p.605
خداوندی و بنده نوازی!
ازین عجبتر كه ایشانرا در آن حال كه بازداشت، از خدمت باز داشت نه از مخدوم، تا اگر تن از خدمت باز ماند دل از مخدوم باز نماند، ایشانرا دستوری ذكر داد هم در دل هم بر زبان و مرهمی نهاد بآنچه گفت ــ « أنا جلیس من ذكرنی » تا نومید نشوند، و از بساط قرب به نیوفتند.
چون از خدمت بازماندند كه نه هر كه رسید خود بخدمت و طاعت ظاهر رسید، اگر علت رسیدن خدمت ظاهر بودی از سحرهٴ
فرعون
چه خدمت آمد!
و از
ابلیس
مهجور
چه بود از خدمت كه نیامد؟
ایشانرا بیخدمت برخواند، و این را با خدمت براند، این بود خواست او، و چنین آمد حكم او، نه برخواست او اعتراض!
نه از حكم او اعراض! یفعلالله ما یشاء و یحكم ما یرید.
|
شهریست بزرگ و من بدو در میرم
|
|
تا خود زنم، و خودكشم، و خود گیرم
|
«
نِسآؤُكُم حِرثٌ لَكُم
» الآیة ... ــ بنده را نفس است و دل، نفس از عالم سفلی است و اصل آن از آب و خاكست، و دل از عالم علوی است، یعنی آن لطیفهٴ ربانی كه مایه آن نور پاك است، نفس را مقام غیبت آمد، و دلرا مقام شهود، و الیه الاشارة بقوله صلع : ــ « ما من آدمیّ الّاو قلبه بین اصبعین من اصابع الله » ــ
پس نفس كه در غیبت بماند شرع او را با امثال و اشكال خویش مساكنت داد، و بدان منت بر نهاد گفت : ــ «
نِسآؤُكُم حَرثٌ لَكُم فَأتوا حَرثَكُم اَنّی شِئتُم
»
جای دیگر گفت «
فانكحوا ما طاب لكم منالنساء
».
جای دیگر گفت : «
لتسكنوا الیها و جعل بینكم مودة و رحمة
»
این حظوظ یافتن و با مثال و اشكال گرائیدن نصیب نفس است كه در وهدهٴ غیرت بماندست، اما دل كه در مقام مشاهدت است حرام است او را كه بغیری گراید، یا خود بمخلوقی فرو آید، و تا خود را از خلق باز نبرد و سرّخویش از غیر حق طهارت ندهد، در تحت این كلمت نشود كه ــ «
یحبّ المطهرین
».
ربالعالمین دوست دارد این چنین پاكانرا، و ایشانرا مردان خواند آنجا كه گفت : ــ «
فیه رجالٌ یحبّون ان یتطهروا والله یحبّ المطهّرین
».
و بدانك خبائث درین سرای حكم بر دو قسم است : یكی خبث عین است كه