p.10
جانها را ولایت است!
نادر یافته درعیان، و شیرین در حكایت است!
یك نظر بعنایت اگر كند همه را كفایتست.
|
اگر روزی بیندازد كمند از برج ایوانش
|
|
|
بسا دلها كه اندر حضرت او در شكار آرد.
|
آن پیر طریقت
گفت : « خداوندا! نثارِ دلِ من امید دیدار تست، بهارِ جانٍ من در مرغزار وصال تست. »
آن همان آرزوست كه آن مخدّره كرد « ربّ ابنِ لی عِنْدك بیتاً فی الجنة ».
یحیی معاذ
همین گفت « الۤهی! أَخْلَی العطایا فی قلبی رجاؤك، وأَحبّ الساعاتِ إلَیَّ ساعةٌ فیها لقاؤك »
آن چه جائی بود كه وعده دیدار فراموش كند؟، و آن چه دلی بود كه نسیم معارف از گلزار وصال نبوید
؟
و آن چه زبانی بود كه جز نامِ دوست بخود راه دهد؟
كز نامِ دوست بوی دوست آید، و از حدیث دوست راحتِ جان فزاید!
|
روی ما شادست تا تو حاضری با روئِ تو
|
|
|
جان ما خوش باد چون غائب شوی با یاد تو
|
|
ای بسا در حُقِّهٴ جان غیورانت كه هست
|
|
|
نعرهای سر بمهر از درد بی فریاد تو
|
قولهُ : « الم، الله لا إِله إِلَّا هو » ـ الۤم ـ رمز دوستی است، خطابی سربسته با عاشقانِ كار افتاده.
الله توحید عارفانست، اسباب و اشكال و اغیار فراموش كرده، و زبانشان با نفی اینها ناپرداخته، هم از اول بر سر نكتهٴ اثبات حق افتاده.
« لا إِلٰه إِلّا هو ».
توحید عامهٴ مؤمنانست، از در نفی در آمده و از تاریكیِ بیگانگی و پراكندگی باز رسته، و بعاقبت بنور توحید برافروخته!
|
چو ـ لا ـ از صدرِ انسانی فكندت در ره حیرت
|
|
|
پس از نور إِلۤهیت بالله آی از ـ إِلّاٰ.
|