Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
76 الدهر بیست و نهم 10

p.327

قوله تعالی : « بسم الله الرحمن الرحیم » اسم جبار توحد فی آزاله بوصف جبروته و تفرد فی آباده بنعت ملکوته. فازله ابده، وابده ازله. جبروته ملکوته، جبروته. احدی الوصف، صمدی الذات، سرمدی الصفات، لایشبهه کفوء فی ذاته وصفاته. ولایستفزه لهو فی اثبات مصنوعاته ولایعتریه سهو فی علمه وحکمته ولایعترضه لغو فی قوله وکلمته فهو حکیم لایلهو وعلیم لایسهو. و کریم یثبت ویمحوا، فالصدق قوله، والخلق خلقه والملک ملکه.

بنام او که عقلها خیره درجلال و عظمت او، بنام او که خردها سراسیمه در عالم مشیت بی علت او، بنام او که برهان کبریاء او هم کبریاء او، دلیل هستی او هم هستی او. بنام او که عبارت از مدح و ثناء او بدستوری او، یاد داشت و یاد کرد او


p.328

بفرمان او. بنام او که طلب او بکشش او و یافت او بعنایت او. کدام تن بینی نه گداختهٴ قهر او. و کدام دل بینی نه نواختهٴ لطف او. کدام جانست نه در مخلب باز عزت او. کدام سرست نه سرمست شراب محبت او، کدام چشم است نه منتظر دیدار او. کدام گوش است نه در آرزوی گفتار او. رو بزاویهٴ درویشان گذری کن تا بینی سوز طلب او، بکوی خراباتیان شو تا بینی درد نایافت او. در کلیسای ترسایان بشاط جست وجوی او، در کنشت جهودان آرزوی یافت او، در آتشگاه گبران درد واماندگی از او.

دل داده بسی بینم و دلدار یکی
جویندهٴ یار بی عدد، یاریکی.

الهی همه عالم ترا میخواهند. کار آن دارد که تا تو کرا خواهی بناز کسی که تو او را خواهی که اگر بر گردد ز تو او را در راهی. قوله تعالی :

« هل اتی علی الانسان حین من الدهر » مفسران گفتند : انسان اینجا آدم است « و حین من الدهر » اشارتست بآن روزگار که جسدی بود بیروح میان مکه و طایف افکنده چهل سال، اگر کسی گوید : چه حکمتست در آن که آدم را چهل سال میان مکه و طایف چنان بگذاشت و در آفرینش وی مهلت افکند. ــ جواب آنست که : ظاهر آدم از گل بود و در گل مهلت نمی بایست، اما در دل مهلت می بایست . نه مهلت قدرت میگویم که مهلت حشمت میگویم. آدم نه چون دیگر مخلوقات بود که آفرینش ایشان به کن فیکون تمام شد. آدم در آفرینش اصل بود و دیگر مخلوقات تبع وی بود، هرچه آفرید از بهر آدم آفرید و آدم را از بهر خود آفرید « خلقتک فردا لفرد ». در نهاد آدم دلی می باید که مرا شناسد، زبانی می باید که مرا ستاید، دیده‌ای می باید که مرا بیند، دستی می باید که کاس وصل گیرد، قدمی می باید که در راه ما رود. اگر بلحظتی در وجود آرم قدرت خود آشکارا کرده باشم، و اگر سالها در میان آرم حشمت و بزرگی وی پیدا کرده باشم، و ما حشمت دوستان خود آشکارا کردن دوستر از آن داریم که قدرت خود نمودن، زهی دولت و کرامت که از درگاه عزت روی به آدم نهاد که او را بصد هزار ناز و اعزاز در راه آورد و طراز راز « ان الله اصطفی آدم » بر کسوت دولت او کشید. و خال اقبال « ونفخت فیه من روحی »


p.329

بر رخسار جمال صفوت او زد، خلعت رفعت « لما خلقت بیدی » در وی پوشید و بمقامیش رسانید که در صف صفوت بر بساط شهود او را شراب محبت داد. و زمناط ثریا تا منقطع ثری امین حشمت اویست و ملائکهٴ ملکوت را سجود او فرمود و آنگه با اینهمه کرامت که با وی کرد حشمت و رتبت و منزلت وی پدید نیامد، تا خطاب « و عصی آدم » در و پیوست ؛ آنگه حشمت وی پیدا شد. زیراکه نواخت در وقت موافقت دلیل کرامت نبود، نواخت در وقت مخالفت دلیل عز و کرامت بود. آدم چون بر تخت جمال و کمال بود، تاج اقبال بر سر و حلهٴ کرامت در بر، چه عجب بود گر ملک و فلک او را خدمت کنند. عجب آن باشد که در وهدهٴ زلت افتد و رقم « و عصی آدم » بر وی کشند و آنگه با عصیان و مخالفت تاج « ثم اجتبیه ربه » بر سر خود بیند. مردی که عیال دارد و باوی در صحبت است، او نداند که عیال خود را دوست میدارد، زیراکه آن محبت پوشیدهٴ نعمت و صحبت اسب ؛ باش تا فراق در میان افتد، آنگه دوستی پدید آید. آدم دوست بود، لکن دوستی وی پوشیدهٴ نعمت بهشت بود، زیراکه نه هر کجا نعمت بود آنجا دوستی بود. همه روم پر از نعمت زر و سیم است و آنجا ذره‌ای محبت نه . پس چون حجات بهشت از پیش آدم برخاست، حقیقت محبت آشکارا گشت. ابلیس آنگه که ابلیس بود کس ندانست که ابلیس است و نه نیز خود دانست، عابدی و ساجدی می نمود، کمر خدمت بسته و چهره بآب موافقت شسته ؛ چون پایش بلغزید، پدید آمد که نه دوست است و نه بنده . و آدم صفی دوست بود، لکن سر دوستی در ستر نعمت بود، چون پایش بلغزید پدید آمد که هم دوست است و هم بنده.

