p.74
کردهام بهر آسمان صدهزار سال همی بالا گرفتم پنداشتم که آن بالا گرفتن من کرامتی است و نواختی چون نیک نگه کردم معنی آن بود که تا هرچند بالا بیش چون بیفتم سخت تر و صعب تر افتم ؛ ای
عمر
تو هفصد هزار ساله عبادت من ندیدهٴ و من ترا پیش بت بسجود دیدهام.
عمر
دست از وی بداشت و زبان حال ابلیس از سر مهجوری میگوید .
|
گفتم چو دلم با تو قرین خواهد بود
|
|
مستوجب شکر و آفرین خواهد بود
|
|
بالله که گمان نبردم ای جان جهان
|
|
کامید مرا فذلک این خواهد بود
|
«
ختم الله علی قلوبهم
» ـ یکی را مهر بیگانگی بر دل نهادند تا در کفر بماند، یکی را مهر سرگردانی بر دل نهادند تا در فترت بماند، آن بیگانه است رانده و سر راه گم کرده، و این بیچاره در راه بمانده و بغیر دوست از دوست بازمانده.
|
بهرچ از راه باز افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
|
|
|
بهرچ از دوست و امانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
|
نه هرکه از کفر برست او بحق پیوست که وی از خود برست، او که از کفر برست بآشنائی رسید و او که از خود برست بدوستی رسید، و از آشنایی تا دوستی هزار منزل است و از دوستی تا بدوست هزار وادی.
|
مازلت أنزل من ودادک منزلا
|
|
یتحیر الالباب عند نزوله
|
«
ومن الناس من یقول آمنا بالله
» ـ این قصه منافقان است و سر نفاق منافقان بشرف
مصطفی
باز میگردد از دو وجه ـ یکی از روی غیرت دیگر از روی رحمت.
چون
مصطفی
محبوب حق بود وجمال و کمال از حدود افهام و اوهام او درگذشته الله تعالی او را بحکم غیرت در پرده عصمت خویش گرفت، و نفاق منافقان نقاب جمال وی ساخت، وز عالمیان در حجاب شد تا کس او را بحقیقت بنشناخت و چنانک بود او را بکس ننمود، « وتریهم ینظرون الیک و هم لایبصرون » اگرنه نفاق آن منافقان نقاب آن طلعت بودی خلایق همه خاک در نور غیب انداختندی.
آن چنان آفتابی و نوری و ضیائی را چنین نفاقی که نفاق
عبدالله ابی سلول
و مانند او بود بکار باید، و اگرنه شعاع آن جمال بآدمیان بیش از آن کردی که جمال
عیسی
با قوم
عیسی
کرد تا گفتند ـ
المسیح
ابن الله
.