p.149
فرقت است و الله فراق دشمن دارد.
عالم فراق را دیوار از مصیبت است، دریای فراق را آب
خونانهٴ
حسرت است.
روز فرقت را آفتاب نیست و شب قطیعت را روز نیست، اگر هیچ شربت بودی تلختر از فرقت فراق بر دست آن مطرود درگاه،
ابلیس
، نهادندی ؛ از لعنت جامی ساختندی
(۱)
و از قطیعت و فرقت درو شراب افکندند و بر دست او نهادند، جمله درکشید که جرعتی ازو بسر نیامد .
عبارت این بود که : «
و ان علیک لعنتی الی یوم الدین
»
بزرگان دین گفتهاند که : دو قدح از غیب درآمد یکی این بود که : «
و کان من الکافرین
»
دیگر «
و کان بالمؤمنین رحیما
» آن قدح کفر پر شربت فراق بود و این قدح رحمت پر شربت وصال بود.
قدح رحمت از کف اقبال با بدرقهٴ فضل بجان
مصطفی
عربی
فرستاد
۲
صلوات الله و سلامه علیه.
یقول الله تعالی : «
و کان فضل الله علیک عظیما
» و قدح کفر از دست عدل بنعت اذلال به
ابلیس
مهجور دادند، گفتند : «
لاملان جهنم منک و ممن تبعک منهم اجمعین
»
رابعهٴ عدوی
گفته که : کفر طعم فراق دارد و ایمان لذت وصال، و آن طعم و این لذت فردای قیامت پدید آید که در آن صحراء هیبت و عرصهٴ سیاست قومی را گویند : « فراق لا وصال له ». و قومی را گویند : « وصال لانهایة له ».
سوختگان فراق
همی گویند :
|
فراق او ز زمانی هزار روز آرد
|
|
بلای او ز شبی صد هزار سال کند
|
افروختگان وصال
همی گویند :
|
سرای پرده و صلت کشید روز نواخت
|
|
بطبل رحلت برزد فراق یار دوال
|
«
ومن یتق الله یجعل له مخر جا
و یرزقه من حیث لا یحتسب
» در روزگار خلافت
عمر خطاب
، رضی الله عنه، مردی بیامد و از
عمر
تولیت عمل خواست، تا در دیوان خلافت عامل باشد.
عمر
گفت :
قرآن
ــ دانی؟
گفت : ندانم که نیاموختهام.
عمر
گفت : ما عمل بکسی ندهیم که
قرآن
نداند.
مرد بازگشت و جهدی و رنجی عظیم برخود نهاد در تعلیم
قرآن
بطمع آنکه
عمر
او را عمل دهد.
چون
قرآن
بیاموخت و یاد گرفت برکات
قرآن
خواندن و دانستن آن او را بدان جای رسانید که در دل وی نه حرص ولایت ماند نه تقاضای دیدار
عمر
؛ پس روزی
عمر
او را دید، گفت :