Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
74 المدثر بیست و نهم 10

p.292

قوله تعالی : « بسم الله الرحمن الرحیم » .

محوت اسمی و رسم جسمی
و غبت عنی و دمت انتا
وفی فنائی فنی فنائی
وفی ورائی وجدت انتا
تا خاک تو از باک تو مفرد نشود
در نفی تو اثبات تو مرتد نشود
تا فقر و غنا هر دو ترا رد نشود
توحید تو از شرک مجرد نشود.

از هر دو سرای سر خویش مجرد کن، تا گردی از میدان درگاه بسم الله بر رخسار روزگارت نشیند و سعید ابد گردی . هرچه معانی بشریت است و اندیشهٴ طبیعت در آتش محبت بسوزد، تا چون نام او گوئی سینهٴ تو از حدیث او خبر دارد.


p.293

یک قدم از خود فرانه، تا جمال این نام نقات عزت بگشاید و بر دلت متجلی شود. اندوه و شادی این نام بود که بر تخت سلیمان تافت تا جن و انس و طیور و وحوش کمر خدمت وی بربستند شطیه‌ای از حقیقت این نام بر کنگرهٴ طور تافت. طبق طبق از هم فرو ریخت. حشمت این نام روز قیامت رسول خدا را گوید : تو با شفاعت گرد ایشان گرد که با ما شمار ندارد و اینان را بما بگذار که ما ایشان را جمله در حمایت خود میداریم. آن سوختگان اهل توحید، عاصیان مفلس، قدم در آتش نهند و گویند : « بسم الله » آتش میگریزد و میگوید : « جز یامؤمن فقد اطفأنورک ناری ».

قوله : « یاایها المدثر » ای مرکز اقبال و منبع افضال، ای مطلع جمال و مختار ذوالجلال، ای چادر بشریت در سر کشیده و در گلیم انسانیت پوشیده شده، اگرت قرب ما آرزوست « قم » بنا واسقط عنک ما سوانا، از خود برخیز و از برخاستن خود برخیز در حریم عزت ما گریز. چادر بشریت از خود باز کن. گلیم انسانیت از راه دل بردار تا دل صحرائی شود، مرغ‌وار در عالم ارادت بر هواء طلب پرواز کند، بآشیان قرب رسد.

بزرگی را پرسیدند که : معنی قرب چیست. اگر قرب بنده مر حق را میگوئی، عبارت از او آسانست و اشارت بدو روان، خدمتی است در خلوت از خلق نهان، مکاشفتی در حقیقت از فریشته نهان ؛ استغراقی در صحبت از خود (۱) نهان. و اگر قرب حق مر بنده را میگوئی، آن نه بطاقت گفتارست و نه عبارت و اشارت را بدو راهست ؛ جز آن نیست که خود میگوید جل جلاله : « فانی قریب » من ناجسته و ناخوانده و نادریافته نزدیکم ؛ در نزدیکی من سیاهی چشم از سپیدی دور است، و من از آن نزدیکترم ؛ نفس از لب دور است، و من از آن نزدیکترم ؛ نه بحرز عقل تو نزدیکم که بنعت خود در اولیت خود در صفت خود نزدیکم.

پیر طریقت گفت : « اگر مردمان نور قرب در عارف ببینند، همه بسوزند، ور عارف نور قرب در خود بیند بسوزد. علم قرب در میان زبان و گوش نگنجد، که آن راهی تنگ است و از همراهی آب و گل زبان قرب را ننگ است، هر گه که


p.294

قرب روی نمود عالم و آدم را چه جای درنگ است .

تا با تو توئی، ترا بدین حرف چه کار؟

کین عین حیاتست و ز عالم بیزار!

« یاایها المدثر » « قم فانذر » ای جبرئیل امین و ای کروبیان سموات و ای مقربان درگاه، آفرینش را بشارت دهید که محمد مصطفی را (ص) لباس نبوت پوشیدند و بر مرکب رسالت نشاندند. ای آسمان تو قندیل‌ها بیفروز. ای بیت المعمور تو محراب اهل ایمان گرد. ای کعبهٴ معظم محترم تو قبلهٴ سپاه اهل اسلام شو. ای خاک زمین تو مسجد اهل « لا اله الا الله » شو که آن مهتر عالم را و سید ولد آدم را باین خطاب تشریف مخصوص کردند که : « یاایها المدثر » « قم فانذر » و نگر تاظن نبری که پیش ازین خطاب پیغمبر نبود که میگوید، صوات الله وسلامه علیه : « کنت نبیا و آدم بین الماء والطین والروح والجسد ». هنوز نه آب و نه جاک که تخت عهد دولت نبوت نهاده و مهتر صلی الله علیه وسلم بر آن تخت نشسته، و ارواح صد و بیست و چهار هزار پیعامبر بخدمت ایستاده و این چهار سر هنگ که خاصگیان درگاه نبوت اند. صدیق و فاروق و ذو النورین و م ز تضی (ع) صف کشیده پیش خدمت آن مهتر. و گفت : یا ایمان پاک بحجرهٴ دل صدیق فرو آی و پوشیده می باش تا او در اصلاب میگردد. و چون ما سر از میان خاک حجاز برآریم، تو از حجرهٴ سینهٴ صدیق بر بالای زبان او آی و با ما عهد درست کن، پیش از آنکه جهانیان بدانند ؛ تا ما این تاج کرامت بر فرق صدیق نهیم که « خلقت انا و ابو بکر من طینة واحدة فسبقت بالنبوة فلم یضره ولوسبقنی بها لم یضرنی » ویا عز اسلام تو کمر شجاعت بر بند و بسینهٴ عمر فرو آی وباماش صلح ده تا این طغرا بر روزگار او کشیم که : « لولم ابعث لبعثت یا عمر ». ویا اخلاص تو تاج حیا بر سرنه و کمر رضا بر بند و بسینهٴ عثمان فرو آی تابدار دنیا در عالم بیعت بداریم. این رقم کشیم که : « اولئک هم المؤمنون حقا ». وای علم تو لباس عقل در پوش و در صومعهٴ دل علی شو، برقدم انتظار می باش


