p.473
|
فیالیت شعری والامانی کثیرة
|
|
ایشعر بی من بت ارعی له الشعری
|
|
یار از دل من خبر ندارد گوئی
|
|
یا خواب بمن گذر ندارد گوئی
|
|
تاریک ترست هر زمانی شب من
|
|
یا رب شب من سحر ندارد گوئی!
|
ای عنوان نامهٴ آشنائی، ای طغرای منشور دوستی، ای صیقل آینهٴ یقین، ای علمدار لشگر دین، ای ربایندهٴ جانها و غارت کنندهٴ دلها، بر سر کوی یافت نالهٴ واجدان تو، در قعر دریای محبت غوص شیفتگان تو، در معرکهٴ معارف جان باختن عاشقان تو، در میدان بالا تاختن سوختگان تو.
طعمه سازیم جان خویش.
آن بازی را که پرواز کند در فضای طلب تو فدا کنیم دل خویش.
آن مفلسی زا که آه کند از درد نایافت تو، نثار کنیم دیدهٴ خویش.
آن منتظری را که بود در آرزوی دیدار تو .
|
هر شب نگرانم بیمن تا تو برآئی
|
|
زیراکه سهیلی و سهیل از یمن آید
|
|
کوشم که بپوشم صنما نام تو بر خلق
|
|
ز اول سخنی نام تو اندر دهن آید!
|
«
هل اتیک حدیث الغاشیة
» یا
محمد
بیدار و هشیار باش و خلق را تنبیه کن و ایشان را خبر ده از کار رستاخیز و شداید و عظایم آن روزی و چه روزی؟!
روز هیبت و عظمت.
روز سیاست و صولت.
روز تغابن و حسرت! مسمار سکوت بر زبانها زده، مهر قهر بر لبها نهاده، بنده عدل بر پایها بسته، خاک مذلت بر رخسارها نشانده، منادی عدل برخاسته که : ای زبانهای گویا خاموش گردید، ای دستهای خاموش سخن گوئید، ای گواهان ناگویا امروز نوبت گفتار شماست، ای جواسیس قدرت آنچه دیدهاید بنمائید، ای گماشتگان حکمت آنچه دانید بگوئید، ای بازرگانان راه آخرت بضاعتهای خود پیش آرید، ای گماشتگان حضرت عزت نامهها در دست این لشگر نهید، ای عاصیان و مجرمان سجلات زلات خود بر خوانید.
چون این خطاب سیاست و عزت بخلق رسد، عاصیان و بدکاران همه از بیم و خجالت
(۱)
سر در