p.509
متشا کل، اضداد متماثل، هر یکی بمقدار خویش ساخته ؛
هر عضوی بنوعی از جمال آراسته، نه بر حد او فزون، نه از قدر او کاسته.
هر یکی را صفتی داده و در هر یکی قوتی نهاده.
حواس در دماغ، بها در پیشانی، جمال در بینی، سحر در چشم، ملاحت در لب، صباحت در خد، کمال حسن در موی ؛ نه پیدا که صنایع در طبایع نیکوتر یا تدبیر در تصویر شیرینتر.
چندین غرائب و عجائب آفریده از قطرهٴ آب، عاقل در نظارهٴ صنع است و عافل در خواب.
چون بدیدهٴ ظاهر بنشان شواهد قدرت نظر کردی، بدیدهٴ باطن در لطائف حکمت نیز نظر کن تا دلایل محبت و آثار عنایت بینی.
آدمیت عالم صورت است و دل عالم صفت، آدمیت دل است و دل صدف نقطهٴ سر.
چنانکه اجرام و اجسام عالم در صورت آدمیت متحیر شده، آدمیت در صورت در متحیر شده و دل در نقطهٴ سر متحیر شده و سر بر طرف حد فنا و بقا مانده، گهی در فنای
(۱)
فناست گهی در قبای بقا.
چون در فنا بود عین سوز و نیاز شود، چون در بقا بود همه راز و ناز شود.
چون در فنا بود گوید : از من زارتر کیست؟ چون در بقا بود گوید : از من بزرگوارتر کیست؟!
|
گاهی که بطینت خود افتد نظرم
|
|
گویم که : من از هرچه بعالم بترم!
|
|
چون از صفت خویشتن اندر گذرم
|
|
از عرش همی بخویشتن درنگرم!!
|