Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
89 الفخر سیم 10

p.491

قوله تعالی : « بسم الله الرحمن الرحیم » بسم الله کلمة منیعة لیس یمسو الی فهمها کل خاطر، فخاطر غیر عاطر عن علم حقیقته متقاصر، کلمة عزیزة من ذکرها عز لسانه ومن صحبها اهتز جنانه. قدر « بسم الله » کسی داند که دلی صافی دارد، و در دل یادگار الهی دارد (۱) ، ساحت سینه ازلوث غفلت پاک دارد، نظر الله پیش چشم خویش دارد، خلوت « و هو معکم » نقش نگین یقین خود گرداند، عین بیداری و هشیاری شود، تا چون نام او گوید، طنطنهٴ حروف بسمعها میرسد و غلغلهٴ عشق بجانها می بود. قوله تعالی :

« والفجر » جلیل و جبار خداوند کردگار، سوگند یاد میکند بمصنوعات و افعل خود، و او را جل جلاله رسد، و از خداوندی وی سزد که اگر خواهد سوگند بذات خود یاد کند ؛ چنانکه : « فوربک لنسئلنهم » « فورب السماء والارض انه لحق ». و اگر خواهد بصفات خود یاد کند، کقوله : « ق والقران المجید » « ص والقران ذی الذکر ». و اگر خواهد بافعال خود یاد کند، کقوله : « والفجر ولیال عشر » این را تقسیرهاست از اقوال مفسران ؛ میگوید : ببام محرم که اول سالست، ببام ذی الحجه که ماه حج و زیارتست، ببام روز آدینه که حج درویشانست، ببام همه


p.492

روز در همه سال که وقت مناجات دوستانست و ساعت خلوت عارفانست ؛ ببام دل دوستان که محل نظر خداوند جهانست، بروشنائی صبح معرفت که آسایش مؤمنانست و و راحت ایشان از آنست.

« ولیال عشر » بشبهای دههٴ ذی الحجه که روز عرفه در آنست، بشبهای دههٴ محرم که عاشو را آخر آنست، بشبهای دههٴ آخر رمضان که شب قدر تعبیهٴ آنست، بشبهای دههٴ نیمهٴ شعبان که شب برات با آنست، بشبهای دههٴ موسی که : « واتممناها بعشر » بیان آنست و مناجات موسی با حق حاصل آنست.

« والشفع » بجملهٴ خلق عالم که همه جفت آفرید دوان دوان قرین یکدیگر یا ضد یکدیگر، چنانکه نرینه و مادینه، روز و شب، نور و ظلمت، آسمان و زمین، بر و بحر، شمس و قمر، جن و انس، طاعت و معصیت، سعادت و شقاوت، عز و ذل، قدرت و عجز، قوت و ضعف، علم و جهل، حیات و ممات، صفات خلق چنین آفرید با ضد آفرید، و جفت یکدیگر آفرید، تا بصفات آفریدگار نماند ؛ که عزش بی ذل است، و قدرت بی عجز، و قوت بی ضعف، و علم بی جهل، و حیات بی موت، و بقا بی فنا. پس او « وتر » است یکتا و یگانه. دیگر همه شفع اند جفت یکدیگر ساخته. قومی علماء گفتند : « شفع » کوه صفا است و کوه مروه ، و « وتر » جانهٴ کعبه ؛ « شفع » مسجد حرام است و مسجد مدینه ، و « وتر » مسجد اقصی . « شفع » روز و شب است جفت یکدیگر، « وتر » روز قیامت است که آن را شب نیست. « شفع » نفس و روح است، امروز قرین یکدیگر، « وتر » روح باشد فردا که از قالب جدا شود. « شفع » ارادت است و نیت، « وتر » همت است غریب و بیکس. « شفع » زاهد است و عابد قرین یکدیگر، « وتر » مرید است، مرید تنها رود بی قرین و بی خدین (۱) .

فرید عن الخللن فی کل بلدة
اذا عظم المطلوب قل المساعد.

