Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
2 البقرة اول 1

p.92

« واذا قیل لهم آمنوا » ـ الآیة ـ ای خداوند کریم، ای کردگار نامدار حکیم، ای در وعد راست و در عدل پاک، و در فضل تمام، و در مهر قدیم، آنچه خواهی مینمائی و چنانک خواهی می آرائی. هر یکرا نامی و در دل هر یک از تو نشانی


p.93

رقم شایستگی بر قومی، و داغ نبایستگی بر قومی، شایستهٴ از راه فضل درآورده بر مرکب رضا ببدرقهٴ لطف در هنگام اکرام در نوبت تقریب. و ناشایستهٴ در کوی عدل رانده بر مرکب غضب ببدرقهٴ خذلان در نوبت حرمان. این حرمان و آن تقریب نه از آب آمد و نه از خاک که آن روز که این هر دو رقم زد نه آب بود و نه خاک فضل و لطف ازلی بود و قهر و عدل سرمدی، آن یکی نصیب مخلصان و این یکی بهرهٴ منافقان.

پیر طریقت گفت : « آه از قسمی پیش از من رفته! فغان از گفتاری که خودرائی گفته! چه سود ارشاد بوم یا آشفته؟ ترسان از آنم که آن قادر در ازل چه گفته! » منافقان که در زیر هدم عدل افتادند خویشتنرا خود پسندیدند، و نیکنامی بر خود نهادند. و مخلصان و صدیقان و صحابهٴ رسول را سفها گفتند. رب العالمین بکرم خود این نیابت بداشت و ایشانرا جواب داد که سفیهان نه ایشانند سفیهان آنند که ایشانرا سفیهان گویند. آری هرکه خویشتنرا نبود الله ویرا بود، هرکه فرمانبرداری الله را کمر بست الله بوی پیوست، من کان لله کان الله له. کافران فرا مصطفی را گفتند که تو مجنونی ـ یا ایها الذی نزل علیه الذکر انک لمجنون ـ الله گفت یا محمد اینان ترا دیوانه میگویند و تو دیوانه نهٴ « ما انت بنعمة ربک بمجنون » تو دوست مائی پسندیده مائی! ترا چه زیان که ایشان ترا نپسندند، ترا آن باید که منت پسندم. دوست دوست پسند باید نه شهر پسند.

« واذا لقواالذین آمنوا قالوا آمنا » ـ منافقان خواستند که جمع کنند میان صحبت مسلمانان و عشرت کافران، الله تعالی میگوید ـ یریدون ان یأمنوکم ویأمنوا قومهم ـ خواهند که هم از شما ایمن باشند هم ازیشان، اکنون نه از شما ایمن اند نه ازیشان، مذبذبین بین ذلک لا الی هؤلاء ولا الی هؤلاء .

مهر خود و یار مهربانت نرسد
آن خواه گر این و اگر آنت نرسد

ارادت و عادت با یکدیگر نسازند تاریکی شب و روشنائی روز هردو در یک حال مجتمع نشوند در یک دل دو دوستی نگنجد.

