Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
58 المجادلة بیست و هشتم 10

p.12

قوله تعالی : « بسم الله الرحمن الرحیم » ای مرغی که تا از آشیان قدم بر آمدی شکارت همه جگرهای صدیقان است، تماشا گاهت همه ارواح عاشقان است، آشیانت دلهای محبانست، پروازت همه بر هوای جان عاشقانست. ای عزیزی که تا تو نقاب از چهرهٴ جمال بر داشتی همهٴ خراباتها کعبهٴ وصال گشت، کنشت و کلیسا بمسجد ومحراب بدل گشت، زنارها کمر عشق دین شد .

چون تو نمودی جمال، عشق بتان شد هوس

رو که ازین دلبران، کار تو داری و بس!

قوله تعالی : « قد سمع الله قول التی تجادلک فی زوجها و تشتکی الی الله » من کان اضعف، فالرب به الطف. رب الارباب، خداوند همهٴ خداوندان، لطیف و کریم و مهربان، کارضعیفان چنان سازد که جملهٴ اقوایا از آن در تعجب آیند. صد هزار مقرب مسبح مقدس در بحار رکوع سجود غوص کردند و بر درگاه عزت آواز تسبیح و تقدیس بر آوردند و کس حدیث ایشان نکرد، و آن ضعیفهٴ بینوای عاجز، آن مجادله، که از سر سوز و تحیر بر آن درگاه بزارید و از نومیدی بنالید، بنگر که قرآن مجید رقم اعزاز بر کسو هٴ راز وی چون کشید که : « قد سمع الله قول التی


p.13

تجادلک فی زوجها و تشتکی الی الله »ما آن شکوی وی نیوشیدیم و ناله و دعاء وی شنیدیم و آن رنجوری و بندوری (۱) که در آن بمانده بود، از جهت ظهار شوهر گشایش پدید کردیم. ما آن خداوندیم که هر درمانده‌ای راکش یار نماند، نیک یاریم، هر بندوری را بند گشائیم ؛ هر غمگینی را غم زدائیم ؛ شنوندهٴ آواز درویشانیم، نیوشندهٴ راز بیچار گانیم، پاسخ کنندهٴ نیاز درماند گانیم.

در خبر است که این زن مجادله روزی پیش عمر خطاب آمد، در روزگار خلافت وی، شغلی را که بوی داشت و بدرشتی با وی سخن گفت. جماعتی که حاضر بودند، بانگ بروی زدند، گفتند : نمیدانی که با امیرالموٴمنین سخن درشت نباید گفت ؟. عمر با ایشان گفت : خاموش باشید و این ضعیفه را حرمت دارید، که این آن زن است که حق جل جلاله از وراء هفت طبقهٴ آسمان سخن وی بشنید و این نواخت و کرامت بر سر وی نهاد که :« قد سمع الله قول التی تجادلک فی زوجها و تشتکی الی الله ». ای مسلمانان درویشان را حرمت دارید و بمراعات و مواسات با ایشان بخدای تقرب کنید، که ایشان اگر چه امروز بیچارگان و بینوایانند، فردا ملوک جنت ماٴوی و بزرگان فردوس اعلی ایشان‌اند. بدان منگرید که امروز در حال ایشان خلل است، و جامهٴ ایشان خلق است، و رخسار ایشان زرد است، و دل ایشان پر درد است ؛ بدان نگرید که فردا عزیزان دارالسلام و رئیسان دارالمقام ایشان باشند، حال ایشان چنانست که شاعر گوید :

این درویشان ز وصل بوئی دارند
گویی ز شراب مهر جوئی دارند
در مجلس ذکر، های و هوئی دارند
می نعره زنان کز و چنویی دارند

اگر موٴمنان امت احمد را خود این تشریف بودی که رب‌العالمین درین سوره میگوید که :« ما یکون من نجوی ثلثة الا هو رابعهم »الی قوله :« و هو معهم »تمام بودی. اصحاب کهف را با جلال رتبت ایشان و کمال منزلت ایشان میگوید :« ثلثة رابعهم کلبهم »و« یقولون خمسة سادسهم کلبهم »سه بودند چهارم ایشان


p.14

کلب ایشان، یا پنج بودند، ششم ایشان کلب ایشان ؛ و این امت را میگوید : سه کس فراهم نیایند رازی را که گویند که نه چهارم ایشان الله بود. ور پنج کس باشند، ششم ایشان الله بود ؛ بعلم با ایشان بود، بفضل و نصرت با ایشان بود، مونس دل ایشان بود، همراه و همراز ایشان بود.

ذو النون مصری گفت : بر اطراف نیل میگذشتم، جوانی را دیدم شوری عظیم داشت. گفتم : از کجائی ای غریب؟ ــ جواب داد ببدیهت که غریب کی باشد او که باوی انسی دارد. تنها چون بود کسی که همراهش او بود. ذو النون از دست خود رها شد، ولهی در وی آمد، ساعتی از خود غائب گشت، بیخود نعره‌ای همی کشید. جوان گفت : ای پیر طریقت ترا چه روی نمود این ساعت. ــ گفت : دارو با درد موافق افتاد. آنگه روی سوی آسمان کرد، در مناجات شد ؛ گفت : ای خداوندی که درمان دلها تو داری، کیمیای حاصلها تو سازی، فغان جانها تو شنوی، تاوش (۱) خاطرها تو بینی ؛ دریاب این بیچاره که در غرقابست و دلش از بیم درد نبایست (۲) کبابست ؛ دردی دارد که بهی مباد او را، این درد صوابست ؛ با دردمندی بدرد خرسند کسی را چه حسابست؟.


p.13
۱) بندوری : در اينجا بمعنی دربندی و قيد آمده است.
p.14

۱) تاوش : صورت ديگری است از تابش بمعنی فروغ. ۲) نبايست : نابايست.