خلیل صلوات الله علیه دعوی مریدی کرد، گفت : « واعتزلکم وما تدعون من دون الله وادعوا ربی فانهم عدو لی الا رب العالمین « انی وجهت وجهی » الآیة...


p.493

هر کجا در عالم قرینه‌ای بود، یا پیوندی، از همه بیزار شد، آواز برآورد که : « انی ذاهب الی ربی سیهدین » بقیتی با وی بماند و ندانست که : المکاتب عبد مابقی علیه درهم. گوشهٴ دل وی بفرزند مشغول شد ندا آمد که : « قربه لی قربانا » ای ابراهیم اگر دعوی مریدی میکنی، مرید باید که « وتر » بود قرینه ندارد، تنها بود، تنها رود ؛ این فرزند قرینهٴ تو است، او را از دل برون کن ؛ بقربان ده تا مریدی صادق باشی. و گفته‌اند : نشان صدق ارادت آنست که از پیش خویش برخیزد، بود خود نابود انگارد، چنانکه آن پیر طریقت گفت :

الهی بود من بر من تاوان است، تو یکبار بود خود بر من تابان ؛ الهی معصیت من بر من گرانست، تو رود جود خود بر من باران (۱) ؛ الهی جرم من زیر حلم تو پنهانست، تو پردهٴ عفو خود بر من گستران. و گفته‌اند : ارادت مرید خواست ویست و در راه بردن، و خواست مرد از خاست وی خیزد، و خاست او از شناخت خیزد، تا نشناسد نخیزد و تا نخیزد نخواهد، و تا نخواهد نجوید. این همه منازل عبودیت اند و مراحل عبادت. مرید چون این منازل باز برد، مطلوب او جمله طالب گردد، از غیب این ندا بجان وی رسد که : « یا ایتها النفس المطمئنة » « ارجعی الی ربک راضیة مرضیة » سیصد و شصت نظر از ملکوت قدس میآید و با هر نظری این تقاضا میرود که : « ارجعی » هنوز گاه آن نیامد که باز آیی و با ما بسازی؟ وقت نیامد که ما را باشی؟ .

ای باز هوا گرفته باز آی و مرو
کز رشتهٴ تو سری در انگشت منست.

و زینها که چون آئی از راه دنیا نیائی که قدمت بوحل فرو شود، و از زاه نفس نیائی که بما نرسی. بر درگاه ما دل را بارست نیز هیچیز دیگر را راه نیست و بارنیست.

بزرگی را پرسیدند که : راه حق چونست؟ ــ گفت : قدم در قدم نیست، اما دل در دل است و جان در جان. بجان رو تا درگاه رسی، بدل رو تا بپیشگاه آیی .

خون صدیقان بپالودند و زان ره ساختند

جز بجان رفتن درین ره یک قدم را بارنیست.

p.494

« یا ایتها النفس المطمئنة » خوشا روزا که این قفس بشکنند و این مرغ باز داشته را باز خوانند و این رسم و آیین خاکیان از راه مقربان بردارند، شیطان پوشیده در صورت آدمیت بیرون شود و جوهر ملک چهرهٴ جمال بنماید. دشمن از دوست جدا شود. عزیزا گمان مبر (۱) که عزرائیل را فرستند تا ترا بگرداند از آنچه تو در آنی. او غشاوت انسانیت از روی دل برکشد و بداغ نگاه کند، اگر نشان معرفت در آن داغ بندگی بیند بحرمت باز گردد و گوید : مرا درین معدن تصرف نیست که بضاعت حق است، و گوید : یارب العزة مرا زهرهٴ آن نیست که در آن تصرف کنم. این مرد از آنجمله باشد که قرآن مجید خبر می دهد که : « الله یتوفی الانفس حین موتها » . عزیزا نگر تا از آن جمله نباشی که عزرائیل را ننگ آید از جان ستدن تو، لابل از آن قوم باشی که عرزائیل را یارای آن نباشد که بحضرت جان تو درشود.

بزرگی را پرسیدند که : جانها درین راه حق بوقت نزع چون بود؟ ــ گفت : چون صیدها در دام آویخته و صیاد با کارد کشیده، بر سروی رسیده. – گفتند : چون بحق رسد چون بود؟ ــ گفت : چون صید از فتراک درآویخته.

ای درویش اگر روزی صید دام وی شوی و کشتهٴ راه وی گردی، بعزت عزیز که جز بر کنگرهٴ عرش مجیدت نبندد « من احبنی قتلته ومن قتلته فانادیته » .

دیدی ملکی که دست درویش گرفت
آنگه بنواخت در بر خویش گرفت
آنگه بولی و صاحب جیش گرفت
آنگاه بکشت و کشته را پیش گرفت؟!


p.491
۱- الف : کارد.
p.492

۱) خدين : يار و دوست و معشوق. ترجمه و شرح قاموس.
p.493

۱-الف : گستران.
p.494

۱- الف : عزيزان گمان مبريد.