ایها المنکح الثریا سهیلا
عمرک الله کیف یلتقیان

p.94

هی شامیة اذا ما استقلت
و سهیل اذا استقل یمان

منافقان که بر مؤمنان استهزاء میکردند و جز زانک در دل داشتند بزبان میگفتند وا شیاطین سران خود یکی شدند تا بر مؤمنان کیدها ساختند و عذاب ایشانرا درحال می نگرفت، آن نه از نتاوستن الله بود با ایشان یا از فرو گذاشتن ایشان ـ کلا! و حاشا! فان الله تعالی یمهل و لایهمل. الله زودگیر و شتابنده نیست، که شتابنده بعذاب کسی باشد که از فوت ترسد ـ و الله تعالی بر همه چیز به همه وقت قادر بر کمال است، و تاونده با هر کاونده. بوی هیچ چیز درنگذرد و از وی فائت نشود. فرعون چهار صد سال دعوی خدائی کرد و سر از ربقه بندگی بیرون برد و الله تعالی وی را در آن شوخی و طغیان فرا گذاشت و عذاب نفرستاد. نه از آنک با وی می نتاوست یا در مملکت می دربایست، ولکن خداوندی بزرگوارست و بردبار و صبور، از بزرگواری و بردباری وی بود که او را زود نگرفت، و بزبان موسی کلیم بوی پیغام فرستاد و گفت : «یا موسی ، انطلق برسالاتی فانک بعینی و سمعی و معک ایدی و نصری، الی خلق ضعیف من خلقی بطر نعمتی و امن مکری، و غرته الدنیا حتی جحد حقی و انکر ربوبیتی، و عبد دونی، و زعم انه لایعرفنی و انی اقسم بعزتی لولاالعذر و الحجة اللذان وضعت بینی و بین خلقی لبطشت به بطشة جبار بغضب یغضبه السموات و الارض و الجبال و البحار، فان امرت السماء حصبته، وان امرت الرض ابتلعته، وان امرت الجبال دمرته، وان امرت البحار غرقته؛ ولکنه هان علی و سقط من عینی، و وسعه حلمی، فاستغنیت عن عبیدی. و حق لی انی انا الغنی لاغنی غیری، فبلغه رسالتی و ادعه الی عبادتی، و ذکره بایامی، و حذره نقمتی و بأسی، و اخبره انی انا الله الی العفو و المغفرة اسرع منی الی الغضب والعقوبة، و قل له اجب ربک، فانه واسع المغفرة. فانه قد امهلک اربع مائة سنة و هو یمطر علیک السماء و ینبت لک الارض و لم تسقم و لم تهرم و لم تفتقر و لم تغلب. ولوشاء ان یجعل ذلک بک فعل ولکنه ذو أناة و حلم عظیم». ذکر وهب بن منبه . قال قال الله عزوجل لموسی علیه السلام و ذکر الحدیث بطوله.

« مثلهم کمثل الذی استوقد نارا » ـ این مثل کسی است که بدایتی نیکو


p.95

دارد حالی پسندیده، و وقتی آرمیده، تن بر خدمت داشته، و دل با صحبت پرداخته روزی چند درین روشنائی رفته، و عمری بسر آورده ناگاه دست قدر از کمین گاه غیب در آید و او را از سر وقت خود رباید، و آن روشنائی عدالت به ظلمت حرص بدل شود، و طبع جافی بر جای وقت صافی نشیند. دربند علاقت چنان شود که نیز از آن رهائی نیابد. آنگه روزگاری در طلب حطام دنیا و زینت آن بسر آرد، و از حلال و حرام جمع کند، و آلودهٴ تبعات و خطرات شود. پس چون کار دنیا و اسباب آن راست کرد و دل بر آن نهاد برید مرگ کمین گاه مکر برگشاد! که هین رخت بردار که نه جای نشستن است و نه وقت آرمیدن! آن مسکین آه سرد میکشد و اشک گرم از دیده می بارد، و بروزگار خود تحسر میخورد، و بزبان حسرت این نوحه میکند که :ـ

گلها که من از باغ وصالت چیدم
درها که من از نوش لبت دزدیدم
آن گل همه خار گشت در دیدهٴ من
وان در همه از دیده فرو باریدم
و کان سراج الوصل ازهر بیننا
فهبت به ریح من البین فانطفی

اینست اشارت آیت که رب العالمین گفت :

« فلما اضاءت ما حوله ذهب الله بنورهم و ترکهم فی ظلمات لایبصرون . »ـ ولکن صاحبدلی باید که اسرار قدم قرآن بگوش دل بشنود و بداند و بدیدهٴ سر حقایق آن به بیند و بشناسد. اما ایشان که « صم بکم عمی » ـ صفت ایشان و حکم حرمان رقم بیدولتی ایشان، نه گوش دل دارند تا حق شنوند نه زبان حال تا با حق مناجات کنند، نه دیدهٴ سر تا حقیقت حق بینند، « لهم قلوب لایفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم آذان لا یسمعون بها . ولو شاء الله لذهب بسمعهم وابصارهم » . اگر الله خواستی شنوائی و بینائی از ایشان دریغ داشتی، چنانک روشنائی دانائی دریغ داشت. یا اگر خواستی برق اسلام فرا دل ایشان گذاشتی تا بخود ربودی و به اسلام درآوردی، واگر خواستی آنرا تواننده بودی که وی خداوندیست هر کار را تواننده و بهر چیز رسنده و بهیچ هست نماننده!


_