Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
84 الانشقاق سیم 10

p.431

قوله تعالی : « بسم الله الرحمن الرحیم » اسم عزیز رداؤه کبریاؤه، سناؤه علاؤه، علاؤه بهاؤه، جلاله جماله، جماله جلاله، المعهود منه لطفه، المألوف منه عطفه، کیف ما قسم للعبد؟ فالعبد عبده. ان اقصاه فالحکم حکمه، وان ادناه فالأمر أمره.

مؤمنان در گفتار این نام دو قسم اند : قومی را نظر بر جمال لطف و کرم آمد، بنازیدند ؛ قومی را نظر بر جلال کبریاء قدم آمد، بنالیدند ؛ نازیدن ایشان بر امید وصال و نالیدن اینان از بیم فصال. اذا نظروا الی الجلال طاشوا واذا نظروا الی الجمال عاشوا. ای مسکین که نام او میشنوی و نه از جلال او خبر داری و نه از جمال او اثر شناسی، و حق جل جلاله با تو می گوید : ابتدای کارها امروز بنام من کن تا من فردا انتهای کارها بکام تو کنم. نامی که مونس دل غریبانست و پشت و پناه عاصیان، نامی که دل عارفان بجوش آرد و زبان عاصیان بفریاد و خروش آرد، نامی که هر که آن را عزیز دارد در دو جهان عزیز گردد.

بشر حافی در شاهراهی میرفت ؛ کاغذ پاره‌ای یافت که بر وی نام الله نوشته بود،


p.432

برگرفت آن را و ببوی خوش معنبر و معطر کرد ؛ همان شب در خواب او را گفتند : تو نام ما خوشبوی کردی، ما نیز نام تو در دو جهان خوشبوی کردیم. قوله :

« اذا السماء انشقت » بر قول بعضی از مفسران اینجا تقدیم و تأخیر است. المعنی : « یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه » « اذا السماء انشقت » یعنی : ای فرزند آدم روز رستاخیز، روز بعث و نشر، روز فصل و قضا که از هیبت و سیاست الله و از صعوبت و عظمت رستاخیز آسمانها شکافته گردد و بنعت تواضع و صفت طواعیت بفرمان حق درآید و منقاد شود و زمینها همچنین ؛ آن روز ای آدمیزاد هرچه کرده‌ای درین جهان و رنجها که برده‌ای خیرها و شرها که اندوخته‌ای، همه بینی و جزای آن سزای کردار و گرفتار خویش یابی. ای مسکین! اگر میخواهی که عمرت ضایع نبود، و فردا در آن انجمن کبری و عرصهٴ عظمی علی رؤس الاشهاد ترا فضیحت نرسد، امروز نصیحت آن به پیر طریقت بر کارگیر که مرید خود را میگفت : دی از تو گذشت بنادانی، و دریافتن فردا نمی دا نمی دانی! امروز بغنیمت دار که در آنی و عمل میتوانی، تا فردات نبود پشیمانی. مرد باید که صاحب وقت بود، و صاحب وقت کسی بود که شغل وقتش نه با اندیشهٴ ماضی گذارد نه بتفکر مستقبل که تفکر در ایام گذشته و تدبر در ایام مستقبل تضییع وقت است. و هر که وقت خویش بشناخت، و وقت او را درپذیرفت، در حال با خویشتن در دین چندان کار دارد که پروای دی و فرداش نباشد. گفتهٴ عزیزان ست که : « الصوفی ابن الوقت ». مرد صوفی در حالت صفا فرزند خویش است، دور از هرچه طبع را با او آشنایی است. حسن بصری گفت : کسانی را یافتم که ایشان بدنیا جوانمرد و سخی بودند، همهٴ دنیا بداندی و منت ننهادندی، و بوقت خویش چنان بخیل بودند که یک نفس از روزگار خویش نه بپدر دادندی نه بفرزند. و این آن سخن است که مهتر عالم ، سید ولد آدم (ص) گفت : « لی مع الله وقت لایسعنی فیه ملک مقرب ولانبی مرسل ». یگی از فقهای امت در صدر اول تصنیفی همی ساخت در بیان شرع و مسائل فقه. در آن اندیشه بود که ناگاه بانگ مرغی شنید، از سرکار بیفتاد ؛ گفت : عقری حلقی، آن مرغ مرده


p.433

همان ساعت از هوا فرو افتادو خداوندان دل را وقت بود که خیال حالت ایشان را زحمت آرد، و وقت باشد که اگر همه جهان در هم افتد ایشان را در وقت خویش از آن هیچ هیچ خبر نباشد.

