p.676
ای راه طلب حقیقت.
چه راهی که قدمهای دوستان در توواله شد؟!
ای آتش محبت حق.
چه آتشی که جانهای عزیزان ترا هیزم شد؟!
ای قبلهٴ «
بسم الله
».
چه قبلهای که هر که روی در تو آورد دمار از جان و روانش برآوردی.
آن کدام دلست که آتش خانهٴ حسرت تو نیست؟!
آن کدام جانست که در مخلب باز قهر تو نیست؟
|
گفتم که : چو زیرم و بدست تو اسیر
|
|
|
بنواز مرا، مزن تو ای بدر منیر
|
|
گفتا که : ز زخم من تو آزار مگیر
|
|
|
در زخمه بود همه نوازیدن زیر
|
عزیز جانی باید که او را بر اسرار «
بسم الله
» اشرافی دهند، یک شظیة
(۱)
از حقیقت این نام بر کنگرهٴ طور تجلی کرد طبق طبق از وی میشکافت، و از هم فرو میریخت، تا در عالم ذره ذره گشت، گفتا : پادشاها اگر سنگ سیاه طاقت این نام داشتی خود در بدو وجود امانت قبول کردی.
آری کوه باصلابت برنتافت و طاقت نداشت و دلهای ضعفای این امت برتافت و قبول کرد.
ای جوانمرد! نه آن دلها میگویم که کلیسیای شرک و شهوت بود، دلهای بارگیران حضرت سلطان می گویم، و بارگیر سلطان کسی بود که در همهٴ اوقات و حالات اگر غرقهٴ لطف و عطا بود یا خستهٴ تیر بلا، بازگشت وی جز با حضرت ربوبیت نبود، همه او را داند، همه او را خواند، قصه نیاز خود بدو بردارد، از هوا جس و وساوس استعاذت بوی کند، اینست که رب العالمین می گوید :
«
قل اعوذ برب الناس
»
ای ــ «
اعوذ برب الناس
» «
من شر
» «
الجنة والناس
» ای
محمد
! بندگانم را بگو تا چون از شر دیو و مردم فریاد خواهند، بمن خواهند، و با درگاه من گریزند ؛ که جز درگاه من ایشان را پناه نیست، و خستگی ایشان را مرهم جز از فضل ما نیست.
هر جا که در عالم درویشی است خستهٴ جرمی، درماندهٴ دردست خصمی، ما مولای اوئیم ؛ هر جا که خراب عمری است، مفلس روزگاری، ما خریدار او ایم ؛ هر جا که سوختهای است، بیخودی، لاف زنندهای، بی خبری، ما شادی جان