p.261
بکجات جویم.
فرمان آمد که یا
موسی
در خلوت.
و هو معکم
باذاکران نشینم بر بساط انبساط دوستان خود را نوازم.
یا
موسی
، من انس جان او ام که انسش با نام من، من یادگار دل او ام که یادگارش کلام من، من دوست او ام که او دوست من.
«
و انه تعالی جد ربنا
» جلال و عظمت او، کبریا و عزت او از اوهام و افهام بیرونست و کس نداند که چونست.
سزای ثناء خود خود داند، قدر عزت و عظمت خود خود شناسد.
صفات صمدیت او از اشراف اسرار متعالی است، نعت احدیت او بر صیغت عبارت و اشارت مستولیست.
عرش عظیم در عظمت و جلال قدرت او ذرهای است.
وجود کل عالم از بحر جود او قطرهای است.
از دور
آدم
تا انتهاء عالم همهٴ خواطر و اوهام و افهام در بحر صفات سرمدی او غوص همی کنند تا بر نشانی از نشانهای آثار صمدیت او مطلع گردند.
هر زمانی و هر لحظهای ایشان را نوحیرتی پدید آید که راه طلب بر ایشان بسته گردد، بزبان عجز و حیرت گویند :
|
وصاف ترا وصف چه داند کردن؟
|
|
تو خود بصفات خود چنانی که توئی!
|