Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
55 الرحمن بيست و هفتم 9

p.417

« بسم الله الرحمن الرحیم » ای عزیزی که اقبال محبان برسر کوی طلب نعرهٴ عاشقان تست. در دریاء محبت سیاحت و غوص جویندگان تست، در میدان بلا تاختن شیفتگان تس.

آن دل که تو سوختی تو را شکر آرد
و آن خون که توریختی بتو فخر کند
وان دماً اجریته بک فاخر
و ان فؤاداً رعته لک حامد

ای جمالی که سوختگان فراق تو ثنا و مدح تو بر دفتر بی نیازی تو بخون حیرت می نویسند.


p.418

ای جلالی که سرگشتگان تو در راه جلال تو منازل حیرت بر فرق دهشت می گذارند.

آن کدام دل است که آتش خانهٴ حیرت تو نیست.

آن کدام جانست که درمخلب باز قهر تو نیست.

بایّ نواحی الارض ابغی وصالکم
و انتم ملوک ما لنحوکم قصد
ماها بکدام آسمانت جویم
سروا بکدام بوستانت جویم
حورا بکدام خان و مانت جویم
سرگشته منم که من نشانت جویم

ای راه طلب حق، چه راهی که قدمها درتو واله شد.

ای آتش محبت حق، چه آتشی که دلهای عالمی ترا هیزم شد.

ای قبلهٴ ناگزیر چه قبله ای که هرکه روی در تو آورد دمار از جانش برآوری. شعر،

راه طلبت گر آشکا را بودی
هرمرحله ای زراه پیدا بودی
گرراه تو افکنده بصحرا بودی
عشاق تو زنار چلیپا بودی

« الرحمن علّم القرآن » آسان آسان نرسد دست هیچکس بحلقهٴ درگاه قرآن مگر بتوفیق و تیسیر رحمن.

اگر کسی رسیدی باین دولت جز بعون رحمن ، آنکس مصطفی (۱) بودی خاتم پیغامبران ، که آن جلالت و منزلت که او راست کس را نیست از آفریدگان. و حق جل جلاله در حق او میفرماید :

« الرحمن علّم القرآن » ای – علّم محمد اً القرآن.

هرچند معّلمان بتعلیم همی کوشند و استادان تلقین همی کنند و حافظان درس روان همی دارند ، این همه اسباب‌اند و آموزنده بحقیقت خداست. هرآموخته‌ای (۱) را آموزنده اوست. هر افروخته‌ای را افروزنده اوست. هر سوخته‌ای را سوزنده اوست. هر ساخته‌ای را سازنده اوست.

آدم را علم اسامی درآموخت : « وعلّم آدم الاسماء کلّها ».


p.419

ای جلالی که سرگشتگان تو در راه جلال تو منازل حیرت بر فرق دهشت می گذارند.

آن کدام دل است که آتش خانهٴ حیرت تو نیست.

آن کدام جانست که درمخلب باز قهر تو نیست.

بایّ نواحی الارض ابغی وصالکم
و انتم ملوک ما لنحوکم قصد
ماها بکدام آسمانت جویم
سروا بکدام بوستانت جویم
حورا بکدام خان و مانت جویم
سرگشته منم که من نشانت جویم

ای راه طلب حق، چه راهی که قدمها درتو واله شد.

ای آتش محبت حق، چه آتشی که دلهای عالمی ترا هیزم شد.

ای قبلهٴ ناگزیر چه قبله ای که هرکه روی در تو آورد دمار از جانش برآوری. شعر،

راه طلبت گر آشکا را بودی
هرمرحله ای زراه پیدا بودی
گرراه تو افکنده بصحرا بودی
عشاق تو زنار چلیپا بودی

« الرحمن علّم القرآن » آسان آسان نرسد دست هیچکس بحلقهٴ درگاه قرآن مگر بتوفیق و تیسیر رحمن.

