p.164
|
امروز كه ماه من مرا مهمان است
|
|
|
بخشیدن جان و دل مرا پیمانست
|
|
دل را خطری نیست، سخن در جانست
|
|
|
جان افشانم كه روز جان افشانست
|
لاجرم ربالعزة نقاب ضنت بر روی خلت وی فرو گذاشت و حجاب غیرت در میان وی و خلق نگه داشت.
همه در دعوی كردند كه وی ماراست، ربالعزت گفت : نی، كه او خدا راست، « و اتخذاالله ابراهیم خلیلا ».
جهودان و ترسایان و مشركان هر كسی دروی دعوی كردند، ربالعزت او را از همه بری كرد و بخود قریب كرد.
« و ماكان
ابراهیم
یهودیا و لانصرانیا ولكن كان حنیفا مسلما »
ــ نظیر این، قصهٴ
سلمان
است بروز
خندق
، هر كس درو دعوی كردند.
مهاجران
گفتند : از ماست،
انصار
گفتند : از ماست،
مصطفی
(ص) گفت : « نه آن و نه این، بلكه از ماست، سلمان منا اهل البیت ».
سلمان
در جستن دین حق و راه
مصطفی
(ص) چندان ریاضت بر خود نهاد تا خود را تسلیم كرد تا او را به بندگی بفروختند.
چنانكه در قصهٴ وی بیاید، كه بدایت كار كه طالب حق بود و در جستجوی
مصطفی
(ص) و دین وی بود، در دیار
حجاز
زنی از جهینه او را بخرید و او را شبانی فرمود و زبان حالش میگوید :
|
گردان گردان به بندگیت افتادم
|
|
|
آن دولت شد كه گفتمی آزادم
|
لاجرم چون آزادی خویش در آرزوی مشاهدهٴ
مصطفی
(ص) خرج كرد،
مصطفی
(ص) با وی این كرامت كرد كه از همه باز برید و با پناه عصمت خویش گرفت.
من رفع خطوة الینا وجد نعمة لدینا و من وقع علیه غبار موكبنا ظهرت علیه آثار نعمنا.
و فی الخبر : من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا، و من تقرب الی ذراعا تقربت الیه باغا و من اتانی مشیا اتیته هرولة!
بعزت عزیز كه اگر یك قدم در