقام ارباب تمکین.

قوله تعالی : « فاوحی الی عبده ما اوحی » هرچند که این سخن سربسته گفت و مبهم فروگذاشت تعظیم آن حال را و بزرگواری قدر مصطفی را (ص) ، اما در بعضی


p.380

کتب آورده‌اند که – قومی از یاران پرسیدند از مصطفی (ص) که این وحی چه بود، و مصطفی آن قدر که حوصلهٴ ایشان برتافت بیان کرد گفت ــ رب العالمین از امت من گله کرد گفت ــ یا محمد ، من که خداوندم بنیک عهدی خود برای امّت تو در دوزخ هیچ درک نیافریده‌ام و ایشان به بد عهدی (۱) خود خویشتن را بجهد در دوزخ افکنند (۲) . یا محمد ، معزّ و مذلّ منم. عزیز اوست که من عزیز کنم، ذلیل اوست که من ذلیل کنم، ایشان عزّ از جای دیگر می جویند و ذلّ از جای دیگر می بینند.

یا محمد ، عمل فردا امروز ازیشان نمی خواهم و ایشان رزق فردا امروز می جویند از من. (۳)

یا محمد ، رزقی که ایشانرا نام زد کرده‌ام بدیگری ندهم و ایشان عملی که حق ماست و سزا ما ، بریا بدیگری می دهند.

یا محمد ، نعمت از ماست و دیگری را شکرمی کنند.

یا محمد ؛ با این همه اَطلب العلل لغفران امّتک ، بهانه جویم تا ایشانرا بآن بهانه بیامرزم.

یا محمد ، لولاانی احب المعاتبة لماحاسبتهم ، اگرنه آن بودی که دوست دارم با ایشان عتاب کردن و با ایشان سخن گفتن ورنه خود حساب ایشان نکردمی.

یا محمد ، با امّتهاء (۴) پیشین چهارچیز کردم که با امت تو نکردم :

قومی را بزمین فروبردم. قومی را صورت بگردانیدم. قومی را سنگ باران کردم. قومی را بآتش حریق هلاک کردم ، واز بهرشرف و جاه تو ، با امت تو از این هیچ چیز نکردم.

یا محمد ، این خلوت که ساختم با تو ، بآن کردم تا باخلق نمایم که تو کیستی و با تو نمایم که من کیستم.

رسول خدا (ص) چون از درگاه عزت آن همه اکرام و اعزاز دید گفت – بارخدایا ، امّت مراجمله بمن بخش. فرمان آمد که – ای محمد امشب تنها آمده‌ای (۵)


p.381

دندان مُزد (۱) ترا ثلثی بخشیدم و فردا برستاخیز در انجمن کبری باقی بتو بخشم ، تا عالمیان مرتبت و منزلت تو بنزدیک ما بدانند والله الموفق والمعین.


p.373
۲- ارتياش رفاه و خوشی و شايد مأخوذ از اراش اللّه زيداً – انعشه باشد .
p.374

۱- شرفات جمع شرفه بمعنی قصر و بلندترين قسمت يک کاخ بزرگ .
p.375

۱- در نسخهٴ ج : از بهر گوشه . ۲- کذا.. ظاهراً زجرت ۳- عقابين : خارهای آهنين .
p.376

۱- کذا... و ظاهراً انواع نعم صحيح است ، تطابق قافيه نعم و کرم نيز مؤيد آنست . ۲- در نسخهٴ ج : حلواء وصال
p.377

۱- در نسخهٴ ج : صدق آمده و مسلماً غلط است . ۲- نسخهٴ ج : اگر آنج ۳- در نسخهٴ ج : از آنروز باز
p.379

۱-وجود و او در آغاز مصرع دوم مخل بوزن شعر است لکن در هر دو نسخه باواوضبط شده .
p.380

۱- درنسخهٴ ج : ببد عهدی . ۲- در نسخهٴ ج : می افکنند . ۳- در نسخهٴ ج : از من ميخواهند . ۴- در نسخهٴ ج : با امتها پيشين . ۵- درنسخهٴ ج : آمدهٴی
p.381

۱- اِنعام پس اِطعام