p.493
هر کجا در عالم قرینهای بود، یا پیوندی، از همه بیزار شد، آواز برآورد که : «
انی ذاهب الی ربی سیهدین
»
بقیتی با وی بماند و ندانست که : المکاتب عبد مابقی علیه درهم.
گوشهٴ دل وی بفرزند مشغول شد ندا آمد که : « قربه لی قربانا » ای
ابراهیم
اگر دعوی مریدی میکنی، مرید باید که «
وتر
» بود قرینه ندارد، تنها بود، تنها رود ؛
این فرزند قرینهٴ تو است، او را از دل برون کن ؛ بقربان ده تا مریدی صادق باشی.
و گفتهاند : نشان صدق ارادت آنست که از پیش خویش برخیزد، بود خود نابود انگارد،
چنانکه آن
پیر طریقت
گفت :
الهی بود من بر من تاوان است، تو یکبار بود خود بر من تابان ؛
الهی معصیت من بر من گرانست، تو رود جود خود بر من باران
(۱)
؛ الهی جرم من زیر حلم تو پنهانست، تو پردهٴ عفو خود بر من گستران.
و گفتهاند : ارادت مرید خواست ویست و در راه بردن، و خواست مرد از خاست وی خیزد، و خاست او از شناخت خیزد، تا نشناسد نخیزد و تا نخیزد نخواهد، و تا نخواهد نجوید.
این همه منازل عبودیت اند و مراحل عبادت.
مرید چون این منازل باز برد، مطلوب او جمله طالب گردد، از غیب این ندا بجان وی رسد که : «
یا ایتها النفس المطمئنة
» «
ارجعی الی ربک راضیة مرضیة
»
سیصد و شصت نظر از ملکوت قدس میآید و با هر نظری این تقاضا میرود که : «
ارجعی
» هنوز گاه آن نیامد که باز آیی و با ما بسازی؟
وقت نیامد که ما را باشی؟ .
|
ای باز هوا گرفته باز آی و مرو
|
|
کز رشتهٴ تو سری در انگشت منست.
|
و زینها که چون آئی از راه دنیا نیائی که قدمت بوحل فرو شود، و از زاه نفس نیائی که بما نرسی.
بر درگاه ما دل را بارست نیز هیچیز دیگر را راه نیست و بارنیست.
بزرگی را پرسیدند که : راه حق چونست؟ ــ گفت : قدم در قدم نیست، اما دل در دل است و جان در جان.
بجان رو تا درگاه رسی، بدل رو تا بپیشگاه آیی .
|
خون صدیقان بپالودند و زان ره ساختند
|
|
|
جز بجان رفتن درین ره یک قدم را بارنیست.
|