p.60
شب بعشق بروز آوردست، در خاک خفته و بادیهها بریده و مذلتها کشیده، بلاء ما را اسیر شده ؛ میخواهد که امروز با ما رازی گوید.
آن بیچاره گوید : یا رب الارباب آتش مهر در دلم زدی، مرا زیر و زبر کردی، از خان و مانم بیفکندی ؛ اول «
الست بربکم
» بسمعم رسانیدی، باز شربتهای بلا چشانیدی، عاشق جمال خویش گردانیدی، اینهمه بروی من آوردی .
امروز جمال بدیگران نمائی مرا محروم گردانی؟!
بجلال و عز تو که دیده باز نکنم تا جمال ذوالجلال ترا نبینم.
حقتعالی حجاب جلال بردارد، جمال بنماید، درویش بیخویش، سر گشتهٴ شوق، غارتیدهٴ عشق، بیواسطه کلام حق بشنود، بیحجاب جمال و جلال حق ببیند.
فیحدثه کما یحدث الرجل جلیسه.
قوله : «
والذین تبوء الدار والایمان من قبلهم
.
»
انصار نبوت و رسالت اند، اصحاب موافقت و مراقبت اند، منبع جود و سخاوت اند.
رب العمالمین روش ایشان ستوده و ایثار ایشان پسندیده که : «
و یؤثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصة
»
قومی که از بیشهٴ حسد هرگز خاری بدامن ایشان نیاویخت، از بیابان نفس هرگز غباری بر گوشه و رداء اسلام ایشان ننشست.
از هاویهٴ هوی هرگز دودی بدیدهٴ ایشان نرسید.
سلاطین راه اند در لباس درویشان، ملکی صفت اند بصورت آدمیان؛ روندگان در راه فناء خویش خرامان.
شیخ بسطام
گفته : که اگر هشت بهشت را درین کلبهٴ ما بگشایند و این سرای و آن سرای بولایت بما دهند، هنوز بدان یک آه سحر گاهی که بر یاد او از سینه بر آید بندهیم.
ملک یک نفس که بدرد عشق او برآوریم با ملک هژده هزار هزار عالم برابر نکنیم.
معاذ جبل
را دیدند که در بازار
مکه
میگردید و ریزه تره می چید و میگفت : هذا ملک مع رضاک و ملک الدنیا مع سخطک عزل.
گفت : اگر هیچ رضاء تو ممکن است، خداوندا این قدر ما را پادشاهی تمام است، و اگر رضای تو نیست ملک عالم جز عزل نیست.
|
خیز یارا تا بمیخانه زمانی دم زنیم
|
|
آتش اندر ملکت آل بنی
آدم
زنیم
|
|
هرچه اسبابست جمع آئیم و پس جمع آوریم.
|
|
پس بحکم حال بیزاری همه برهم زنیم.
|