p.572
|
درد دین خود بوالعجب دردیست كاندر وی چو شمع
|
|
|
چون شوی بیمار بهتر گردی از گردن زدن
|
خوش باغی و راغی است فردوس برین، لكن راه آن دشخوار است و گلبنی پر خارست.
مصطفی
صلع گفت : ــ حفتالجنة بالمكاره ــ تا هر ناكسی و نااهلی دعوی آشنائی نكند.
«
هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون
» مثال این قاعده دریای است كه آن دریا مقر جواهر گرانمایه، و در شب افروز ساختند.
و آنگه نهنگان و ماهیان عظیم حجاب آن جواهر و در ساختند.
دو تن برخیزند كه عشق آن در ایشانرا در میدان طلب كشد.
بكناره آن دریا شوند صعوبت آن بینند، و از فرات آن نهنگان هراس در ایشان پدید آید.
از آن دو مرد یكی چون آن اهوال و احوال با صعوبت بیند بترسد، و از آن طلب قدم باز نهد و از گفتار خویش تبرا كند.
این یكی صاحب آرزوی بود، در صفت رجولیت تمام نبود.
پنداشت كه این كار بآرزوی مجرد میبراید، وبیرنج بسر گنج میرسد و عزت شرع او را جواب میدهد كه ـ لیس الذین بالتمنی و لا بالتحلی.
|
با مات همی نهفته رازی باید
|
|
وز مات همی بخودت نیازی باید
|
|
الحق تو نکو مرغی ای زاغ سیاه
|
|
كت جفت همی سپید بازی باید!
|
و آن دیگر مرد، كه خداوند ارادت بود عشق جمال آن گوهر شب افروز دیده عقل وی از اهوال آن دریا بر دو زد، تا از آن معانی هیچ بخود راه ندهد، و آن جمال هر ساعتی و هر لحظتی بروی جلوه میكند، تا وی شیفتهتر و عاشقتر میشود! سرنگون بدریا شود.
اگر سعادت مساعدت نماید و توفیق رفیق بود در شب افروز در قبض طلب وی آید، و اگر بعكس این بود جانش نهنگان بغارت برند، و نامش در جریده لاابالی ثبت دارن.
و زبان حال گوید .
|
چون من دو هزار عاشق اندر ماهی
|
|
می كشته شوند و بر نیاید آهی!
|