اگر کسی رسیدی باین دولت جز بعون رحمن ، آنکس مصطفی (۱) بودی خاتم پیغامبران ، که آن جلالت و منزلت که او راست کس را نیست از آفریدگان. و حق جل جلاله در حق او میفرماید :

« الرحمن علّم القرآن » ای – علّم محمد اً القرآن.

هرچند معّلمان بتعلیم همی کوشند و استادان تلقین همی کنند و حافظان درس روان همی دارند ، این همه اسباب‌اند و آموزنده بحقیقت خداست. هرآموخته‌ای (۱) را آموزنده اوست. هر افروخته‌ای را افروزنده اوست. هر سوخته‌ای را سوزنده اوست. هر ساخته‌ای را سازنده اوست.

آدم را علم اسامی درآموخت : « وعلّم آدم الاسماء کلّها ».


p.420

بظاهر نگاشتهٴ آب و گل است ، بباطن سلطان محبت را محمل است.

بظاهر « سلالة من طین » است ، بباطن خاتم دولت را نگین است.

العبرة بالوصل لابالاصل. الوصل قربة والاصل تربة.

الاصل من حیث النطفة. والوصل من حیث النصرة.

« علّمه البیان » علم اسماست که ویرا در آموخت و بآن یک علم او را بر فرشتگان پیشی داد تا از بهروی بجواب فرشتگان گفت : « انّی اعلم ما لا تعلمون ».

ای عجبا ، اسرار ربوبیّت جایهایی آشکارا شود که عقول عقلا هرگز بدان نرسد.

چگویی قبضهٴ (۱) خاک را بکمال قدرت خود بید صفت خود قبض کرد، آنگه چهل سال در آفتاب نظر خود بداشت تا نداوت (۲) هستی از وی برفت. آنگه ملائکهٴ ملکوت را فرمان داد که – بدرگاه این بدیع صورت غریب هیئت روید و آستان جلال اورا ببوسید.

مشتی خاک را چه اهلّیت آن بود که سکّان حظائر قدس و خطباء منابرانس پیش وی سجده کنند.

نه نه ، که آن مرتبت و منقبت و منزلت نه دربان گل را بود که آن سلطان دل را بود.

والقلب بین اصبعین من اصابع الرحمن.

واز تخصیصات و تشریفات آدمی یکی آنست که در نهاد وی دو بحر آفریده : یکی – بحرسرّ ، دیگر – بحردل، والیه الاشارة بقوله عزوجل : « مرج البحرین یلتقیان ».

از بحر سرّ لؤلوء مشاهدت و معاینت برون آید و از بحردل مرجان موافقت و مکاشفت. وذلک قوله : « یخرج منهما اللؤلؤ والمرجان ».

هر دو در نهاد وی تعبیه کرده و حاجز قدرت میان هر دو بداشته :

« بینهما برزخ لا یبغیان » نه آن بر آن نیرو کند ، نه این آنرا بگرداند.


p.421

و گفته‌اند – بحرین اینجا خوف و رجاست عامه مسلمانانرا ، وبحر قبض وبسط خواص مؤمنان را ، وبحر هیبت وانس انبیا را وصدّیقانرا.

از بحر خوف و رجا گوهر زهد ورع بیرون آید و از بحر قبض وبسط گوهر فقر و وجد آید و از بحر هیبت و انس گوهر فنا روی نماید تا در منازل بقاء بیاساید.

اینست که گفت ــ « یخرج منهما اللؤلؤ والمرجان ».

قوله : « کلّ من علیها فان ویبقی وجه ربک ذو الجلال والا کرام » همانست که جای دیگر فرمود ــ « ما عند کم ینفد وما عندالله باق ».

و مصطفی (ص) فرمود – فآثروا ما یبقی علی ما یفنی.

دنیا دارالغرور است و عقبی دارالسرور. دنیا دارالفنا و عقبی دارالبقا. نسیم عقل بمشام آنکس نرسید که فانی بر باقی بر گزیند ، دارالسرور بگذارد و دارالغرور عمارت کند.