شیخ بو سعید بو الخیر قدس روحه در نشابور زنجیر درهای خانه را نمد بر دوختی تا در وقت جنبانیدن، وقت ایشان را زحمت نیارد ؛ و فی معناه انشدوا :

از باد صبا خسته شود رخسارش
چون آینه کز نفس رسد ز نگارش
ز ان ترسم اگر برهنه دارد یارش
تیزی نظر خلق کند از کارش

شیخ الاسلام انصاری گفت رحمه الله : وقت آنست که جز از حق در آن نگنجد و مردان در آن سه اند : وقت یکی سبک است چون برق، و وقت یکی پاینده، و وقت یکی غالب. آنچه چون برق است غاسل است شوینده، و آنچه پاینده است شاغل است مشغول دارنده، و آنچه غالب است قاتل است کشنده. آنچه چون برق است از فکرت زاید، و آنچه پاینده است از لذت ذکر آید و آنچه غالب است از سماع و نظر خیزد، آنچه برق است دنیا فراموش کند تا ذکر آخرت روشن شود، و آنچه پاینده است از آخرت مشغول دارد تا حق معاین گردد، و آنچه غالب است رسوم انسانیت محو کند تا جز از حق نماند.

« یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه ». پیر بو علی سیاه وقتی در بازاaر میرفت، سایلی میگفت : بحق روز بزرگ مرا چیزی دهید. پیر از هوش برفت. چون بهوش باز آمد، او را گفتند : ای شیخ ترا این ساعت چه روی نمود؟ ــ گفت هیبت و عظمت آن روز بزرگ. آنگه گفت : واحزناه علی قلة الحزن، و احسرتاه علی قلة التحسر، وا اندوها از بی اندوهی، واحسرتا از بی حسرتی. عالمی مشغول باطلال و رسوم، و خالی بگذاشته حضرت آن حی قیوم ؛ خود هیچکس در اندیشهٴ این آیت نیست که : « انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه ». یکی عروس طبیعت پیش نشانده و بز و زیور و رنگ و بوی مشغول شده، و آنگه میخواهد که سلاطین


p.434

شریعت و شاهان حقیقت او را بسرادقات سر و خیام بر خود راه دهند. هیهات یکی قرطهٴ جفا پوشیده و تیغ هوی کشیده و میخواهد که با جوانمردان طریقت بصفهٴ صفا و قبهٴ بقا فرو آید ؛ کلا و لما .

باطن تو کی کند مرکب شاهان سفر

تا نگردد رای تو بر مرکب همت سوار
چون زنان تا کی نشینی بر امید رنگ و بوی

همت اندر راه بنده و گام زن مردانه وار.

اگر میخواهی که فردا کحل لطف لطیفهٴ « وجوه یومئذ ناضرة » در دیدهٴ تو کشند، امروز گرد سنب براق شرع در دیدهٴ عقل کش، و پای از قید و دام محمد رسول الله بیرون مکش، احوال خود را مراقب باش، و بر اداء فرائض و نوافل مواظب باش و قدم خود را بگزارد حقوق حق مطالب باش، و با نفس خویش بذرات حبات بحکم احتیاط راه دین محاسب باش، تا فردا حقایق « فسوف یحاسب حسابا یسیرا » « وینقلب الی اهله مسرورا » بر تو کشف کنند و لطایف غیبی از پردهٴ « لترکبن طبقا عن طبق » از بهر تو آشکارا کنند و ترا باین محل رفیع رسانند که : « لهم اجر غیر ممنون » لامقطوع و لامنقوص. و گفته‌اند : « لترکبن طبقا عن طبق » اشارتست بمقامات مصطفی (ص) . رب العزة جل جلاله پیش از آنکه جان مطهر منور وی در صدف خاک نهاد، او را بر سه مقام بداشت : بر مقام قرب تا انس یافت، و بر مقام لطف تا انبساط یافت، و بر مقام هیبت تا ادب یافت، بلطف خود کارش بپرداخت، بقربش بنواخت، به هیبتش در بوتهٴ خشیت بگداخت. پس چون درین عالم آمد، هر که در وی نظر کرد از مقام هیبت او خوف یافت، و از مقام انس او رجا یافت، و از مقام قرب او مهر یافت، بعضی مفسران گفتند : « لترکبن طبقا عن طبق » اشارتست بدرجات و منازل رفعت و قربت او (ص) . در شب معراج که حق جل جلاله سر ویرا جذب کرد و سروی مر روح وی را جذب کرد، و روح وی قلب وی را جذب کرد،


p.435

و قلب وی نفس وی را جذب کرد. کون جویان نفس گشت، نفس جویان قلب گشت، قلب جویان روح گشت، روح جویان سر گشت، سر جویان مشاهدهٴ حق گشت ؛ کون بفریاد آمد که نفس کو؟ مرا بی نفس قرارنه، نفس بفریاد آمد که قلب کو؟ مرا بی قلب قرارنه، قلب بفریاد که روح کو؟ مرا بی روح قرارنه، روح بفریاد آمد که : سر کو؟ مرا بی سر قرارنه، سر بفریاد آمد که : مشاهدهٴ حق کو؟ مرا بی مشاهدهٴ حق قرارنه ؛ دنا بنفسه فتدلی بقلبه فکان قاب قوسین بروحه او ادنی بسره. هذا معنی قوله :

« لترکبن طبقا عن طبق »


_