p.389
نبوّت را بصمصام لاابالی بگذراند تا بدیگران خود چه رسد؟!
ور عنایت جمال و کرم «
بسم الله
» از درگاه لطف قدم رو نماید جملهٴ عالمیان را بخود راه دهد و در صدر دولت نشاند.
برقی از سرادقات استغناء ازل بجست، بحکم قهر بر
امیهٴ خلف
افتاد ؛
سوختهٴ آتش قطیعت گشت.
بادی از بادهای کرم از هوای لطف قدم بر دل
ابن امّ مکتوم
وزید و او را ببساط قرب رسانید.
ربّ العالمین از قصّه و حال هر دو خبر داد درین سوره که :
«
عبس و تولّی
» «
ان جآءه الاعمیٰ
»
ابتداء این سوره بیان حال آن دو مرد است، یکی
عبد الله بن امّ مکتوم
، آن درویش صحابه که قفر و فاقه شعار و دثار خود ساخته، شب و روز مجاور درگاه نبوّت و حاضر حضرت رسالت بوده، اندوه اسلام بجان و دل پذیرفته و بر بی کامی و بی نوائی دنیا رضا داده و دوستی خدا و
رسول
بر همه اختیار کرده، لاجرم از حضرت مولی نگر تا چه کرامت بدو رسیده و چه دولت روی بوی نهاده که ربّ العالمین از بهر وی
پیغامبر
خود را عتاب کرده و درشأن وی آیت فرستاده که :
«
عبس و تولّیٰ
» «
ان جآءه الاعمیٰ
»
این چنانست که ترا دوستی بود یکی از نزدیکان و برادران تو او را برنجانده و تو حرمت این برادر را بر روی وی شکایت و عتاب نکنی.
بلی با دیگری شکایت و عتاب وی کنی.
ربّ العالمین با فریشتگان میگوید : می بینید که
رسول
ما (ص) با آن مرد درویش نابینا چه کرد؟!
روی برو ترش کرد، ازو برگشت و روی بدوشمن ما آورد.
آنگه خطاب با مواجهت گردانید.
گفت :
«
وما یدریک لعلّه یزّکّی
» «
او یذّکّر فتنفعه الذّکریٰ
»
ای ــ
محمد
تو چه دانی کار و حال آن درویش؟
پاکی و راستی او ما دانیم ؛ یاداشت و یادکرد او ما بینیم. یا
محمد
بدرویشی و بینوایی وی منگر ؛
بدان نگر که پیوسته در محلّت محبّت ماست و معتکف درگاه ماست، مجاور کعبهٴ وصال ماست، از علائق و خلائق بریده، قدم بر بساط قرب نهاده، بر سر بادیهٴ دوستی لبّیک وفای ما زده.
یا
محمد