p.531
روزی چند که وحی منقطع گشته بود،
رسول خدا (ص)
دلتنگ همی بود.
هر ساعتی با
صدیق
اکبر گفتی : « یا
بابکر
ندانم با سبب چیست که
روح الامین
نمی آید مگر بساط وحی درنوشتهاند، یا بر منشور نبوت طغرای عزل کشیدهاند »؟!
صدیق
، همی گفتی : ای
سید خافقین
و ای
چراغ عالمین
مگر از حضرت عزت دستوری آمدن نیافته باشد، و دشمنان همی گفتند : ان
محمدا
ودعه ربه، مگر خدای
محمد
محمد
را بگذاشت و رها کرد.
رسول
هر وقتی ببالای
بو قبیس
بر رفتی و طیلسان نبوت را در خاک کردی و بزاری بگریستی و بضرب مثل گفتی : « انی لاجد نفس الرحمن من قبل «
الیمن
».
|
هر شب نگرانم بیمن تا تو برآئی
|
|
|
زیراکه سهیلی و سهیل از یمن آید.
|
روزی عظیم دلتنگ شده بود، روزی مبارک بر خاک نهاده گفت : پادشاها بحق آن نسیم صباء دولت معرفت که بهر وقت سحر گاهی بر درگاه دل دوستان گذر کند، که یکبار دیگر صحرای سینهٴ
محمد
را بآن نسیم وحی پاک خوش گردانی.
آن ساعت زلزله در ملکوت اعلی افتاد.
هفت اطباق زمین در جنبش آمده، خلق دریاها خون از دیدگان گشاده، صحابهٴ صدق چون صورت او در قهر آن عتاب دیدند هر یکی ماتمی گرفته.
عائشهٴ
صدیقه
میگوید که :
رسول خدا (ص)
در آن تلهف و تشوق و تعطش بود که همی ناگاه آثار وحی در طلعت مبارک
سید
قاب قوسین
پیدا آمد.
یاران از پیش وی برخاستند و برید حضرت جلال
جبرئیل
امین
وحی پاک بمسامع سر او رسانید که : «
والضحی
» «
واللیل اذا سجی
»
ای
سید
بحق روشنائی روی تو و سیاهی موی تو که ما ترا فرو نگذاشتیم و از دوستی تو هیچ نکاستیم و درین عتاب جز سعادت امت تو نخواستیم.
قوله :
«
ولسوف یعطیک ربک فترضی
» وقتی
جبرئیل امین
(ع)
بحضرت نبوت درآمد،
سید
را دید (ص) بی قرار و بی آرام گشته، عنان دل بدست غم سپرده، سوز و اندوه وی بغایت رسیده، دیدهٴ وی لؤلؤ بازگشته.
جبرئیل
گفت : ای
سید کونین
و ای