Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
91 الشمس سیم 10

p.508

قوله تعالی : « بسم الله الرّحمن الرّحیم » « بسم الله » کلمة سماعها یوجب روحاً لمن کان یشاهد الایقان، وذکرها یوجب لوحاً لمن کان یوصف البیان، فالرّوح من جود الاحسان، و اللّوح من شهود السّلطان، وکلّ مصیب وله من الحقّ سبحانه نصیب.

بنام او که مصنوعات از قدرت او نشان، مخلوقات از حکمت او بیان، موجودات بر وجود او برهان ؛ نه متعاور زیادت، نه متداول نقصان. انس با او زندگانی دوستان، و مهر او شادی جاودان. شیرین سخن است و زیبا صنع و راست پیمان. خداوندی که در هر جای صنعی حبّی دارد، و در هر امری لطفی خفی دارد ؛ عقل و فهم آدمی عاجز از دریافت آثار قدرت او، دست فکرت آدمی هرگز نرسد بدامن حکمت او. یکی اندیشه کن درین آب و گل که چه نقش آمد از قلم تقدیر و تصویر او؟ باز در نطفهٴ مهین نظاره کن که جنین هیکل جسمانی و شخص انسانی و صورت رحمانی از آن نطفه چون ظاهر گشت بقدرت او؟! اینست که ربّ العالمین گفت در قرآن مجید کلام قدیم او : « ونفس وما سوّیٰها » « فالهمها فجورها وتقویٰها ». بیچاره آدمی که عزّ و شرف خود نمی شناسد و ازین قالب خاکی جز باسمی و جسمی و رسمی راه نمیبرد و نمیداند که : « کرّمنا بنی آدم » چه سرّ دارد؟ « خلقکم اطواراً » چه حکمت دارد؟ « فی احسن تقویم » چه بیانست؟ و « صوّرکم فاحسن صورکم » چه عیانست؟ ای جوانمرد از نهاد انسانی و شخص آدمی نخست در صورت او اندیشه کن که ربّ العالمین از قطرهٴ آب ریخته چه صنع نموده!. نقشهای گوناگون حاصل شده ب کن فیکون اعضاء


p.509

متشا کل، اضداد متماثل، هر یکی بمقدار خویش ساخته ؛ هر عضوی بنوعی از جمال آراسته، نه بر حدّ او فزون، نه از قدر او کاسته. هر یکی را صفتی داده و در هر یکی قوّتی نهاده. حواسّ در دماغ، بها در پیشانی، جمال در بینی، سحر در چشم، ملاحت در لب، صباحت در خدّ، کمال حسن در موی ؛ نه پیدا که صنایع در طبایع نیکوتر یا تدبیر در تصویر شیرین‌تر. چندین غرائب و عجائب آفریده از قطرهٴ آب، عاقل در نظارهٴ صنع است و عافل در خواب. چون بدیدهٴ ظاهر بنشان شواهد قدرت نظر کردی، بدیدهٴ باطن در لطائف حکمت نیز نظر کن تا دلایل محبّت و آثار عنایت بینی. آدمیّت عالم صورت است و دل عالم صفت، آدمیّت دل است و دل صدف نقطهٴ سرّ. چنانکه اجرام و اجسام عالم در صورت آدمیّت متحیّر شده، آدمیّت در صورت در متحیّر شده و دل در نقطهٴ سرّ متحیّر شده و سرّ بر طرف حدّ فنا و بقا مانده، گهی در فنای (۱) فناست گهی در قبای بقا. چون در فنا بود عین سوز و نیاز شود، چون در بقا بود همه راز و ناز شود. چون در فنا بود گوید : از من زارتر کیست؟ چون در بقا بود گوید : از من بزرگوارتر کیست؟!

گاهی که بطینت خود افتد نظرم
گویم که : من از هرچه بعالم بترم!
چون از صفت خویشتن اندر گذرم
از عرش همی بخویشتن درنگرم!!


p.509
۱- فنا : بکسر نخستين، پيشگاه فراخ سرای. شرح و ترجمهٴ قاموس.