« ان الابرار یشربون من کأس کان مزاجها کافورا » براستی که نیکان و نیک مردان فردا در بهشت شراب می آشامند از جام لطف، شرابی برنگ کافور، ببوی مشک، شرابی براندازهٴ بایسته، نه از قدر بایست چیزی کاسته و نه افزونی بسر آمده . کاسته و در بایسته، هر دو عیب است و بهشت از عیب رسته.

« عینا یشرب بها عباد الله یفجرونها تفجیرا » چشمه‌ای از بوم بهشت روان و فرمان بهشتی بدو روان، می رانند آن را چنانکه میخواهند آنجا که خواهند .


p.330

در بالا و در نشیب، بر قصور و غرف، بر فرش و بساط، بر سندس و استبرق روان، دریابنده (۱) و رونده و بیجان، نه جامه از و ترنه او را بر هیچ کدر گذر، چشمها بر هم گشاده، کافور در زنجبیل و زنجبیل در کافور، این از برودت رسته، و آن از حرارت دور ؛ هر یکی بر حد اعتدال بداشته، نه مصنوع خلق و نه از خلق دریغ داشته . شراب بی کدر شارب بر سکر، ساقی دیده‌ور ؛ شراب انس در جام قدس، در مجلس وجود، بر بساط شهود، از دست دوست در عین عیان، بی هیچ زحمت در میان. ای جوانمرد شراب آن شرابست که دست غیب در جام دل ریزد، دیدهٴ جان نوش کند .

واسکر القوم دور کاس
و کان سکری من المدیر.

قومی را شراب مست کرد، مرا دیدار ساقی . لاجرم ایشان در آن مستی فانی شدند و نت درین مستی باقی.

بزرگی را بخواب نمودند که : معروف کرخی گرد عرش طواف میکرد و رب العزة فریشتگان را میگفت : او را شناسید. ــ گفتند : ن. – گفت : معروف کرخی است، بمهر ما مست شده، تا دیدهٴ او بر ما نیاید هشیار نگردد :

آن را که بدوستی و رامست کنند
عالم همه در همت وی پست کنند
در دوستیش نیستیی هست کنند
آنگه بشراب وصل سرمست کنند.

شراب دو است : یکی امروز، یکی فردا : امروز شراب ایناس و فردا شراب کاس ؛ امروز شراب از منبع لطف روان، فردا شراب طهور از کف رحمن.

« سقیهم ربهم شرابا طهورا » هر کرا امروز شراب محبت نیست، فردا او را شراب طهور نیست . امروز شراب محبت از کاس معرفت میآشامند و فردا شراب طهور در حضرت ملک غفور می نوشند، امروز شراب محبت در بهشت عرفان، و فردا شراب طهور در بهشت رضوان. بهشت عرفان امروز دل عرفانست، دیوارش ایمان و اسلام و زمینش اخلاص و معرفت، اشجار تسبیح و تهلیل، انهار تقوی و توکل، دور و قصور از علم و زهد، غرفه و منظر از صدق و یقین، رضوانش رضا بقضا . هر کرا امروز فردوس دل او آراسته بطاعت و عبادت بود، فردا او را فردوس رضوان بود . آن


p.331

فردوس که دیوار او از سیم و زر، زمین او از یاقوت و زبرجد، تربت از مشک و عنبر، انهار آب و شیر و می و عسل، شراب تسنیم و رحیق و سلسبیل، طعام لحم طیر بر مائدهٴ خلد، خدمتگاران ولدان و غلمان غمگسار حورا و عینا، رفیقان حبیب و خلیل ، حریفان شهداء وصالحین، صدیق و فاروق و ذوالنورین و مرتضی . نشستگاه مساکن طیبه، تکیه‌گاه سرر مرفوعه، تماشاگاه « مقعد صدق » و حطیرهٴ قدس، نظاره‌گاه جلال و جمال حق . فردا همهٴ مؤمنان حق را به بینند، اما هر یکی بر قدر شناخت خویش بیند. ان الله یتجلی للمؤمنین عامه و لابی بکر خاصة. چون کس را معرفت بو بکر نبود، کس را با او در دیدار شرکت نبود.

پیر طریقت گفت : « در دیدار بانبازی چه لذت بود. مجلسی باید از زحمت اغیار خالی و دوست متجلی و نگرنده در دیده فانی، آن چشم که درو نگرد هرگز فرا کرده نبود، آن دیده که او را دید بر آن دیده تاش نبود، خواندهٴ او هرگز بد بخت نبود، نزدیک کردهٴ او را در دو گیتی جای نبود. مصحوب او را ببهشت حاجت نبود. مست او را جز ازو ساقی نبود « وسقیهم ربهم شرابا طهورا ».


p.330
۱- الف : دريا ونده.