p.295

تا فردا که عقل انبیاء از در حجرهٴ ما درآید، ما درو نگاه کنیم، او از علم آیینه سازد و از عقل دیده، و درین آیینه نگاه کند، ما را باز شناسد و ما او را این توقیع زنیم که « انت منی بمنزلة هرون من موسی ».

قوله : وربک فکبر » یا محمد خداوند خود را بزرگوار دان و بزرگوار شناس، بذات از همه چیزها و بقدر از همه نشانها برتر، و بعز از همه اندازه‌ها زبر. یا محمد همه قدرها در مقابلهٴ قدر او غدربین . همهٴ جلالها در عالم جلال او زوال دان، همهٴ کمال‌ها در جنب کمال او نقصان و همهٴ دعویها تاوان، که با کمال او کس را کمال نیست، و با جمال او کس را جمال مسلم نیست ؛ الاکل شئ ما خلا الله باطل. برهان کبریاء او هم کبریای او. دلیل هستی او هم هستی او، عبارت از مدح و ثناء او بدستوری او، یادداشت و یاد کرد او بفرمان او، طلب او بکشش او، یافت او بعنایت او.

جوانمردی از عزیزان راه حق گفته که درگاه ربوبیت نظاره‌گاه ارواح است. و آن درگاه را بسیار معارف فرو گرفته، عزت از یمین و جلالت از یسار ؛ و قهر و کبریا و عظمت درساحت آن حضرت فرو آمده تا هر نامحرمی را زهرهٴ آن نباشد که قصد وصال آن حضرت کند .

هر که او را دلی و جانی بود
شد بمیدان عاشقی کویش
کشته گشتند عاشقان و هنوز
نشنیدست هیچکس بویش
رحلت عاشقان زهر سوئی
نیست از قصد دل مگر سویش.

« وثیابک فطهر » یک قول از اقوال مفسران آنست که : وقلبک فطهر عما سوی الله. ای محمد دل خود را از اغیار صافی دار و از هرچه مادون الله بیزار شو و دوست را یکتا شو، با خلق عاریت باش، و با خود بیگانه، و از تعلق آسوده. و سبب این خطاب آن بود که چون وحی آمد از حق جل و علا که :

« قم فانذر » خیز و خلق را بدرگاه ما دعوت کن، بر خاطر وی بگذشت که الحمد لله که ما را این منزلت میان عشیرت خود آمد که همه بامانت و دیانت من مقر آمده‌اند و مرا تصدیق کنند چون بر خاطرش این قدر بگذشت و این مقدار اعتماد


p.296

افتاد، قصه برگشت. هرچند دعوت بیش کرد خویشان از وی نفورتر بودند و از قبول دورتر. ای عجبا تا دعوت نبود بنزدیک شما امین بودم، و اکنون که علم رسالت بدرگاه دولت ما زدند خائن گشتم.

اشاعوا لنا فی الحی اشتع قصة
وکانوا لنا سلما فصاروا لناحربا

آری ما آن کنیم که خود خواهیم، از عین خوف رجا برآریم، و در عین رجا خوف تعبیه کنیم ؛ کن لمالاترجو ارجی منک لماترجو. ای محمد آنها که دل بر ایشان نهادی که بدعوت تو آشنا گردند، میان تو و ایشان صد هزار خیمهٴ هجران بزنیم، و آنها که بایشان امید نداشتی میان تو و ایشان صد هزار قبهٴ وصال بربندیم. ای محمد خویشان و تبار را بر تو بیرون آوریم تا چون از نزدیکان جفا بینی دل بر دوران ننهی. ما نپسندیم که در هر دو کون اعتماد تو جز بر ما بود، همه را بر تو بیرون آوردیم تا در هر دو کون جز ازمات یاد نیاید. – همین است حدیث یعقوب (ع) ، چون دل بر پسر نهاد و اعتماد بر وی کرد، رب العزة خویشان و نزدیکان را برگماشت تا از پیش پدرش بربودند و بچاه افکندند و بفروختند، و این همه بآن کردیم تا سروی از بریده گردد و بداند که چون از خویشان وفائی نیاید از دوران و بیگانگان اولی‌تر که نیاید، یکسر دل واما دهد (۱) و اعتماد بر ما کند .

پیر طریقت گفت : الهی‌وا (۲) درگاه آمدم بنده‌وار، خواهی عزیزدار خواهی خوار. ای مهربان فریادرس، عزیز آنکس کش با تو یک نفس، ای همه تو و بس، با تو هرگز کی پدید آید کس.


p.293
۱- الف : خلق
p.296

۱- الف : دل فا ما دهد ۲- الف : فا.