گر مملکت عالم و ملکت بنی آدم در زیر نگین تو نهند و مفاتیح خزائن دنیا بجملگی ترا دهند ، چون عاقبت آن فناست دل برونهادن ، خطاست.

بشنو این چند حکمت از وصایای حکیمان و نصیحت بزرگان :

بگفتار – از کردار کفایت کردن کار مغرورانست.

برمایهٴ دیگران اعتماد نمودن حرفت مفلسانست.

بجامهٴ عاریتی نازیدن عادت بطّالان است.

بخلعت دیگران شاد بودن سیرت بی خردان است.

جفا کردن و وفا طمع داشتن فعل زرّاقانست.

« یسئله من فی السموات والارض » ، مؤمنان دو گروه‌اند : عابدان‌اند و عارفان ، سؤال هریکی برقدر همت او و نواخت هر یکی سزاء حوصلهٴ او.

عابد همه ازو خواهد ، عارف خود او را خواهد.

احمد بن ابی الحواری حق را بخواب دید که گفت جل جلاله – یا احمد کلّ الناس یطلبون منی الا ابایزید یطلبنی.

عالمیان همه از ما میخواهند وبویزید خود ما را میخواهد.


p.422

فسرت الیک فی طلب المعالی
و سار سوای فی طلب المعاش
هرکسی محراب دارد هر سویی
باز محراب سنائی کوی تو.

برین درگاه هر کسی را مقامیست و هر یکی را سزاییست.

پیرطریقت گفت – الهی ، از جود تو هر مفلسی را نصیبی است. از کرم تو هر دردمندی را طبیبی است ، از سعت رحمت تو هر کسی را تیری است.

هر یکی را جایی بداشته و هر یکی را برنگی رشته ، اینست که میفرماید (۱)

« کلّ یوم هو فی شأن » یرفع قوماً ویضع آخرین.

یکی را صدر قدر بنعت عزت داده ، یکی را در صف نعال درحین مذلت بداشته ، یکی را بر بساط لطف نشانده، یکی را در زیر بساط قهر آورده.

آدم خاکی را از خاک مذلت برمیکشد و تاج اقبال بحکم افضال برهامهٴ همت وی مینهد ، ولامیل.

عزازیل معلّم مَلَک بود از عالم علوی درمیکشد و برسر چهار سوی ارادت بی علت از عقابین (۲) عقوبت میآویزد ، ولاجور

قومی را میگوید ــ « فاستبشروا ببیعکم » ، قومی را میگوید : « موتوا بغیظکم ».

موسی کلیم بطلب آتش برخاست ، چون میشد شبانی بود در گلیم ، چون میآمد پیغامبری بود کلیم.

بلعام باعورا که نام اعظم دانست ، ولیی بحکم صورت بکوه برشد ، سگی بحکم معنی و صفت فرو آمد.

آدم هنوز گل بود که کلاه اجتباء وی ساخته بودند.

ابلیس مدبر هنوز سرباز نزده بود که تیر لعنت بزهر قهر آب داده بودند. این را فرمودند که سجود کن ، نکرد و آنرا فرمودند که گندم مخور ، بخورد.

آدم را عذربنهاد که وی درازل دوست آمد وزلّت دوستان در حساب نیارند.

واذا الحبیب اتی بذنب واحد
جآءت محاسنه بالف شفیع

ابلیس را داغ لعنت بر نهاد که درازل دشمن آمد و طاعت دشمنان محسوب نبود.


p.423

من لم یکن للوصال اهلاً
فکل احسانه ذنوب


p.418
۱- در نسخهٴ ج : آموختهٴ .
p.420

۱- در نسخهٴ ج : قبضه ی ۲- نداوت باقيماندهٴ رطوبت ، نم .
p.422

۱- در نسخهٴ ج : ميگويد . ۲- عقابين : دوچوب که انسان را برآن پيچند و نيز دو ميلهٴ آهن خاردار گويند . ( از فرهنگ ناظم الاطباء)